onsdag 12. mai 2010

نگاهی به‌ مقاله‌ی ب.احمدی: گامی در جهت اتحاد و همبستگی یا گامهائی در راستای برداشتن موانع سر راه آنها (2)

نگاهی به‌ مقاله‌ی ب.احمدی:
گامی در جهت اتحاد و همبستگی یا گامهائی در راستای برداشتن موانع سر راه آنها (2)

ب.احمدی بخش دوم مقاله‌اش را تحت عنوان بالا در سایت یارسان منتشر کرده‌ است. من بخش اول را هم خواندم، و کمابیش با برخی از نظرات او نیز موافق بودم، بدین جهت از پرداختن به‌ آن خودداری کرده‌، و به‌ قسمتهایی از مقاله‌ی حاضر یعنی بخش دوم آن میپردازم. قبل از آنکه‌ بخود متن بپردازم لازم است چند کلمه‌ای در رابطه‌ با انگیزه‌ی ب.احمدی آنچنانکه‌ من استنباط کرده‌ام بپردازم. احمدی خود یکی از پیشگامان حرکت یارسانی در خارج از کشور و اداره‌ کننده‌ی سایت یارسان در سالهای اخیر بوده‌ و دراین راه‌ نیز با تلاش فراوان توانسته‌ است در دنیای دجیتالی امروز نام و اسم و رسم یارسان را در دنیای اینترنت در حد توان خویش زنده‌ نگه‌ دارد، هیچ کس هم تا بحال منکر اینکار نشده‌، کما اینکه‌ بسیاری نیز کار و فعالیت او را در این عرصه‌ ستوده‌اند. در همان حال ب.احمدی خود ‌به‌ مدافع سرسختی از ارزشهای یارسانی بر اساس درک و استنباط خود در مقابل مرتجعینی چون دکتر خلیقی و همفکرانش تبدیل شده‌ و به‌ تنهایی به‌ انجام این کار علیرغم مشغلات روزانه‌ و اداره‌ی امور زندگی و خانواده‌ پرداخته‌ است. که‌ خود جای تقدیر است. اما در زمان شکلگیری پروسه‌ی یارسانی برای ایجاد یک تشکل، که‌ منجر به‌ برخوردها، و آشکار شدن اختلافات فکری، سلیقه‌ای و حتی شخصی گردید، متاسفانه‌ ب.احمدی به‌ روشهای کهنه‌ و از کار افتاده‌ای برای دفاع از حقانیت و نظرات خود پناه‌ برده‌، و گاها نیز برخلاف متد و چهارچوبی که‌ خود در دفاع از مردم یارسان در طول سالیان زیادی خلق و توسعه‌ داده‌، به‌ سطح نازل و غیر منطقی تنزل کرده‌ و به‌ نوشتن و برگرداندن واقعیاتی مبادرت کرده‌ که‌ در عالم واقعی وجودخارجی نداشته‌ و در همان حال نیز با هیچیک از اصول و اخلاقیات دمکراتیک خوانایی ندارد.
ب.احمدی انتظار دارد که‌ هر کس در کجا مصاحبه‌ای داشت و یا متنی نوشت که‌ مربوط به‌ جامعه‌ی یارسان یا فعالیت یارسانی باشد، حتما نامی از ایشان و زحمات ایشان هم به‌ میان بیاید، و یا باسیتی حتما افکار و سلیقه‌های او مورد قبول واقع شود در غیر اینصورت او به‌ گذشته‌ باز خواهد گشت، و گذشته‌ی فرد یا افراد مصاحبه‌ کننده‌ و غافل را دوباره‌ برخ آنها خواهد کشید. ایشان در یک نوبت قبلی نیز همین کار انجام دادند، که‌ بعدها با خواهش و همفکری من آن را از سایت خارج کردند، که‌ من هم از اینکه‌ به‌ پیشنهادم عمل کرده‌ بود از ایشان تشکر کردم. اما در این مقاله‌ی آخر متاسفانه‌ بازهم به‌ همان متد برگشته‌، و برای توجیه‌ کردن مواضع خود به‌ 22 سال قبل باز میگردد، و به‌ ردیف کردن یکسری واقعیات که‌ خود نیز شاهد آن بوده‌، پرداخته‌ است.
