در تنهایی شب
بگذار تنهایی شب را با گفتگو با تو آغاز کنم، تویی که تا چند لحظه پیش همه کس و همه چیز من بودی، و حالا غریبهای بیش نیستی که همچون من در دام درد خویش با گریههایت تنها. هر آهنگی را میشنوم بیاد تو میافتم، هر آلبومی را میگشایم لبخندهای تورا میبینم، به هر جا میروم، درخت جنگل، کلبه کوه و کنارههای دریا ترا بمن نشاند میدهند، آه چه دوران کوتاه اما پر خاطرهای!!! خاطرههایی که از من حالا آدمی ترسو ساخته است، که از نگاه کردن به هر چیز هراس دارد تا مبادا اشکایم سرازیر بشود، از شنیدن هر ترانهای غریبانه در میان جمعیتی بسیار تنها با خاطرههای تو. آه تو با من چه کردی که هم اکنون من در برابر هر موج تبسم تو همچون قایق سرگشتهای در دام طوفان رها میشوم و بر هر ساحلی سرم را میسایم و در امواج خویش در هم میشکنم. تو تا عمق استخوانهایم رسوخ کردهاید که بیرون آمدنت جزء محالاتست، اما چه آسان تو بدون هیچ سلاحی سنگر عشق مرا تسخیر کردی و من پرچم تسلیم برافراشتم و خندهها و غمهایم را بپای تو نثار کردم. عزیزم در تنهایی با ستارگان سخن میگویم، با پرندگان آوارهای که با احساس فرارسیدن سرما و تنهایی گروه گروه بر فراز اقیانوسها راه مهاجرت را برای زنده ماندن در پیش میگیرند، همسفر میشوم، اما بالهای من شکسته و طنابی نامرئی بر پای من پیچیده و قلب پر دردم را در اسارت تو دارم. میدانم، میدانم که راه بازگشت بسوی تو از عروج بر کلیمانجارو و اورست سخت و دشوارتر است، اما ترک و دلکندن از تو تنها با مرگ ممکن است وبس.
تا کی میتوانم از خودم فرار کنم، گوشهایم را بر ترانه ببندم، چشمانم را از جنگل و دریا برگردانم و افکارم را با مسائل ریزودرشت روزمره مشغول کنم. تاکی بایستی من در انتظار لحظهای باشم تا دوباره بر سرپا بایستم و بدون کمک و تکیه بر تو راه بروم. مدت زمانی بود که به یتمی و تنهایی عادت کرده بودم حتی پذیرفته بودم که سرنوشت من آن است که بود، اما تو و عشق تو این عادت را از من دور ساخت و کابوس تنهایی را که سرنوشت خویش میپنداشتم با ناباوری از من برای لحظههایی که به سرعت باد تمام شدند، به شادی غریب و زودگذری مبدل کرد. درست لحظهای که خواستم قامت راست کنم و فریاد در دهم که تنها نیستم، و سینهی تو محل راز و نیاز من و چشمهایت قبلهگاه منند، دستم را رها کردی و خود نیز رها و تنها در دریایی از اشک و در مقابل هزاران سئوال بیجواب در تلاش برای تلقین بخودت هستید که تصمیم بر جدایی ما در نهایت درست خواهد بود. اما این نهایت کجاست، و کی قرار است بیاید هنگامیکه تو در صبحدم جوانی و عشق و احساس چنان له و لگد مال بشوید. زندگی برای من دیگر چه معنی خواهد داشت که در اوج تجارب زندگی میخواستم همه چیز را با تو قسمت کنم، جواب نه شنیدم. از این بخت بد به کی پناه ببرم و از کی به کی شکایت کنم. عزیزترین من، من ترا گناهکار نمیدانم، در درد و رنج تو هم شریکم از این درماندهام که نمیتوانم دیگر مامن رازهایت باشم، و چشمان اشک آلود ترا ببوسم. چون هنگامیکه تو مورد بی مهری قرار میگرفتی شانههای من را داشتی که رو آن گریه کنی و زبان من بود که اشکها را از صورت زیبا و دوست داشتنی ات پاک میکرد، اما حالا تو با کی سخن میگویید و آنها چگونه ترا در خواهند یافت. تو همچون سرباز اسیر گریخته پیکاری سخت، با هزاران زخم خنجر بر دل و درون، حالا بایستی بتوانید خودت را قانع کنید که دیگران باورت کنند. من تنها خودم و اشکهایم را دارم، از تنهایی تو بر صورتم میلغزند و حرفهای ناگفتهام را بر صفحهی کامپیوتر مینویسم، تا شاید روزی بتوانم برایت بفرستم و بگویم که در این لحظات چه کشیدهام. عزیزم خوابها من و تو ایجاد خانوادهای بود که مامن و پذیرای همهی افراد خانوادهی تو باشند که در کنار هم جامعهای کوچک را با فرهنگی والا و انسانی بنا نهیم، در این خانواده من میخواستم یک عضو و یک رفیق برای همه باشم، با سادگی روستایی خویش بدون هیچ دریغی مهر و محبتم را به همه ببخشم. من همواره آمده بودم که در هر لحظهای که باشد از نیرو و توانم برای ماندن شما در کنار هم استفاده کنم و هر نیازی را که از دستم برمیامد برآورد کنم. من میخواستم و میتوانستم بدون هیچ رقابتی در خندهها و شادیها و غمهای شما شریک گردم، احساس کردم که میتوانم بدینصورت به تو تعلق داشته باشم. این تنها در بستر یک عشق ساده و انسانی ممکن بود که من نسبت به تو داشته و دارم، عشقی که تنها جرقهی مثبت امید در زندگیم بود عشقی که به پاکی صدای نی یک چوپان، و به صمیمیت یک روستایی آگاه به شرایط خویش شکل گرفت و بدون هیچ غل و غشی تا بحال ادامه یافت و از فراز ونشیبهای زیادی گذشت و سرانجام در آخرین لحظهها در اوج امید و رویاها پرپر شد.
