ختنه سوران و جلوس بر تخت سلطنت
در میان قبایل افریقایی و جاهایی که ختنه مرسوم است، مراسم ختنه سوران با بزم و رزمی حیرت انگیز برگزار میشود، ختنهی دختران عملی است شنیع که انسان و جوامع مدرن براساس آگاهیهای خود آن را محروم کردن دختر از حق زندگی و لذت میدانند. اما کسی برای چنین اراجیفی تره خرد نمیکند، هر کس سطل، طبل، یا کاسهای در دست دوروبر دختر بیچاره جمع میشوند و چنان با انرژی بر ابزارها میکوبند، که صدای دخترک بیچاره برای هیچ کس نه قابل شنیدن و نه قابل فهمیدن است.
قضیه از آنجا شروع میشود که خانوادهای نگون بخت صاحب دختری شود، در همان اوان تولد، ختنهی او به وسوسهی مادر و دیگر اعضای مونث خانواده تبدیل میشود.هنوز به سن 10/11 سالگی نرسیده بایست تکلیفش روشن شود.پیرزنان سنگ دلی که با تیغهای زنگ زده و بقچهای از آت و آشغال، که شامل خاکستر تپالهێ شتر، و ساقهی خردشدهی چند گیاه بومی است، همچون کرکسهای گرسنه، در کوچه وپس کوچههای دهات و گتوهای شهرها در گشت و گذارند، تا خانوادهی نگونبختی را به مثله کردن دختر یا دختران جوان خود ترغیب کرده باشند. در این میان گروهی جوان ابلهه نیز که قرار است فردا همسران این دختران نگونبخت بشوند، بیصبرانه در انتظارند تا با طبل و دنبک و ابزارهای خویش در مراسم قصابی دختر بزنند و بنوازند. این در حالی است که راه نجات نجابت و اصالت خانواده در تیغ زدن حساسترین قسمت بدن یک دختر جستجو میشود، و با گذار از این مرحلهی دلخراش آنوقت پیرمردان خرفت به تعیین بهای دختر وقت بیکاری خود را میگذرانند.
عملیات زمانی شروع میشود که مادر بیچاره از ایما و اشاره همسایگان بفهمد که دخترک دم بخت است، و خواستگاران منتظر برداشتن کلیتوریس دخترکند، تا کدخدا و پدربزرگ را بخواستگاری بفرستند. پیرزنان ختنهچی با بقچهی زیر بغل، که با بوی عرق بدن چاق و چلهشان عجین شده همیشه و همهجا حاضرند، و با آب و تاب از تعداد قربانیان پنجههای کثیف خود صحبت میکنند، و به ریکلام میپردازند تا وسوسههای مادر هر بیشتر کمرنگتر شود، و به مراسم ختنه ڕضایت دهد.
سالهاست که از نتایج مثبت ختنهی دختران در میان اقوام گوناگون صحبت به میان آمده، و همگی سرمستانه آن را پذیرفتهاند و بدون عبور از آن مرحله شرافت و کرامت خانواده امکان زنده ماندن ندارد، و با ختنهی هر دختری او به تخت سلطنت جلوس میکند. وقتی اینچنین فواید این عمل شنیع و زشت بر همه عیان و روشن است، و کودنترین نیز به یقین آن را پذیرفته، دخترک بیچاره نیز حتمآ آمادگی آن را یافته تا با قربانی کردن خود و لذتهایش تن به چنین عمل شکنجهآوری بدهد. چون اگر سودای سرپیچی داشته باشد، کسی او را به زنی نخواهد گرفت، و همه او را طرد خواهند کرد، خانواده نیز استطاعت نان و پوشاک او را تا ابد نخواهد داشت. در هر حال ختنه اولین شرط شرکت در مسابقهی و رقابت برای یافتن شوهری است.
هنگامیکه مادر به یقین رسید، که زمان قصابی دختر فرارسیده، پسرک کوچک را دنبال پیرزن ختنهچی میفرستد، و پسرک سر راه اهل آبادی یا محله را نیز مطلع میکند که برای خفه کردن صدا و نالههای زجهآور خواهر، احتیاج به حضور آنها همراه با طبل و زورناهاشان نیز هست.
خرد و کلان کار و بار خود را رها میکنند، و با پاهای برهنه، شکمهای گرسنه، سروصورت نشسته با برداشتن هر وسیلهای که با کوبیدن به آن صدایی ایجاد شود، خود را به محل ختنه میرسانند.