بنظر من بعنوان کسی که‌ ب.احمدی را برای مدت زیادی میشناسد، و از باور او به‌ خدمت به‌ مردم یارسان نیز شکی ندارم، مقاله‌ی اخیر او را نه‌ تنها در خدمت مردم یارسان نمیدانم، بلکه‌ دقیقا تکرار همان استدلالی است که‌ دکتر خلیقی در کتاب "ژان و ژیان" به‌ رشته‌ی تحریر در آورده‌، و خود احمدی نیز جوابش را داده‌ بودند. در ضمن این روشی است برای به‌گروگان گرفتن افکار و اندیشه‌ی دیگران که‌ ریشه‌ در فرهنگ عشایری ما دارد، که‌ متاسفانه‌ هنوز در اذهان بسیاری از ما باقی مانده‌ است. که‌ خود احمدی برای بیان آن چکه‌رپیکان استفاده‌ میکرد.
گذشته‌ی مردم یارسان در بعد از پیروزی جمهوری اسلامی بر کسی پوشیده‌ نیست، کسانیکه‌ همین مردم را به‌ عراق کشاندند و از درماندگی و هراس آنها از استقرار جمهوری اسلامی سوءاستفاده‌ کردند، و با به‌ قتلگاه‌ فرستادن این مردم خود به‌ ثروت و مکنت زیادی دست یافتند، حالا بر کرسی پارلمان کردستان عراق تکیه‌ زده‌اند، که‌ جناب خسروبگ جاف و دیگر افراد این خانواده‌ را میتوان به‌عنوان نمونه‌ بر شمرد. اما ب.احمدی به‌ کسانی گیر میدهد که‌ خود قربانی همین خانواده‌ بوده‌اند و بدینصورت ناخواسته‌ به‌ تایید کننده‌ی نظرات دکتر خلیقی تبدیل میشود. من در بسیاری از موارد با احمدی در مورد، موضع تشکیلات جدی موافقم، و در باره‌ی ژست گرفتنها و حرفهای بیربط آنها قبلا هم نوشته‌ام. هم من هم احمدی و هم بسیاری دیگر از فعالین یارسانی که‌ ادامه‌ و هدایت حرکت یارسانی را با نوشتن و شرکت در سمینارها و غیره‌ امکانپذیر ساختیم با راه‌ و روشی که‌ منجر به‌ تشکیل جدی گردید و زحمات دیگران نادیده‌ گرفته‌ شد، اعتراض خود را بیان کردیم، و برای رسیدن به‌ اتحادی دوباره‌ نیز تلاشهای فردی و جمعی را نیز شروع کردیم. تا آنجایی که‌ به‌مقاله‌ی احمدی نسبت به‌ این مسئله‌ برمیگردد، من مشکلی نمیبینم و حق اوست که‌ به‌ شیوه‌ای منطقی نظرات خود را ابراز دارد.
اما احمدی برای ساختن دلیل به‌ گذشته‌ باز میگردد، در حالیکه‌ ما در قرن 21 و 22 سال بعد از وقایعی قرار داریم که‌ در زندگی مردم آواره‌ یارسانی اتفاق افتاده‌ است. ایشان به‌ مصاحبه‌ی سید فرهاد حیدری و اطلاعیه‌ی جدی برای دعوت به‌ همکاری صادره‌ از سوی جدی معترض میشود، و بشیوه‌ی پایین به‌ ردیف کردن جوابهای خود میپردازد. بخش اول این نوشته‌ رو به‌ جدی نوشته‌ شده‌، و در انتقاد از فرد مصاحبه‌ کننده‌ است، که‌ من هم لازم به‌ جواب دادن یا پرداختن به‌ آن را نمیبینم. اما در بخشی که‌ به‌ جنبش مقاومت اهل حق برمیگردد، لازم بود برای دفاع یک سری واقعیات و حقایق که‌ خود شاهد آن بوده‌ام بپردازم.
ب.احمدی مینویسد" جنبش مقاومت جامعه اهل حق همانطور که سید فرهاد در مطالب ذکر شده بدرستی اشاره دارد یک حرکت بود، نه جریان و یا نه تشکیلاتی متعارف در زمان خودش. چون نه خورد و خوراک فکری درونی و برونی داشت و نه آن چند نفری که در سنگری به همان نام بسر میبردند از ساختار تشکیلاتی متعارفی، یعنی رده بندی مسئولیتی، تقسیم کار، برنامه و طرح و استراتژی مبارزاتی و غیره برخوردار نبودند."