برگهای پر پر شدهی این عشق را من یارای مدفون کردن ندارم، گلخانهی زندگی من نیز به یمن نابسامانیها و دربدریهای ممتد دیگر گلی در آن نخواهد روئید. چون پروانهی خیال عشق یکبار و برای همیشه از ترس تنهایی خود را به شمع عشق کوبید و پروبالش بسوخت. حسرت پرواز با تو به کابوسی مبدل شد، که هیچگاه دیگر از دل نمیرود و دیگر مکان ومعوایی برای آرامش نخواهد یافت. براستی من یکبار برای همیشه فکر کردم که کسی را یافتهام که دوستش بدارم، برایم مهم نبود که مرا دوست داری یا نه، مهم آن بود که فکر کردن بتو زیبا بود، سخن گفتن با تو دلنشین و صدای تو قشنگترین آوازی بود که طنین آن را از دوردستها شنیده بودم، و قلب تو همان بود که من خواسته بودم. من همواره اهل پرستیدن بودهام تا پرستش و خودستایی، از پرستش تو همچون راهبی پاک باخته آرامش خود را باز میافتم و یک لحظه عصبانیت تو میتوانست آتش بر خرمن آرامش من بزند. لبخندها و بحث و جدلهای ما که هیچگاه از مرز احترام خارج نشدند دلپذیرترین لحظههای رابطهی ما بودند، آه عزیز من دیگر با کی بگویم بخندم و جدل بکنم که در نهایت هم من قانع بشوم که اشتباه کردهام و معذرت بخواهم و هم تو بدانی که بر سر چه دعوا کردهایم.
شب از نیمه گذشتهاست، واشکهایم همچنان جاری بر شقیقهام، و در کدو کاسهی سرم دنبال کلماتی هستم که در خلوت با خود نجوا کردهام، هنگامی که را میروم، با تو حرفها دارم، وقتی میخواهم بنویسم از هجوم عبارات و کلمات دستم در میماند و بلاخره جمله به صورت هذیان مانندی شکل میگیرد. این همه کلمه حرف میخواهند یک چیز ساده و درد آور بگویند و آن پیام عشقی است که هنوز با حرارت تمام در شعلههای مرگ خود میسوزد، و سالها نیز طول خواهد کشید که دود این آتش فرو بنشیند و خاکستر آن در دست باد رها گردد تا بدانجا برود که شاید به خوراک گلی زیبا مبدل شود تا عمری کوتاه همچون عشق ما داشته باشد و در اولین صبحدم جوانی و لبخند خویش خوش و خرم بمیرد. ما نمردیم اما هرروز مرگ اشکی را میبینم که در حدقهها متولد میشوند و با پای خویش به گورستان خشکیدن میروند. تاکی و تا چه زمانی این اشکها با لبخندی جایگزین میشوند هنوز معمایی پیچیده است که جوابش را زمان خواهد داد، اما از هم اکنون من دنبال گورستان آرامی برای احساس خویشم و آن فرار باز هم فرار از خودم از همه چیر و همه کس. چون جرات نگاه کردن به گذشته را ندارم، و آینده را نیز روشن نمیبینم. حال نیز که از حرکت ثانیه ها یش پیداست که چه مرگبار گام برمیدارند و جه کابوسهایی را برای رفتن زیر پتو برایم به ارمغان میاورند. درست آن هنگام تنها سر بر بالین مینهم تنهایی با گامهای سهمگین به بالینم میاید و یاد و خاطرههای تو در آتشم میاندازد و تمامی شب تلاشی برای گریختن و نهایتا ناکام و خسته و مفلوک تسلیم کابوسها میشوم. چه لحظات مرگباری است عزیزم، میدانم که تو نیز حال بهتر از من نداری، و از همه بدتر تو در تلاشی که آینده را بسازید، ومن از از آینده میایم و میدانم در آنسوی دیوار همین هست که هست و چیز تازه و عجیبی قرار نیست اتفاق بیافتد.
البته تو برای تسلط بر اوضاع شاید تلاشت برای آیندهای بهتر تنها و موثرترین راه حل ممکن باشد، بنابراین علیرغم هر دردی هر دری را که بنظرت قابل بازشدن است بکوب، که یافتن هر چیزی بتو انرژی خواهد داد. دوستت دارم عزیزم.