پیرزن بقچهاش را مرتب میکند، تیغهای زنگ زدهاش را بهم میساید، و یکی را برای انجام کارش در نظر میگیرد. البته هنوز تصمیم قطعی نیست، چون بعضی وقتها کافی است باخورده شیشه نیز عمل ختنه را بپایان برد. لبخندی زهرآگین در چهرهاش نقش میبندد، و آهسته سر را از لای در حصار بیرون میبرد، تا مطمئن شود که زن ختنهچی رقیب از ماجرا باخبر نیست. چون اگر رقیب دیگری نیز پیداشود، ممکن است صاحبخانه بر سر قیمت شروع به چانه زدن بکند، و دستمزد ختنهچی هم افت بکند. در عین حال احتمال دارد دیگر ختنهچیان وسایلشان مدرنتر باشد، و حتی میزان درد و خساراتی کهبه جسم دختر وارد میشود بمراتب کمتر باشد، اما آنچه در مخیلهی پیرزن میگذرد کنارزدن رقیب است، بنابراین کنارزدن رقیب با هر ترفندی در این میدان نیز رونق دارد. سپس پیرزن خود را جمع و جور میکند و با یک خیز سریع خود را بهکوچه میاندازد و راه میدان قربانی را در پیش میگیرد. گروه گروه مردم، جوان و پیر نیز که فقط از شنیدن خبر به جنب و جوش افتادهاند، با هم با صدای بلند حرف میزنند، برخی با استهزا، و برخی جدی در راهند تا وظیفهی خود را ادا کنند. مهم نیست که عمل درست یا غلط باشد، ولی آداب و رسوم و ارزشهایی که با قطع شدن کلیتوریس مستحکمتر میشوند بایستی زنده بمانند و به نسلهای دیگر منتقل شوند.
البته از بخت بد دختر نگونبخت، اینروزها موبایل تلفن و اینترنت تا دوردستترین مناطق افریقا نیز پیشرفتهاند، و بهمین دلیل خبر ختنه شدن مثل سابق فقط در میان آبادی و اقوام نزدیک نمیپیچد. و همین امر هم سبب میشود تا اقوام و دوستان دیگر نیز به این مراسم دعوت شوند، تا آنها نیز بنوبهی خود در ختنهی بچههایشان یادشان نرود آنها را دعوت کنند، و در همان حال هرچه تعداد شرکتکنندگان بیشتر بشد، طبل و دنبک بیشتری هم نواخته میشود، و صدای نحیف دخترک نیز دیگر بگوش نزدیکترین کسان خود هم نمیرسد.
خلاصه فوج فوج مردم به حیات خانهی دخترک بیچاره وارد میشوند، و هر کس شاخ و شانه میکشد تا از نزدیک شاهد ماجرا باشد، و در همان حال نیز بلندترین صدا را ایجاد کند تا نالههای دختر شنیده نشود. دخترک همچنان سراسمیه به مهمانان مجهز به طبل و دنبک و سطل و غیره نگاه میکند، و در تلاش است تا اندک اموالی که در حیات پرت و پلا شدهاند، جمع آوری کند تا هم از دزدی احتمالی در امان بمانند هم، بوسیلهی حضار خرفت در مراسم لگدمال نشوند. او همچنین نمیتواند تصور کند که چه اتفاقی قرار است بر سر او بیاید. مادر با پیرزن و چند پیرزن دیگر مشغول صحبت کردن است، همه با هم مثل مور و ملخ وزوز میکنند، و صدای جیغ و داد آنها حاکی از آن است که میخواهند مادر را در تصمیمش جدیتر کنند، و بندهای عطوفت او را نسبت بدخترش با بلبلزبانیهای خود هر بیشتر ضعیفتر و سستتر نمایند.
مادر که خود درد ختنه را چشیدهاست، اما تصوری گنگ از علت و اثراتی دارد که بعدها هنگام همخوابگی، و زایش برایش بوجود آمده بود. از دردی که در اولی شب عروسیش کشیده بود، چیز زیادی بیاد نداشت چون همه مثل او آنچنان شکنجهوار از آن مرحله گذشته بودند که چیزی بنام احساس شادی در آن لحظه برایشان غیرقابل مفهوم نبود. اما در زایمان اولش تا سرحد مرگ رفته بود، و شانس آورده بود تا چندین فرزند از خود بیچارهتر را برای ادامهی نسل خانوادهی مردش بدنیا آورد، که بزرگترین آنها همین دختر اولش بود.