این ادعا نه‌ تنها واقعیت ندارد، بلکه‌ جنبش دارای برنامه‌، اساسنامه‌، تشکیلات و شاخه‌ی نظامی بود. مقر مستقل داشت، و هر عضو آن نیز دارای کارت شناسایی با مهر و آرم جنبش مقاومت بود. این جنبش یک حرکت تاریخی مردمی بود که‌ خود احمدی نیز یکی از آنها بود، و حتی به‌ اعتراف خود سید فرهاد یک از کسانی بود که‌ در ارتباط نزدیکی با رهبران و دست اندرکاران این جنبش در روزهای آغازین بوده‌، و از رفت و آمدها و بحثهای چگونگی سازماندادن حمله‌ی مله‌ سرانه‌ نیز بقول خود احمدی بصورت نامرئی شرکت داشته‌ است. اما جنبش بعدها در دامنه‌ی کوه بمو و به‌ کمک تسلیحاتی و تدارکاتی حزب دمکرات کردستان ایران شکل گرفت، که‌ در نتیجه‌ی قرداد همکاریی بود که‌ به‌ همت مرحوم دکتر حسین کرداحمدی و با امضاء مرحوم دکتر قاسملو و سید فرهاد نماینده‌ی جنبش در عراق امکانپذیر شده‌ بود. جنبش مقاومت در کنار مقرات حدکا به‌ حفظ و حراست از منطقه‌ی آزاد میپرداخت، همراه‌ آنها در عملیات نظامی مشترک شرکت کرد، که‌ شرح این عملیاتها از رادیوی حزب دمکرات نیز پخش شد، و حتی تفسیرهای سیاسی متعددی نیز از همین رادیو راجع به‌ مردم یارسان پخش گردید که‌ سبب شد، نیروهای سیاسی دیگری چون کومه‌له‌ به‌ تلاش برای نزدیکی با جنبش بپردازد. اما احمدی نیت آنها را استفاده‌ ابزاری و مینیابی از جنبش میداند، بحث دیگری است، و بایستی از آن جریانات پرسید، چون تا آنجایی که‌ به‌ جنبش مربوط میشد، نه‌ تنها ابزار نبود بلکه‌ یک جریان با پرینسیب و حقوق برابر بود، که‌ در مورد ساختار، بافت اجتماعی و همکاری برای ایجاد تماس این نیروها با مردم یارسان برای جریانات مذکور قابل قبول واقع شده‌ بود.
از آنجا که‌ جنبش همچون دیگر احزاب سیاسی دیگر از امکانات کافی انتشاراتی برخوردار نبود متن برنامه‌ی آن هم هرگز چاپ نشد، و تنها به‌ کمکهای تدارکاتی و تسلیحاتی احزاب سیاسی اپوزیسیون تکیه‌ داشت، و برای تردد از خاک عراق نیز مجبور بود از برگه‌ی عبور پیشمرگان حدکا استفاده‌ کند. اما محض اطلاع همان تعداد نفری که‌ در مقرات جنبش بودند، دارای سازماندهی بودند و تقسیم کار نیز بر اساس انتخابات و بصورت داوطلبانه‌ انجام میشد. به‌ عنوان نمونه‌ پایدار عزیزی تا زمانیکه‌ پای خود را در جریان بیرون آوردن جنازه‌ی دو پیشمرگ شهید کومه‌له‌ از میدان مین، از دست داد، فرمانده‌ی نظامی جنبش بود، که‌ دارای جانشین بود.......اگر بدون تشکیلات بود چگونه‌ میتوانست کارهای روزانه‌ و مناسبات خود را با دیگر جریانات در منطقه‌ تنظیم کند. اما اگر تشکیلات جنبش یک تشکیلات عریض و طویل نبود حرف دیگری است. ب.احمدی خواهان مدارک است، اما بایستی گفت در جریان انحلال جنبش پس از آنکه‌ رهبری جنبش از دریافت کمکهای مالی و تسلیحاتی از طرف نیروهای سیاسی و کردی ناامید شد، و بدون تن دادن به‌ خواستهای نامشروع رژیم بعث، مجبور به‌ انحلال جنبش شد، و تمامی مدارک و حتی کارت شناسایی اعضای جنبش در آخرین شب ترک مقرات جنبش بدلیل امنیتی سوزانده‌ شده. من در این رابطه‌ در نوشته‌ی "جنبش مقاومت از ابتدا تا انحلال " توضیح داده‌ام.
