mandag 12. september 2011

کریسمس جشن شادی یا کابوس تنهایی

کریسمس جشن شادی یا کابوس تنهایی

امسال نیز همچون سالهای گذشته‌، سال 2007 با گامهای سنگین خود در حال عبور از دروازه‌ی تاریخ است، کریسمس جشن قبل از تحویل سال مسیحی هر سال با فرارسیدن خود جنب و جوش و دلهره‌هایی را برای مردم به‌ ارمغان میاورد. برای کسانیکه‌ که‌ به‌ تشریفات این روزها اهمیت میدهند، کریسمس به‌ دردسری پر هزینه‌ تبدیل میشود، و فروشندگان کالاهای خارج از نیاز واقعی انسان با استفاده‌ از هر ترفندی در حال قالب کردن اجناس خود به‌ انسانهای بیدلیل مصرف کننده‌ میباشند، بلاخره‌ امشب هم تعطیلات سال در اروپا و در کشور نروژ شروع شد، و بوی کباب بوقلمون و انواع سبزیجات و دنده‌ی گوسفند تقریبا همه‌ جارا پر کرده‌است. من هم بدون هیچ تشریفاتی مثل سابق بدون هیچ هیجان خاصی برای رفع خستگی به‌ بیرون قدم میگذارم تا هم نفسی تازه‌ کنم هم به‌ بهانه‌ی دیدار با دوستی چند قدمی پیاده‌ روی بروم. مدتهاست که‌ قلبم برای یک پیاده‌روری درست و حسابی لک زده‌ است، واز هنگام بارش اولین برف تنها با مشاهده‌ی درختان پوشیده‌ از برف و کریستال یخی، بخود جرات بیرون رفتن را نداده‌ام. به‌ هر حال ام پی 3 را روشن میکنم و با گامهای آهسته‌ از پله‌ها پایین میروم و با شنیدن موسیقیهای سنتی و تکراری مشغول راه‌ پیمایی بطرف خانه‌ی دوستم میشوم.
منظره‌ای جالب و در عین حال هوایی نیمه‌ مناسب برای قدمزدن نظرم را عوض میکنند، و تصمیم میگیرم تا خود را بیشتر گول بزنم و با انتخاب مسیری طولانیتر به‌ پیاده‌ روی بپردازم. در افکارم بوقلمونهایی که‌ تا چند هفته‌ پیش زنده‌ بودند و هنوز در رویای گذراندن بهاری دیگر در کنار عیال خود بودند، تصور میکنم، اما حالا با شمکهای پر شده‌ از سبزیجات مختلف، و غرق در آب و روغن و ادویه‌ در حال کباب شدنند. افراد فامیل هم از دور و نزدیک کریسمس را بهانه‌ کرده‌اند تا در کنار هم شام را صرف کنند. اما تا قبل از امروز این افراد کجا بوده‌اند، و در چه‌ رابطه‌ای با هم قرار داشته‌اند، معلوم است، که‌ هر کس بعد از رسیدن به‌ سن بلوغ راهش را از خانواده‌ جدا کرده‌ و دنبال کار و زندگی خویش رفته‌ است، و در طول سال هم شاید با تلفن چند باری از خانواده‌ و دیگر اقوام با هم صحبت کرده‌اند، اما حالا به‌ احترام پدرو مادر و بزرگان و شاید هم بخاطر تنهایی خود بازگشته‌اند تا با هم باشند. این تنها ماجرای کسانی است که‌ چیزی به‌ اسم خانواده‌ و یا فامیل دارند، و بوقلمون آنها در فر مشغول پختن است، زیر بسیاری دیگر با آنکه‌ مدتهاست از آمدن کریسمس بوسیله‌ تلویزیون و روزنامه‌های تبلیغی و پلاکاردهای آویزان مراکز تجاری مطلع شده‌اند، اما آمدن این روز را کابوسی برای خود میدانند. چون نه‌ کسی دارند که‌ با آنها وقت خود را