در میان هلهله و جیغ و داد حضار پیرزن سنگدل سوت شروع مراسم را فوت میکند، جمعیت را با فشاردادن آنها به اطراف، خود از میان آنها راه خود را به سوی سکوی خانواده که در آنجا بایستی ختنه صورت بگیرد، باز میکند. جمعیت که از سروکول هم بالا میروند تا با چشمان خود آنچه را پیرزن انجام میدهد ببینند. پیرزن با نشستن بر روی زانوهایش رو به دیگ مسین سیاهی که بر روی سکو بصورت برگردان قرار گرفته است، شروع به بازکردن بقچهی کذایی خویش میکند، و با وراندازکردن تیغهای ڕیز و درشت و خورده شیشههایی به رنگ روشن و آبی که در بقچه یافت میشدند، پرداخت. با خونسردی در انتظار قربانی خود بود. گویا برسر دستمزد هم به توافق رسیده بود، و نگرانی زیادی در این باره نداشت. قفط در این فکر بود که ضخامت کلیتوریس چه انداز باشد، و با کدام تیغ یا قطعه شیشه زودتر از شر آن خلاص میشود. سپس بستهی خاکستر تپالهی شتر را گشود، با خرد کردن تکههایی که در اثر نمناک بودن بههم چسبیده بودند، آن را بصورت پودر در آورد. نگاهی به اطراف انداخت، و در دل باخود گفت دیگه زود باشین، مردهشور خانه ببرتتان، ختنهی یک دخترک این همه الم شنگه نمیخواد.
جمعیت همچنان در زیر آفتاب سوزان خبرها را دهان به دهان به هم دیگر میرساندند، و برخی از طبلزنها نیز بدون توجه به ماجرا، مشغول نواختن با ریتمهای گوشخراشی بودند. صدای جیغ دخترک که همچون گنجشکی در میان بازوان مادر و خالههای مسن تر بخود میپیچید، یا به گوش کسی نمیرسید، یا اینکه گوش کسی حاضر به شنیدن چنین داد و فغانهایی نبود، چون در اینجا نه دمکراسی رعایت میشود، و نه حقوق فرد، آنچه مهم است، حرف پیرزنان و ریشسفیدانی که زندگی و وارستگی را در گوسفند ماندن و اطاعت کورکورانه از آداب و سنن میدانند. ختنهی دخترک نیز در همین مقیاس و براساس همین منطق قابل درک و در همان حال قابل اجراست.
مقاومت دختر برای نگهداشتن شلوار کهنهاش با قفل کردن دستان نحیف و لاغرش بوسیلهی خالههای تنومند و خوب چریدهاش، در هم شکسته میشود، ولی او همچنان زوزه کنان در هوا پاهای خود را تکان میدهد، در حالیکه در آغوش مادر به سوی سکوی خانه، و محلی که پیرزن بیرحم بساطش را پهن کرده است، حمل میشود. مادر افکار و احساسش ایستاده است، تنها میخواهد هر چه زودتر دختر از شر کلیتوریس به عنوان عضوی زائدخلاص شود، و بدین وسیله به تخت سلطنت دخترانه جلوس کند، و مردان دهکده برای خواستگاریش صف بکشند.
تا رسیدن به سکو چند قدمی بیش نیست، صدای ناهنجار طبل ودبنک و ......با شدت هر چه تمامتری گوش همه را کر کرده، حتی مادر نیز که دختر را بغل کرده صدای دختر را نمیشنود، با صعود از پلههای سکو، به کمک خالهی دختر او را روی پشت دیگ سیاه مینشانند، مادر از پشت دور کمر دختر را محکم چسبیده، و پاهای دختر بکمک خالههای نیرومند به دو طرف باز میشود، پیرزن جلاد هم با دستهای کثیف و ترکخوردهاش در بین پاهای دختر دنبال کلیتوریس، به گشت و گذار میپردازد. با دست دیگر تکه شیشهای را آمادهی خراشیدن و بریدن، و با دست و انگشتان زبرش هر قسمت نرمی را لمس میکند، و عجولانه دنبال کلیتوریس است. سپس آن را در میان پاهای عرقریز دختر میابد، و در عرض یک چشم بهم زدن با کشیدن لبهی تیز تکه شیشه آن بعد از چند بار تکان دست، کلیتوریس را از بدن دختر جدا میکند، و فوارهی خون دست و مچ پیرزن و پاهای دختر را خونین میکند. دخترک از شدت درد رنگش به زردی میگراید، و سپس از حال میرود. صدای گوشخراش طبلها اوج میگیرد، و پیرزن با پاشیدن خاکستر تپالهی شتر به میان پاهای دختر در تلاش است تا از خونریزی جلوگیری کند. سپس کمی پارچهی کهنه را دور کمر و پاهای دخترک بیهوش میپیجند، و بعد از روبوسی مادر، به او تبریک میگویند، و مادر هم بدون توجه به اطرافیان جیغ میزند آب، اب دخترکم مرد.