احمدی در جایی دیگر برای توضیح دلیل تشکیل جنبش مقاومت به‌ مسئله‌ی ورود سید فرهاد به‌ عراق، و طراحی حمله‌ مله‌سرانه‌ به‌عنوان اولین اقدام یا جرقه‌ برای تشکیل جنبش میپردازد. ایشان در جریان جزئێان قضیه‌ بوده‌اند، و من آنزمان نزد یک پیمانکار کرد عراقی در شرایطی برده‌وار مشغول سنگتراشی و گچکاری بودم، اما از ورود سید فرهاد بصورت شایعه‌ چیزهایی شنده‌ بود. که‌ بعدها تصمیم گرفتم به‌ او نامه‌ای بنویسم و از سید فرهاد بخواهم که‌ در مورد کار و بار خودش توضیحاتی بدهد. تا اینکه‌ در یک روز زمستانی بعد از حمله‌ی مله‌سرانه‌، یکی از اقوام احمدی به‌ من خبر داد که‌ سید فرهاد میخواهد ترا ببیند. من از آنجا که‌ هنوز جوان بودم، و هیچ مویی هم بر صورتم نبود، برای پنهان کردن اضطراب خودم با فردی که‌ نمیشناختم و برای مردم یارسان از موقعیت بالایی برخوردار بود، به‌ تعدادی از دوستان با سن و سالتر مراجعه‌ کردم و از آنها خواستم که‌ همراه‌ من بیایند تا باهم با سید فرهاد صحبت کنیم. وقتی به‌ محل اقامت سید فرهاد یعنی خانه‌ی دایی ب.احمدی بود رسیدیم شروع به‌ پرسش در مورد مواضع و نظرات سیاسی سید فرهاد نمودم، او هم بعد از توضیحات و جواب سئوالات گفت که‌ ما میخواهیم یک تشکیلات و حرکت مستقل داشته‌ باشیم، که‌ این نظر برای من قابل هضم نبود، چون در واقع اصلا تصور این را نداشتم، که‌ ما بعنوان یارسانی توانایی داشتن یک تشکل را داشته‌ باشیم. چون فکر میکردم که‌ بایستی حتما به‌ عنوان بخشی از احزاب و یا سازمانهای موجود ایرانی و کردی باشیم. در هر حال این سرآغاز ایجاد رابطه‌ من با سید فرهاد بود، که‌ بعدها نیز به‌ تشکیل جنبش مقاومت انجامید. اما برای اطلاع و ثبت در تاریخ دوست دارم یک نکته‌ را تاکید کنم، که‌ علیرغم اختلاف نظراتی که‌ با سید فرهاد داشتم، اما در صداقت او برای خدمت به‌ مردم یارسان شک نداشته‌ و ندارم، و در طی مدت 23 سالی که‌ او را میشناسم، میدانم که‌ او مورد تهمتهات ناروایی قرار گرفته‌ که‌ نه‌ تنها واقعیت ندارند، بلکه‌ افراد تهمت زننده‌، بایستی کمی با وجدان خود مشورت کنند. سید فرهاد نیز همچون همه‌ی ما دارای افکار و شیوه‌های کاری است، و اختلاف ما با هم نبایستی سطح قضاوت مارا چنان کاهش دهد که‌ بشیوه‌ای نازل دست به‌ تهمت زدن بزنیم. آنچه‌ که‌ سید فرهاد طی مدت اقامتش در عراق از دولت عراق گرفت، تنها کرایه‌ خانه‌ای بود که‌ در آن اقامت داشت، برای تامین مخارج همان خانه نیز،‌ که‌ در واقع همان مقر و محل ملاقات مردم یارسانی بود، به‌ فروش جواهرات و امکانات شخصی متوسل میشد. تنها کمک مالی هم که‌ من خودم از مردم یارسانی در اردوگاه‌ دوره‌ برای اداره‌ مقر جنبش جمع آوری کردم مبلغ 1850 دینار عراقی بود، که‌ توسط سران و ریش سفیدان یارسانی در این اردوگاه‌ جمع آوری و تحویل من شد. من تنها لیست افراد کمک کننده‌ را دریافت کردم، و هیچ رسید یا قبضی هم نداشتم تا به‌ آنها تحویل دهم. مبلغ مذکور نیز صرف خرید امکانات اولیه‌ برای مقر شد، و لباس و کفش پیشمرگان از جانب خود آنان و خانواده‌هایشان تامین میشد. در هر حال ما که‌ حالا مجبور شده‌ایم به‌ اعترافات بپردازیم و از گدشته‌ی نزدیک به‌ دو دهه‌ پیش دفاع کنیم قبل از هر چیز نشان از عقبگرد ما و نه‌ ترقی و تحول است. ب.احمدی میبایست بسیار فراتر از این میاندیشید. و مرا هم مجبور به‌ این بازگشت نمیکرد.