بگذرانند و نه‌ مرکزی هم باز هست تا در آنجا در کنار دیگران و تنها با خود مثل بقیه‌ی روزها اوقات خود را بگذرانند و از شر این روز لعنتی خلاص بشوند. استخر بسته‌ است، مراکز تجاری بسته‌، و همه‌جا همچون قبرستانی چراغانی سوت و کور است، گویی شهر ارواح است. قبلا با قدم زدن در همین مسیری که‌ من در حال قدم زدن هستم در فواصل معینی افرادی را در حال حرکت میدیدم، اما اینبار من همچون موجودی غیر نرمال در کوچه‌ و خیابانهای خلوت در حال حرکتم. شجریان با صدای دلنوازش میخواند، بیا بگردیم در این خانه‌ بگردیم ، در این خانه‌ غریبم بیا غریبانه‌ بگردیم. همزمان سوز و سرمای بادی نسبتا شدید همجون سیلی تلخ زن بابای نامهربانی بر صورت کودکی یتیم، بر سر وصورتم فرود میاید، اشکهایم از تنهایی و از شدت باد بر گونه‌هایم میلغزند، اما من همچنان آهنگ را دنبال میکنم و بی اختیار بطرف خانه‌ی دوست در حرکتم، خانه‌ای که‌ من دعوت نشده‌ام اما میخواستم تنها به‌ آنها آمدن کریسمس را تبریک بگویم وبا دوستم که‌ کسالتی داشت سرزده‌ دیداری کرده‌ باشم. بدر خانه‌ دوست میرسم، زنگ را فشار میدهم کسی جواب نمیدهد، و در هم باز نمیشود، چند قدمی عقب مینشینم، تا از پنجره‌ی آشپزخانه‌، ببینم کسی خانه‌ هست یا نه‌؟ اما مشخص است که‌ کسی آنجا نیست، بدوستم زنگ میزنم و پس از حوالپرسی به‌ او میگویم بدیدار تو آمده‌ بودم، اما بهرحال کریسمس خوبی داشته‌ باشین، و من جایی دیگر دعوتم، هدف فقط دیداری کوتاه‌ بود.
سپس راهم را کج میکنم تا به‌ نزد دوست دیگری که‌ قبلا مرا نیز همراه‌ چند جوان آواره‌ی یارسانی دیگر دعوت کرده‌ بود تا خودشان را از شر تنهایی کریسمس نجات دهند، بروم. در بین راه‌ بازهم به‌ مردم بومی سرزمینی فکر میکنم، که‌ بیهوده‌ امدن کریسمس را اینچنین مبالغه‌ آمیز بزرگ کرده‌اند، که‌ بسیاری مجبور میشوند از تنهایی تحمیلی دست به‌ دامن اسلم احسن مهاجر مسلمان پاکستانی بشوند تا در کنار دیگر مردم بیکس این سرزمین ثروتمند و یخ زده‌، لحظه‌ی تنهایی را بگذرانند. اسلم، از مهاجران دهه‌ی هفتاد پاکستان به‌ کشور نروژ است، که‌ از خانواده‌ای فقیر برای کارگری به‌ نروژ میاید، و بعدها نیز بخاطر انجام نیکوکاریهای همچون برگزاری روز کریسمس برای نروژیهای تنها به‌ فردی نسبتا مشهور تبدیل میشود، و مورد تحسین مردم قرار میگیرد. بطوریکه‌ پیشاپیش برای دعوت از مردم تنها در اسلو و اطراف در روزنامه‌ها آگاهی چاپ میکند، و از آنها برای شرکت در مراسم شب کریسمس دعوت میکند. اما از همه‌ی اینها گذشته‌ بسیاری که‌ به‌علت کهولت، مشکلات فیزیکی که‌ قادر به‌ حرکت نیستند همچنان در گوشه‌ی خانه‌های خود زندانی هستند، و با حسرت همسایگان را میبینند یا صدای قهقه‌ی خنده‌ و شادیشان را میشنوند که‌ تا پاسی از شب با هم مشغول خوردن و نوشیدن هستند.