در گیرودار چنین مخمسهای پیرزن با خونسردی اما با کمی عجله بقچهاش را جمع میکند، و راه خود را بسوی در خروجی از میان جمعیت هلهله کنان باز میکند. جنازهی بیهوش دخترک، بر روی دستان مادر میماند، و دردی استخوانسوز سراسر جسم دختر را فرگرفته بطوریکه قلبش هم نزدیک به ایستادن است. قطرات خون همچنان راه خود را از لابلای خاکسترها مییابند، و به بیرون درز میکنند. عرق سردی بر پیشانی دخترک همچون دانههای شبنم حاصل دردی به وسعت سردترین شبهای زمستانی حلقه بسته است، و جمهور بیخبر همچنان در شادی گوسفندواری در هم میلولند.
کلیتوریس همچون غنچهای پژمرده در میان انگشتان کثیف پیرزن آخرین تلاشهای خود را برای دریافت واپسین توشهاش که همانا ماندن با جسم دخترک است به ناکامی ابراز کرد، و بدون آنکه فرصت خداحافظی پیدا کند در خون خود در غلتید و خفه شد. دیگر انگشتان نوازشگر دخترک هرگز او را لمس نمیکرد، و طعم لذتبخش ارضاشدن به کابوسی مبدل شد. پیکر مثله شدهی دخترک در لحافی کهنه پیچیده شد، و آهسته آهسته نفیر درد کشندهی زخمی عمیق بر روح و جان او مستولی گشت. دردی که تنها جدایی نی از نیستان و نالههای ناشنیدهی نی میتواند با آن برابری کند. از این لحظه ببعد دیگر جسم دخترک پیکری کامل نبود، اما هیچ کس چنین جدایی را درک نمیکرد، یا اصلا نمیخواست درک کند، بدین دلیل هرکس در بوق و زورنای خود دمید، تا بگوید سازنه بزن درسه.
پیکری که تک تک اعضای آن با درد ورنج جسم، و همکاری بسیاری از فاکتورهای موجود در محل زندگی دخترک، پدید آمده بودند، و قرار بود تا لذت زندگی را همه با هم بچشند، و همهدست در دست هم بر مسائل و مشکلات زندگی فائق آیند، اما حالا با تیغ و خورده شیشهی پیرزنی مفلوک قطعه قطعه شده بود، و دردی جانکاه بر پیکر دختر تحمیل کرده بود، و در همان حال وعدهی جلوسی دروغین بر تخت سلطنت به او داده بودند. آیا واقعا قطع عضوی از اعضای یک پیکر به هر وسیله یا به هر دلیلی میتواند با جلوس موقت بر تختی کارتنی شایستهی انسان امروزی است؟ آیا در نظامهای دمکراتیک اگر ختنه در هر شکلش صورت بگیرد نشانهی هوشیاری و آگاهی آن جوامع است؟ اگر این چنین نیست چرا همه بخاطر از دست دادن عضوی همچون یکدیگر آزردهخاطر نمیشوند، و حتی بخشی هلهله کنان برای چنین جراحی خطرناکی به ختنهچی دست مریزاد میگویند؟ آیادفاع از دمکراسی و حق فردی بر سنتهای عقبمانده و فرتوت برتری ندارند؟
من هنوز نمیدانم که آدمهای یک جامعه چگونه ممکن است همه با هم هیپنوتیزم بشوند، و برای نشنیدن فریاد حقطلبانهی همنوع خویش بر طبل و دنبک بکوبند، آیا شما میدانید؟
نوید. 14.03.07
در میان قبایل افریقایی و جاهایی که ختنه مرسوم است، مراسم ختنه سوران با بزم و رزمی حیرت انگیز برگزار میشود، ختنهی دختران عملی است شنیع که انسان و جوامع مدرن براساس آگاهیهای خود آن را محروم کردن دختر از حق زندگی و لذت میدانند. اما کسی برای چنین اراجیفی تره خرد نمیکند، هر کس سطل، طبل، یا کاسهای در دست دوروبر دختر بیچاره جمع میشوند و چنان با انرژی بر ابزارها میکوبند، که صدای دخترک بیچاره برای هیچ کس نه قابل شنیدن و نه قابل فهمیدن است.