ب.احمدی در مورد چگونگی حمله‌ مله‌ سرانه‌ چنین میگوید:
"طرف اصلی و تصمیم گیرنده رژیم صدام بود که بدنبال رقیب یا جانشینی برای سردار جاف و برادرانش بود. چون آنها با حقه و کلک پول زیادی از عراق میگرفتند و ثروت هنگفتی جمع کرده بودند و از طرف دیگر به اندازه ی خرج کردها برای رژیم بازدهی، انجام ماموریتهای نظامی و یا خبرچینی و غیره نداشتند. حال سید فرهاد حیدری از ایران ماموریت داشتند که درعراق جنب و جوشی مسلحانه راه بیاندازد و یا اینکه راه سفر ایشان بسوی اروپا از آنجا گذر کرد، مورد بحث این نوشته نیست."
اگر این ادعای احمدی درست باشد، بایستی مردم یارسان تنها مردمی بدون صلاحیت بوده‌ که‌ رژیم صدام برای آنها قیم و فرمانده‌ میتراشیده‌ است، ولی واقعیات عکس آن را نشان داد، چون اولا سید فرهاد نه‌ برای جانشینی سردار جاف، بلکه‌ برای کاری دیگر آمده‌ بود، که‌ خود احمدی خیلی بهتر از من میداند، چون در آن زمان ایشان به‌ محافل تصمیمگیری بیشتر نزدیک بود، و حتی جزء نزدیکترین کسان بود، و به‌ هر نوع اطلاعاتی نیز دسترسی داشت. در ضمن اگر چنین میبود بایستی بعد از رفتن سردار جاف که‌ در واقع فرماندهی مردم به‌ سید فرهاد سپرده‌ میشد، و او نیز بقول شما همان کار را ادامه‌ میداد، و ثروت خوبی هم به‌ دست میاورد، سپس برای عراق هم کارهایی انجام میداد، ولی چرا اینکار نشد؟ چرا طرفداران سید فرهاد از جمله‌ خانواده‌ی من و خود احمدی همراه‌ با هزاران دیگر به‌ بیابانهای رمادی تبعید شدند؟ دلیل این بود که‌ در حمله‌ی مله‌ سرانه‌ مردم شورشی اسیران خود را آزاد کردند، و حاضر نشدند به‌ درخواست عراق گوش بدهند، چون تا آنجایی که‌ بعدها من دریافتم قرار بر این بود که عراق همچون دیگر نیروهای سیاسی ایرانی و کردی به‌ مردم یارسان و تشکیلاتی که‌ تحت رهبری سید فرهاد باشد کمک مالی، نظامی و تدارکاتی بکند، بدون آنکه‌ در کار آنها دخالت کند. اما بعدها وقتی سید فرهاد دریافت که‌ آنها توقع دیگری دارند از قبول حتی کمک مالی برای چرخاندن زندگی خود و خانواده‌اش خودداری کرد، و همین هم باعث شد که‌ دولت عراق نسبت به‌ او خشمگین شود، و تصمیم به‌ تبعید او و خانواده‌اش گرفت. اما قبل از عملی شدن این کار سید فرهاد از طریق کومه‌له‌ و خانواده‌اش از طریق تشکیلات شهر سلیمانیه‌ی یکیه‌تی نیشتمانی به‌ مناطق آزاد "گلاله"‌ فرار کردند، و تحت پوشش کمکهای خوراکی کومله‌ در شرایطی بسیار سخت به‌ هدایت جنبش پرداختند. با این حال او نه‌ دلیلی برای سفر به‌ اروپا داشت، و زمانی هم که‌ او تصمیم گرفت به‌ عراق بیاید هیچ کدام از ما در مورد صلیب سرخ، یو ان، پناهندگی در اروپا چیزی در مخیله‌مان نمی گذشت، تا سید فرهاد هم اینکار را بکند. حداقل او موقعی که‌ ما آواره‌ شده‌ بودم در کرماشان از یک زندگی آرام برخوردار بود، و هیچ مشکل عمده‌ای هم با رژیم نداشت. اما این نظریه‌ احمدی بسیار دور از واقعیت و برخلاف هر نرمی است که‌ خود او در ترویج آن تلاش کرده‌ است. من حق او را در انتقاد از سید فرهاد یا هر کس دیگر برسمیت میشناسم، و احترام قائل هستم اما ایشان نظریه‌ای را طرح میکنند که‌ از فانتازیهای خود او سرچشمه‌ میگیرد، و هر خواننده‌ نیز در اوج ناوری بفکر میافتد که‌ گویا رژیم صدام از سردار جاف میترسیده‌ و بهین جهت در صدد برآمده‌ که‌ جانشینی برای او پیدا کند. و مردم یارسان هم کنتراهای عراق بوده‌اند. اما واقعیت چیز دیگری بود. هنگامیکه‌ مردم یارسان از ترس رژیم اسلامی توسط سردار جاف به‌ کشتارگاه‌ فرستاده‌ شدند، و بعدها مقصود سردار جاف برایشان روشن شد، او را به‌ رگبار گلوله‌ بستند اما او جان سالم بدر برد، و دیگر هیچگاه‌ به‌ اردوگاه‌ و مقر اقامتش در اردوگاه‌ ناحیه‌ی قوره‌تو بر نگشت. این تغییر مسیر و خودآگاهی نیز مدیون آمدن سید فرهاد به‌ عراق بود نه‌ چیز دیگری.