بسیاری نیز به‌ تلفنهای کمک و مراکز اجتماعی که‌ بمنظور کمک به‌ انسانهای تنها و صرفا صحبت کردن با آنها ایجاد نموده‌اند، زنگ میزنند، و با صحبت کردن یا گریستن تنهایی خودرا رفع میکنند، اما کم نیستند که‌ در چنین شبی از زندگی خود دست میشویند، و با تصمیم بخاتمه‌ی زندگی دست بخود کشی میزنند. روابط ناپایدار احساسی و اجتماعی، تحولات اجتماعی سریع، و گرایش بسمت فردگرایی افراطی و به‌ هم ریختگی فرهنگ ازدواج و خانواده‌ سبب گردیده‌ که‌ فرد در چنین جوامعی با این همه‌ امکانات در رنج و عذاب روحی دائم بسر ببرد، و شبی همچون شب کریسمس زندگی اش را به‌ کابوس مرگ تبدیل کند.
من همچنان تلاش میکنم تا مدت زمان پیاده‌ روی را طولانیتر کنم تا بیشتر بتوانم به‌ این همه‌ موضوع که‌ این روز معین در زندگی انسانهای مطرح مینماید، بپردازم. صرفنظر از پولهای کلانی که‌ تا این روز برای خرید کادو، مواد خوراکی و لباس صرف میشود، نوبت فرستادن پیامهای تلفنی یا همان اس ام اس است. من خیال خودم را راحت کرده‌ام برای کسانیکه‌ در لیست ایمیل داشتم تقریبا بطور رایگان و در یک جمله‌ی کوتاه‌ فرارسیدن کرسیمس را تبریک گفته‌ام، اما تعدادی از دوستان مهربان مرا با اس ام اس هایشان غالگیر میکنند و مجبور میشوم جواب بدهم، و بدینصورت هزینه‌ای دیگر به‌ شرکت موبیل بپردازم برای کاری که‌ اصلا ضروری نبود. برای من همه‌ی روزها یکسان است، تنها تفاوت در آن است که‌ در چه‌ حالتی هستم و روز چگونه‌ گذشته‌است، نه‌ اینکه‌ روز مشخصی برای تولد، و یا پارتی داشته‌ باشم. نه‌ هدیه‌ میخرم و نه‌ هدیه‌ دریافت میکنم، اما از شادی کودکانه‌نی مردمی که‌ برای دریافت هدیه‌ای که‌ اساسا نیازی به‌ آن نداشته‌اند، خنده‌ام میگیرد، و یا از تقلای آنها هنگام خرید هدیه‌ که‌ میخواهند بخیال خودشان بهترین و ارزانترین هدیه‌ را بخرند، در شگفتم، چون این مردم از خودشان نمیپرسند واقعا معنی اینکار چیست، وقتی من هدیه‌ای میدهم هدیه‌ای هم دریافت میکنم تقریبا با همان قیمت، و هدیه‌ای که‌ دریافت میکنم یا تحویل میدهم هیچکدام به‌ آن نیازی نداریم، پس فلسفه‌ این کار چی میتواند باشد؟ من هنوز جواب این سئوال را دریافت نکرده‌ام اما میشنوم که‌ گویا برای طرف ارزش قائل هستند، و یا میخواهند دل کسی را خوش کنند، و حرفهایی از این قبیل…
این توجیهات تا چه‌ اندازه‌ درست یا غلط باشند، اما من هیچگاه‌ نتوانستم فراموش کنم، هنگامیکه‌ سال اول ورودم به‌ این کشور و تجربه‌ی اولین کریسمس چگونه‌ خاطره‌ی تلخی برایم تبدیل شد، و بدین سبب برای فرار از این تعطیلات تحمیلی همیشه‌ سعی میکردم روی تاکسی کار بکنم، چون هم درآمد خوبی داشت، هم فرصت پیدا میکردم با مردم تنهایی که‌ برای فرار از محیط تنهایی تاکسی کرایه‌ میکردند واز ما میخواستند مدتی آنها را در شهر سوت و کور اسلو بگردانیم.