قضیه از آنجا شروع میشود که خانوادهای نگون بخت صاحب دختری شود، در همان اوان تولد، ختنهی او به وسوسهی مادر و دیگر اعضای مونث خانواده تبدیل میشود.هنوز به سن 10/11 سالگی نرسیده بایست تکلیفش روشن شود.پیرزنان سنگ دلی که با تیغهای زنگ زده و بقچهای از آت و آشغال، که شامل خاکستر تپالهێ شتر، و ساقهی خردشدهی چند گیاه بومی است، همچون کرکسهای گرسنه، در کوچه وپس کوچههای دهات و گتوهای شهرها در گشت و گذارند، تا خانوادهی نگونبختی را به مثله کردن دختر یا دختران جوان خود ترغیب کرده باشند. در این میان گروهی جوان ابلهه نیز که قرار است فردا همسران این دختران نگونبخت بشوند، بیصبرانه در انتظارند تا با طبل و دنبک و ابزارهای خویش در مراسم قصابی دختر بزنند و بنوازند. این در حالی است که راه نجات نجابت و اصالت خانواده در تیغ زدن حساسترین قسمت بدن یک دختر جستجو میشود، و با گذار از این مرحلهی دلخراش آنوقت پیرمردان خرفت به تعیین بهای دختر وقت بیکاری خود را میگذرانند.
عملیات زمانی شروع میشود که مادر بیچاره از ایما و اشاره همسایگان بفهمد که دخترک دم بخت است، و خواستگاران منتظر برداشتن کلیتوریس دخترکند، تا کدخدا و پدربزرگ را بخواستگاری بفرستند. پیرزنان ختنهچی با بقچهی زیر بغل، که با بوی عرق بدن چاق و چلهشان عجین شده همیشه و همهجا حاضرند، و با آب و تاب از تعداد قربانیان پنجههای کثیف خود صحبت میکنند، و به ریکلام میپردازند تا وسوسههای مادر هر بیشتر کمرنگتر شود، و به مراسم ختنه ڕضایت دهد.
سالهاست که از نتایج مثبت ختنهی دختران در میان اقوام گوناگون صحبت به میان آمده، و همگی سرمستانه آن را پذیرفتهاند و بدون عبور از آن مرحله شرافت و کرامت خانواده امکان زنده ماندن ندارد، و با ختنهی هر دختری او به تخت سلطنت جلوس میکند. وقتی اینچنین فواید این عمل شنیع و زشت بر همه عیان و روشن است، و کودنترین نیز به یقین آن را پذیرفته، دخترک بیچاره نیز حتمآ آمادگی آن را یافته تا با قربانی کردن خود و لذتهایش تن به چنین عمل شکنجهآوری بدهد. چون اگر سودای سرپیچی داشته باشد، کسی او را به زنی نخواهد گرفت، و همه او را طرد خواهند کرد، خانواده نیز استطاعت نان و پوشاک او را تا ابد نخواهد داشت. در هر حال ختنه اولین شرط شرکت در مسابقهی و رقابت برای یافتن شوهری است.
هنگامیکه مادر به یقین رسید، که زمان قصابی دختر فرارسیده، پسرک کوچک را دنبال پیرزن ختنهچی میفرستد، و پسرک سر راه اهل آبادی یا محله را نیز مطلع میکند که برای خفه کردن صدا و نالههای زجهآور خواهر، احتیاج به حضور آنها همراه با طبل و زورناهاشان نیز هست.
خرد و کلان کار و بار خود را رها میکنند، و با پاهای برهنه، شکمهای گرسنه، سروصورت نشسته با برداشتن هر وسیلهای که با کوبیدن به آن صدایی ایجاد شود، خود را به محل ختنه میرسانند.