بدین سبب قبل از آوردن چنین دلیلی برای توجیه‌ و تحریف یک تاریخ که‌ اکترهایش هنوز زنده‌اند، اضافی و غیر مفید و تنزل از عرف و ارزشهایی است که‌ تا بحال در فرهنگ و مناسبات یارسانی در حال جا افتادن است. اگر احمدی قصد نقد ایندوره‌ از زندگی را دارد میتواند در فرصت دیگری به‌ آن بپردازد، اما تنها به‌ این خاطر که‌ سید فرهاد در مصاحبه‌اش نقش و زحمات او و یا دکتر گلمرادو دیگر همکاران یارسانی از جمله‌ خود من را نادیده‌ گرفته‌، بازگشت به‌ گذشته‌ و تایید نظرات دکتر خلیقی کاری بسیار نادرست و قابل محکوم کردن است. احمدی میتوانست با نقد فرهنگ ناسالم و خودبزرگبینیهای افراد مشخص و یا هر رهبر مذهبی و غیره،‌ در میان قشر روشنفکر و تجدد خواه‌ به‌ پایگاهی بس بزرگتر دست یابد. من شخصا با بسیاری از پرسشهایش در مورد خودبزرگبینیها، انکار زحمات دیگران و کوبیدن بر طبل پیروزی و جارو جنجال به‌ راه‌ انداختن دوستان جدی، موافقم و تلاش کرده‌ام که‌ هم مخالفان، و هم خود جدی را متوجه‌ زیان و ضرر این شیوه‌ از کار و رفتار نمایم، اما از طرف هر کدام به‌ طرفداری، فدائی خواندن و جماعت دیگران بودن، متهم شده‌ام. همراهی با احمدی و دیگر دوستان برای ادامه‌ی‌کار فکری یارسانی، دوستان جدی مرا وابسته‌ و دنباله‌ رو ب.احمدی خواندند، و هنگامیکه‌ با ب.احمدی بر سر همین مقاله‌ بحث میکردم ایشان مرا فدایی سید فرهاد خواند، شب قبل از انتشار همین مقاله‌ سید فرهاد هم نه‌ تنها مرا جماعت احمدی خواند بلکه‌ گفت همچنانکه‌ خودت گفته‌اید در کار سیاسی قابل اعتماد نیستیدو در واقع دروغگو خواند. من از این همه‌ `قضاوتهای بدون پایه‌ و اساس شوکه‌ شدم، ولی بهرحال تعجب زیادی نبایستی داشت، چون رسم بر این است، که‌ اگر هر استدلالی را بکنید حتما بایستی جماعت کسی باشید، اما انسان بودن خودم به‌ عنوان یک فرد مستقل کجا میرود، و من در زندگی کجا ایستاده‌ام برای این دوستان پشیزی ارزش ندارد، و بدینصورت نیز میتوان دریافت که‌ فرهنگ نازل بر بحث و مجالات ما تا کجا ریشه‌ دوانده‌ است؟؟؟
من طی یک سمینار پالتاکی گفتم دوستان من و افکارم چیزی ثابت و ایستا نیستیم، با اطلاعات تازه‌ من هم قابل تغییرم، باورم به"‌ حرف مرد یکی است" نیست، باورم به‌ پویایی و نو اندیشی است. به‌ همین دلیل من به‌ تفکر به‌ عنوان اعتقاد دینی نگاه‌ نمیکنم، و هر آن ممکن است مرا در مقابل خود ببینید. نوشتن همین نقد نیز از همینجا سرچشمه‌ میگیرد. چون من با احمدی بر سر یک پروژه‌ برنامه‌ هم توافق کرده‌ایم، و باهم اختلاف نظراتی هم داشته‌ایم. رفقات و دوستی و عاطفه‌ نیز نباید بهیچ وجه‌ تحت الشعاع افکار و اختلافات قرار بگیرد. من شخصا از هیچ یک از افراد نه‌ تنها دلگیر نشده‌ام، شاید تنها کسی باشم که‌ در سایت یارسان مورد انتقاد و اتهام بیش از همه‌ قرار داشته‌ام، اما باز هم معتقدم که‌ جایی برای رویگردانی از همدیگر نداریم، و ناگزیر از دوستی و بحث با هم میباشیم.