یکبار در همین کریسمس یک مشتری به‌ تلفن تاکسی زنگ زد و تاکسی خواست، من بعد از گرفتن آدرس، بعد از چند دقیقه‌ دم در خانه‌اش حاضر شدم، پیرزنی با موهای تقیربا نیمه‌ ریخته‌ و جسمی رنجور و باریک از در حیاط بیرون آمد، من هم برای کمک و هدایت او به‌ داخل ماشین از پشت فرمان بیرون آمدم و با گرفتن زیر بغلش او را به‌ صندلی عقب تاکسی هدایت کردم، و سپس از او پرسیدم به‌ کجا میرود، پیرزن با صدایی مغموم و گرفته‌ گفت هر جا که‌ تو دوست داری، تعجب کردم، دیگر نمیدانستم چه‌ بپرسم و به‌ کجا بروم، هنوز مردد بودم کدام مسیر را بروم، که‌ دوباره‌ گفتم خودت کجا را دوست داری؟ آرام گفت برو بطرف مرکز شهر، میخواهم از تنهایی این خانه‌ چند لحظه‌ای دور باشم اگر کافه‌ای باز بود حاضرید با من کافه‌ای بخورید؟ گفتم چرا که‌ نه‌، حتما. بعد شروع کرد به‌ تعریف کردن، داستان غم انگیز خودش، گفت دیشب تنها برادری که‌ بر روی این زمین داشتم و تنها فرد درجه‌ یک خانواده‌ام بود بعد از مدتی در اثر سرطان مرد، چند روز آینده‌ هم قرار است خاکی اش کنند، اما دو هفته‌ قبل از مرگش، اقوام ما شروع کردن به‌ تلفن زدن و احوالپرسی، چون میدانستند او در حال مرگ است، خانه‌ای بزرگ و با ارزش دارد. همه‌ برای تصاحب میراث یکجوری میخواستند، در این روزهای اوخر خودشان را به‌ من نزدیک کنند، اما برادرم، قبل از مرگ تمام دارئیش را به‌ مرکزی تحقیقاتی که‌ برای یافتن علاجی بر ضد‌ سرطان و کلیسا هدیه‌ کرده‌ بود، و خودم هم تصمیمی مشابه دارم. من هم در حالیکه‌ تاکسی را در خیابانهای مرکزی و خلوت شهر میچرخاندم، به‌ صحبتهای دردمندانه‌ی آن خانم پیر گوش فرادادم، ولی هیچ چیز برای گفتن به‌ ذهنم نمیرسید. تنها بعضی وقتها میگفتم واقعا ناراحت کننده‌ است، جای تاسف است، اما خانم مسن گفت نه‌ این عین زندگی است. من قبول کرده‌ام که‌ زنگی یعنی این، بعد از مدتی مرگ برادرم هم مثل مرگ شوهرم برایم عادی میشود، و خودم را هم آماده‌ی مرگ میکنم، اما میدانم که‌ روزهایی را با رفتن به‌ سر قبر و کاشتن گل بر مزار برادرم سپری میکنم. خلاصه‌ بعد از چرخیدن تقریبا اکثر خیابانهای شهر، یک کافه‌ پیدا کردیم با هم کافه‌ای صرف کردیم، و سپس او را بخانه‌ رساندم، و شماره‌ام را به‌ او دادم که‌ هر وقت خواست میتواند با من تماس بگیرد، مرا بغل گرفت، و گفت شماها هنوز انسانیتی برایتان باقی است با ماتریال آن را مردار نکنید، من تنها به‌ کلیسا میروم چون در آنجا افراد مثل من زیاد است، ما به‌ این فرهنگ عادت کرده‌ایم، یا بهتر است بگویم محکوم شده‌ایم. بغض گلوی مرا هم گرفته‌ بود که‌ چه‌ بگویم، اما گفتم مرگ شما در تنهایی هزار باز زندگی ما تحت حاکمیت جهموری اسلامی بهتر است، چون در اینجا تو بر تخت بیمارستان میمیرید آنجا در زیر شکنجه‌، بمباران و تحقیر. گفت بشر کاری میکند که‌ حیوانات را بایستی بیشتر دوست داشت.