پیرزن بقچهاش را مرتب میکند، تیغهای زنگ زدهاش را بهم میساید، و یکی را برای انجام کارش در نظر میگیرد. البته هنوز تصمیم قطعی نیست، چون بعضی وقتها کافی است باخورده شیشه نیز عمل ختنه را بپایان برد. لبخندی زهرآگین در چهرهاش نقش میبندد، و آهسته سر را از لای در حصار بیرون میبرد، تا مطمئن شود که زن ختنهچی رقیب از ماجرا باخبر نیست. چون اگر رقیب دیگری نیز پیداشود، ممکن است صاحبخانه بر سر قیمت شروع به چانه زدن بکند، و دستمزد ختنهچی هم افت بکند. در عین حال احتمال دارد دیگر ختنهچیان وسایلشان مدرنتر باشد، و حتی میزان درد و خساراتی کهبه جسم دختر وارد میشود بمراتب کمتر باشد، اما آنچه در مخیلهی پیرزن میگذرد کنارزدن رقیب است، بنابراین کنارزدن رقیب با هر ترفندی در این میدان نیز رونق دارد. سپس پیرزن خود را جمع و جور میکند و با یک خیز سریع خود را بهکوچه میاندازد و راه میدان قربانی را در پیش میگیرد. گروه گروه مردم، جوان و پیر نیز که فقط از شنیدن خبر به جنب و جوش افتادهاند، با هم با صدای بلند حرف میزنند، برخی با استهزا، و برخی جدی در راهند تا وظیفهی خود را ادا کنند. مهم نیست که عمل درست یا غلط باشد، ولی آداب و رسوم و ارزشهایی که با قطع شدن کلیتوریس مستحکمتر میشوند بایستی زنده بمانند و به نسلهای دیگر منتقل شوند.
البته از بخت بد دختر نگونبخت، اینروزها موبایل تلفن و اینترنت تا دوردستترین مناطق افریقا نیز پیشرفتهاند، و بهمین دلیل خبر ختنه شدن مثل سابق فقط در میان آبادی و اقوام نزدیک نمیپیچد. و همین امر هم سبب میشود تا اقوام و دوستان دیگر نیز به این مراسم دعوت شوند، تا آنها نیز بنوبهی خود در ختنهی بچههایشان یادشان نرود آنها را دعوت کنند، و در همان حال هرچه تعداد شرکتکنندگان بیشتر بشد، طبل و دنبک بیشتری هم نواخته میشود، و صدای نحیف دخترک نیز دیگر بگوش نزدیکترین کسان خود هم نمیرسد.
خلاصه فوج فوج مردم به حیات خانهی دخترک بیچاره وارد میشوند، و هر کس شاخ و شانه میکشد تا از نزدیک شاهد ماجرا باشد، و در همان حال نیز بلندترین صدا را ایجاد کند تا نالههای دختر شنیده نشود. دخترک همچنان سراسمیه به مهمانان مجهز به طبل و دنبک و سطل و غیره نگاه میکند، و در تلاش است تا اندک اموالی که در حیات پرت و پلا شدهاند، جمع آوری کند تا هم از دزدی احتمالی در امان بمانند هم، بوسیلهی حضار خرفت در مراسم لگدمال نشوند. او همچنین نمیتواند تصور کند که چه اتفاقی قرار است بر سر او بیاید. مادر با پیرزن و چند پیرزن دیگر مشغول صحبت کردن است، همه با هم مثل مور و ملخ وزوز میکنند، و صدای جیغ و داد آنها حاکی از آن است که میخواهند مادر را در تصمیمش جدیتر کنند، و بندهای عطوفت او را نسبت بدخترش با بلبلزبانیهای خود هر بیشتر ضعیفتر و سستتر نمایند.
مادر که خود درد ختنه را چشیدهاست، اما تصوری گنگ از علت و اثراتی دارد که بعدها هنگام همخوابگی، و زایش برایش بوجود آمده بود. از دردی که در اولی شب عروسیش کشیده بود، چیز زیادی بیاد نداشت چون همه مثل او آنچنان شکنجهوار از آن مرحله گذشته بودند که چیزی بنام احساس شادی در آن لحظه برایشان غیرقابل مفهوم نبود. اما در زایمان اولش تا سرحد مرگ رفته بود، و شانس آورده بود تا چندین فرزند از خود بیچارهتر را برای ادامهی نسل خانوادهی مردش بدنیا آورد، که بزرگترین آنها همین دختر اولش بود.