22 سال پیش هر کدام از ما انسانهای دیگری بوده‌ایم، اما حال همه‌ی ما تغییر کرده‌، و با موازین واصولی آشنا شده‌ایم که‌ میبایست بجای بازگشت به‌ عقب رو بجلو فکر میکردیم، و با طرح ایده‌های نو فرهنگ مردم خودرا غنیتر میکردیم. بنظر من اینکار احمدی در این راستا نیست. احمدی از تشکیل انجمن فرهنگی و نقش دکتر و فراموش شدن خدمات ایشان هم سخن بمیان میاورد، و اختلافات فیمابین را علت شکست پروژه‌ میخواند. گویا دکتر مرادی مبتکر و تهیه‌کننده‌ و سخنران جلسه‌ی افتتاحیه‌ و غیره‌ بودند. اما میبایست از دکتر پرسید که‌ برنامه‌ و اساسنامه‌ی پیشنهادی را کی نوشت و برایتان پست نمود؟ در ضمن سخنرانی ایشان نه‌ بوسیله‌ی سید حسن بلکه‌ بوسیله‌ من قطع شد، چون موضوعی بیربط بود، و بحث ایشان راجع به‌ توضیح مقوله‌ی فرهنگ بود، که‌ گویا برای یک کلاس درس دانشگاهی یا تعلیمی تهیه‌ شده‌ بود. چون ما که‌ در آن سالن گرد آمده‌ بودیم، از تعریف کلمه‌ی و مقوله‌ی فرهنگ برداشتهایی داشتیم، و اگر چنین نبود چرا اصلا برای تشکیل انجمن فرهنگی سراسری یارسان در اسکلیستونا جمع شده‌ بودیم؟ بنابراین بحث دکتر را قطع کردم چون نیازی هم به‌ توضیح مجدد نبود. در مورد اختلاف بر سر چاپ کتاب دیوانه‌ گه‌وره‌ نیز اختلاف بر سر کاری بود که‌ دکتر گلمراد نسبت به‌ صاحب قانونی آن کتاب انجام داده‌ بود.
دکتر دفتر دستنویس گردآوری شده‌ توسط مرحوم خلیفه‌ یارمراد را از مرحوم خلیفه‌ الله‌مراد،ا به‌ اعتبار قومی و فامیلی قرض میگیرد وسپس بدون اجازه‌ وارث قانونی از دفتر مذکور زیراکس میگیرند، و بعدها نیز اطلاعیه‌ی چاپ زبور حقیقت را منتشر میکنند. اینکار از نظر قانونی یک سرقت است، چون این صاحب اصلی این دفتر یعنی بازماندگان و خانواده‌ی مرحوم خلیفه‌ یارمراد است که‌ بخواهند کتاب را چاپ بکنند یا نه‌. اینکار دکتر گلمراد، برای خود من هم قابل تحمل نبود و این موضوع نیز در جلسه‌ پیش کشید که‌ نه‌ سید فرهاد نه‌ سید حسن طراح آن نبودند. از آنجا که‌ من واقعا احترام بسیاری برای دکتر قائل بوده‌ و هستم، و هیچگاه‌ نیز محبتهای پدرانه‌اش در حق خودم فراموش نمیکنم، اما با کار او در مورد مذکور موافق نبوده‌ و نیستم. در ضمن کاری که‌ ایشان با انجمن فرهنگی یارسان کرد، کاری برای خدمت به‌ یارسان نبود بلکه‌ همچنان که‌ احمدی میگوید تبدیل آن به‌ یک پروژه‌ی شخصی بود، و حتی به‌ قابل ترحمترین افراد یارسانی یعنی پناهجویان، به‌ فروش تاییدیه‌ با مهر انجمن پرداخت. اینکار نمیتواند خدمت محسوب بشود. و ابتکار این پروسه‌ هم تنها ایشان نبودند، ولی کسانی هم که‌ برنامه‌ و اساسنامه‌ را برای ایشان نوشت و کسی هم ذکر ی از او بعمل نیاورد، نه‌ تنها ناراحت نشد بلکه‌ دست به‌ قلم نبرد و چیزی هم ننوشت.