بعداز وداع با پیرزن برای ادامه‌ کار، مسیری را برای رسیدن به‌ اولی ایستگاه تاکسی انتخاب کردم، و به‌ رادیو بی بی سی گوش دادم، مصاحبه‌ای بود با یک خانم معلم داوطلب در یکی از مدارس بچه‌های یتیم در اوگاندا، که‌ توسط نهادهای انساندوستانه‌ اداره‌ میشد. این خانم معلم که‌ قرار بود با خانواده‌ و بچه‌های خودش کریسمس را جشن بگیرد، از رفتن به‌ خانه‌ خودداری میکند تا با بچه‌های یتیمی که‌ در مدرسه‌باقی مانده‌ و کسی را نداشته‌اند، کرسیمس مختصری را برگزار کند. خبرنگار از بچه‌ها و خانم معلم در مورد برگزاری کریسمس سئوال میکرد، که‌ هدیه‌ چه‌ دارند به‌ همدیگر بدهند، معلم و مدرسه‌، قرار شده‌، برای هر دو نفر دانش آموز نیم لیتر کوکا کولا و چند عدد شکولات بخرند، و بچه‌ها هیچ چیز نداشتند تنها نقاشی از صحنه‌های جنگ و یا اینکه‌ چگونه‌ شاهد کشته‌ شدن والدین خود بدست ارتش مقاومت خدا در اوگاندا به‌ نام ال ار آ بوده‌اند، را به‌ معلمشان هدیه‌ میدادند. مصاحبه‌ چنان تاثیر برانگیز بود، که‌ اشک در چشمانم حلقه‌ زد، و یکبار دیگر از بشر بودن خود شرم کردم.
بهرحال راهم را بطرف خانه‌ی دوست و حضور در جمع آوارگان یارسانی ادامه‌ دادم، و صدای آژیر آمبولانس که‌ در حال حمل یا تلاش برای رسیدن به‌ کسانی بودند که‌ به‌ کمک پزشکی نیاز داشتند، برای چند لحظه‌ افکارم را بهم ریخت، اما بازهم قربانیان مراسم کریسمس در جلو چشمانم مجسم شدند، گروهی که‌ در اثر پرخوری گوشت بوقلمون و مشروبات دچار مشکل گوارشی میشدند و گروهی دیگر که‌ تنهایی آنها را مریض نموده‌ و به‌ کمک پزشکی نیازمند کرده‌ بود. با تمام آنچه‌ که‌ از خاطرم میگذشت به‌ دم در خانه‌ی دوستم رسیدم و پس از باز کردن در وارد شدم. تنها یکی از میهمانان حضور داشت بقیه‌ رفته‌ بودند، ما با صاحخانه‌ 3 نفر شدیم، با غذای مختصری که‌ پخته‌ بودند شروع کردیم به‌ صرف شام با هم، برنجی که‌ مردانه‌ پخته‌ شود تعریف زیادی نمیتوانست داشته‌ باشد، ولی بهرحال سریع و طبق عادت غذا را تمام کردیم و خودم را رو مبل انداختم، تا با چک کردن ایمیل به‌ صفحات اینترنت برای کنترل اخبار هم سری زده‌ باشم، ترکیه‌ باز هم کردستان را بمباران کرده‌ است، کشورهای عضو ناتو در حال خوردن گوشت بوقلمون و روستاییان کرد آواره‌ی کوهها و دشتها شده‌اند، و حکومت هریم در حال تلاش برای اسکان آنانند.
بی اعتنایی دنیا به‌ آنچه‌ که‌ در دوروبر میگذشت، مرا نیز به‌ بی اعتنایی در اوج ناتوانی وادار ساخت، و مجبور شدم صفحه‌ی یاهو را بازکنم، تا شاید ایمیلی از کسی داشته‌ باشم.