در میان هلهله و جیغ و داد حضار پیرزن سنگدل سوت شروع مراسم را فوت میکند، جمعیت را با فشاردادن آنها به اطراف، خود از میان آنها راه خود را به سوی سکوی خانواده که در آنجا بایستی ختنه صورت بگیرد، باز میکند. جمعیت که از سروکول هم بالا میروند تا با چشمان خود آنچه را پیرزن انجام میدهد ببینند. پیرزن با نشستن بر روی زانوهایش رو به دیگ مسین سیاهی که بر روی سکو بصورت برگردان قرار گرفته است، شروع به بازکردن بقچهی کذایی خویش میکند، و با وراندازکردن تیغهای ڕیز و درشت و خورده شیشههایی به رنگ روشن و آبی که در بقچه یافت میشدند، پرداخت. با خونسردی در انتظار قربانی خود بود. گویا برسر دستمزد هم به توافق رسیده بود، و نگرانی زیادی در این باره نداشت. قفط در این فکر بود که ضخامت کلیتوریس چه انداز باشد، و با کدام تیغ یا قطعه شیشه زودتر از شر آن خلاص میشود. سپس بستهی خاکستر تپالهی شتر را گشود، با خرد کردن تکههایی که در اثر نمناک بودن بههم چسبیده بودند، آن را بصورت پودر در آورد. نگاهی به اطراف انداخت، و در دل باخود گفت دیگه زود باشین، مردهشور خانه ببرتتان، ختنهی یک دخترک این همه الم شنگه نمیخواد.
جمعیت همچنان در زیر آفتاب سوزان خبرها را دهان به دهان به هم دیگر میرساندند، و برخی از طبلزنها نیز بدون توجه به ماجرا، مشغول نواختن با ریتمهای گوشخراشی بودند. صدای جیغ دخترک که همچون گنجشکی در میان بازوان مادر و خالههای مسن تر بخود میپیچید، یا به گوش کسی نمیرسید، یا اینکه گوش کسی حاضر به شنیدن چنین داد و فغانهایی نبود، چون در اینجا نه دمکراسی رعایت میشود، و نه حقوق فرد، آنچه مهم است، حرف پیرزنان و ریشسفیدانی که زندگی و وارستگی را در گوسفند ماندن و اطاعت کورکورانه از آداب و سنن میدانند. ختنهی دخترک نیز در همین مقیاس و براساس همین منطق قابل درک و در همان حال قابل اجراست.
مقاومت دختر برای نگهداشتن شلوار کهنهاش با قفل کردن دستان نحیف و لاغرش بوسیلهی خالههای تنومند و خوب چریدهاش، در هم شکسته میشود، ولی او همچنان زوزه کنان در هوا پاهای خود را تکان میدهد، در حالیکه در آغوش مادر به سوی سکوی خانه، و محلی که پیرزن بیرحم بساطش را پهن کرده است، حمل میشود. مادر افکار و احساسش ایستاده است، تنها میخواهد هر چه زودتر دختر از شر کلیتوریس به عنوان عضوی زائدخلاص شود، و بدین وسیله به تخت سلطنت دخترانه جلوس کند، و مردان دهکده برای خواستگاریش صف بکشند.
تا رسیدن به سکو چند قدمی بیش نیست، صدای ناهنجار طبل ودبنک و ......با شدت هر چه تمامتری گوش همه را کر کرده، حتی مادر نیز که دختر را بغل کرده صدای دختر را نمیشنود، با صعود از پلههای سکو، به کمک خالهی دختر او را روی پشت دیگ سیاه مینشانند، مادر از پشت دور کمر دختر را محکم چسبیده، و پاهای دختر بکمک خالههای نیرومند به دو طرف باز میشود، پیرزن جلاد هم با دستهای کثیف و ترکخوردهاش در بین پاهای دختر دنبال کلیتوریس، به گشت و گذار میپردازد. با دست دیگر تکه شیشهای را آمادهی خراشیدن و بریدن، و با دست و انگشتان زبرش هر قسمت نرمی را لمس میکند، و عجولانه دنبال کلیتوریس است. سپس آن را در میان پاهای عرقریز دختر میابد، و در عرض یک چشم بهم زدن با کشیدن لبهی تیز تکه شیشه آن بعد از چند بار تکان دست، کلیتوریس را از بدن دختر جدا میکند، و فوارهی خون دست و مچ پیرزن و پاهای دختر را خونین میکند. دخترک از شدت درد رنگش به زردی میگراید، و سپس از حال میرود. صدای گوشخراش طبلها اوج میگیرد، و پیرزن با پاشیدن خاکستر تپالهی شتر به میان پاهای دختر در تلاش است تا از خونریزی جلوگیری کند. سپس کمی پارچهی کهنه را دور کمر و پاهای دخترک بیهوش میپیجند، و بعد از روبوسی مادر، به او تبریک میگویند، و مادر هم بدون توجه به اطرافیان جیغ میزند آب، اب دخترکم مرد.