دوستی مرا آن لاین دید، و پرسید مشغولم؟ گفتم نه‌، و تبریک به‌مناسبت کریسمس. او هم جواب داد، و پرسید کریسمس تو چه‌ جور بود؟ من که‌ اکثرا با او شوخی میکنم، گفتم راستش من بجای بوقلمون مرغ خورده‌ام، و از بس برنج وحشتناک پخته‌ شده‌، تنها آرزوم اینه‌ که‌ هر چه‌ زودتر بتوانم خود را به‌ توالت برسانم به‌ این امید که‌ شکمم خالی بشود، و بعد ادامه‌ دادم اما کریسمس هیچگاه‌ برای من جالب و هیجان انگیز نیست. او لبخندی نزد، فهمیدم مشکل دارد، از او پرسیدم کرسیمس تو چه‌ جور بود، گفت من هم تنها و کریسمس بدی را دارم سپری میکنم، پرسیدم چرا، گفت چون دوست پسرم زیر قرارش زده‌، و کاری که‌ قرار بوده‌ انجام ندهد حالا دوباره‌ انجام داده‌، پرسیدم چه‌ کاری گفت، مشروب خورده‌، من هم خندیدم و گفتم، عجب تراژدی بزرگی؟ گفت تو نمیفهمی، گفتم راست فرمایش میکنی واقعا من نمیفهمم، که‌ تو چرا بایستی برای شادی کاذب کس دیگری عزا بگیری؟ گفتم بگذار برایت یک داستان تعریف کنم، کفت بگو، من هم گفتم Mr. Bean کمدین انگلیسی در یک فیلم به‌ اسارت ارتش آلمان در میاد، در اردوگاه‌ اسیران، یک نرس از او در مورد روابط عاشقانه‌ سئوال میکند، از بین پرسید تو تا بحال عاشق شدی؟ Mr. Bean گفت بله‌، نرس پرسید کسی دارید حالا در فکر تو باشد? Mr. Bean جواب داد بله‌، نرس پرسید کسی هست که‌ دلت براش تنگ شده‌ باشد؟ Mr. Bean گفت بله‌، خودم. دوستم لبخندی زد، و اشکهایش را پاک کرد، و به‌ او گفتم پس بفکر خودت باش، من همین امروز دوست دخترم بهم سفارش کرد چون مهمان دارد، بهش زنگ نزنم چون افراد خانواده‌اش مهمان هستند، اما من اتفاقی او را همراه‌ دوست پسر تازه‌اش در بازار محلمان دیدم، او خواست توجیه‌ کنه‌، ولی من هم با لبخند گفتم تبریک هدیه‌ی کریسمس، و سپس گفتم دوست عزیز تو آزادی و من برای اراده‌ و احساس تو احترام قائلم، تو حق داری با هر کس دوست دارید باشید، و سپاس بخاطر دوستی و رابطمان تا به‌ امروز. دوستم پرسید تو حالا دیگر چکار میکنید؟ گفتم هیچ بعد از شام میرم دوباره‌ چات میکنم و دوست دختر دیگری پیدا میکنم. خدا برکت بده‌ این همه‌ زن و مرد جدا شده‌….. سپس خندید و گفت تو دیوانه‌ای گفتم دقیقا…ولی من برای چیزی که‌ ندارم گریه‌ نمیکنم، و تلاش میکنم چیزی را که‌ دارم و آنهم خودم هستم حفظش کنم بخاطر خودم…
بهرحال کریسمس با آنکه‌ برای بعضیها سبب گرد آمدن و دیدار است، برای خیلیها نیز پیام آور جدایی و تنهایی است. اما با تمام ایرادتی که‌ به‌ این روز داشته‌ باشیم بسیاری آن را گرامی میدارند و حتی بسیاری از خانواده‌های یارسانی خودمان نیز بخاطر بچه‌ها درخت کاج را خریده‌ و تزیین میکنند، که‌ بنظر من هم کار درستی انجام میدهند، اما بسیاری دیگر از خودمان کمی مبالغه‌آمیزتر قدم بر داشته‌ وگویی نسلهاست که‌ کریسمس را با چرخیدن دور درخت کاج و دادن و گرفتن هدایا برگزار کرده‌اند، و این در حالی است که‌ نه‌ نوروز را جشن میگیرند و نه‌ خاوندکاری. در هر صورت هر کس در تعیین شیوه‌ زندگی خود آزاد است، اما دیدن و تعمق در رابطه‌ با مسائل دوروبر و دگر انسانها شاید کمی انسانیتر باشد.
بدینتریتب برای همه‌ سالی نو و کریسمسی پر از شادی و صلح آرزو میکنم.

نوید
24.12.2007