در گیرودار چنین مخمسهای پیرزن با خونسردی اما با کمی عجله بقچهاش را جمع میکند، و راه خود را بسوی در خروجی از میان جمعیت هلهله کنان باز میکند. جنازهی بیهوش دخترک، بر روی دستان مادر میماند، و دردی استخوانسوز سراسر جسم دختر را فرگرفته بطوریکه قلبش هم نزدیک به ایستادن است. قطرات خون همچنان راه خود را از لابلای خاکسترها مییابند، و به بیرون درز میکنند. عرق سردی بر پیشانی دخترک همچون دانههای شبنم حاصل دردی به وسعت سردترین شبهای زمستانی حلقه بسته است، و جمهور بیخبر همچنان در شادی گوسفندواری در هم میلولند.
کلیتوریس همچون غنچهای پژمرده در میان انگشتان کثیف پیرزن آخرین تلاشهای خود را برای دریافت واپسین توشهاش که همانا ماندن با جسم دخترک است به ناکامی ابراز کرد، و بدون آنکه فرصت خداحافظی پیدا کند در خون خود در غلتید و خفه شد. دیگر انگشتان نوازشگر دخترک هرگز او را لمس نمیکرد، و طعم لذتبخش ارضاشدن به کابوسی مبدل شد. پیکر مثله شدهی دخترک در لحافی کهنه پیچیده شد، و آهسته آهسته نفیر درد کشندهی زخمی عمیق بر روح و جان او مستولی گشت. دردی که تنها جدایی نی از نیستان و نالههای ناشنیدهی نی میتواند با آن برابری کند. از این لحظه ببعد دیگر جسم دخترک پیکری کامل نبود، اما هیچ کس چنین جدایی را درک نمیکرد، یا اصلا نمیخواست درک کند، بدین دلیل هرکس در بوق و زورنای خود دمید، تا بگوید سازنه بزن درسه.
پیکری که تک تک اعضای آن با درد ورنج جسم، و همکاری بسیاری از فاکتورهای موجود در محل زندگی دخترک، پدید آمده بودند، و قرار بود تا لذت زندگی را همه با هم بچشند، و همهدست در دست هم بر مسائل و مشکلات زندگی فائق آیند، اما حالا با تیغ و خورده شیشهی پیرزنی مفلوک قطعه قطعه شده بود، و دردی جانکاه بر پیکر دختر تحمیل کرده بود، و در همان حال وعدهی جلوسی دروغین بر تخت سلطنت به او داده بودند. آیا واقعا قطع عضوی از اعضای یک پیکر به هر وسیله یا به هر دلیلی میتواند با جلوس موقت بر تختی کارتنی شایستهی انسان امروزی است؟ آیا در نظامهای دمکراتیک اگر ختنه در هر شکلش صورت بگیرد نشانهی هوشیاری و آگاهی آن جوامع است؟ اگر این چنین نیست چرا همه بخاطر از دست دادن عضوی همچون یکدیگر آزردهخاطر نمیشوند، و حتی بخشی هلهله کنان برای چنین جراحی خطرناکی به ختنهچی دست مریزاد میگویند؟ آیادفاع از دمکراسی و حق فردی بر سنتهای عقبمانده و فرتوت برتری ندارند؟
من هنوز نمیدانم که آدمهای یک جامعه چگونه ممکن است همه با هم هیپنوتیزم بشوند، و برای نشنیدن فریاد حقطلبانهی همنوع خویش بر طبل و دنبک بکوبند، آیا شما میدانید؟
نوید. 14.03.07