من شخصا آرزو داشتم که‌ دکتر به‌ اسطوره‌ای در میان مردم خویش تبدیل شود، ولی متاسفانه‌ ایشان که‌ هم امکان و هم ظرفیت اینکار را داشتند برای شنیدن صدای کف زدن دیگران شروع به‌ نوشتن مطالب بیربطی کردند که‌ ربطی به‌ مسئله‌ و مشکل یارسانی نداشت، که‌ خود احمدی هم به‌ گوشه‌هایی از آن پرداخته‌ است. بنابراین احمدی میتوانست به‌ این فرهنگ غلط و انکار کننده‌ بدرستی حمله‌ کند و از حمایت من هم برخوردار شود، اما راهی که‌ انتخاب کرده‌ و برای توجیح نظرات خود به‌ گذشته‌ پناه‌ برده‌ است، از ارزش بحثهایش کاسته‌، و مرا نیز مجبور به‌ موضع گیری نموده‌ است.
در ادامه‌ احمدی مینویسد:
"همچنین اینرا باید بگویم که من در این نوشتار به اختصار به برخی گوشه های آن دوره ها از تحرکات و فعالیتهای یارسانی می پردازم و اگر مجبور نشوم، برداشت من اینست که امروزه جو فکری ما برای پذیرش و هضم نقد جزئیات بیشتری کاملا مساعد نیست." اعتراف به‌ این واقعیت تلخ از جانب خود احمدی، نشان آن است، که‌ خودشان هم به‌ عواقب منفی چنین بحثهایی با توجه‌ به‌ مناسبات و فرهنگ حاکم بر جامعه‌ یارسان واقف هستند، ولی با این حال به‌ کار خود ادامه‌ میدهند، و شروع به‌ نوشتن زندگی نامه‌ کسی دیگر میکند، و از دیدگاه‌ خویش به‌ تفسیر آن میپردازد. اینکار بنا به‌ قوانین امور شخصی در کشوری که‌ خود احمدی زندگی میکند، و با توجه‌ به‌ ابعاد امنیتی و پیامدهای آتی چنین بحثهایی میتواند زیان آور تلقی شود. بجای پرداختن به‌ زندگی نامه‌ میشود به‌ سراغ اختلاف افکار رفت، و بجای تاریخنگاری به‌ مسائلی پرداخت که‌ ما را از هم جدا کرده‌، و در پی مکانیسمی بود که‌ راه‌ مشترکی پیدا شود. تکرار و تفسیر گذشته‌ها دورتر از 2 دهه‌ چیزی بر دانش ما نمیافزاید، احمدی چرا به‌ این شیوه‌ روی میاورد، برای من قابل درک نیست. برای یادآوری کردن و نگاشتن فعالیتهای خود یا دیگران که‌ بنظر احمدی از جانب سید فرهاد نادیده‌ گرفته‌ شده‌اند، راههایی دیگری نیز یافت میشوند. اگر سید فرهاد گذشته‌ را به‌ حال اراده‌گرایانه‌ ربط میدهد، احمدی هم مختار است، که‌ بگوید چه‌ کارهایی را انجام داده‌، که‌ بخش زیادی از آنها نیز مکتوب است، و نیازی بدفاع از آنها نیست.
در هر صورت، من مجبور شدم که‌ برای یادآور شدن موقعیت حساس کنونی و دفاع از یک سری واقعیات مربوط به‌ تاریخ این مردم این نوشته‌ را تهیه‌ کنم. من از پرداختن به‌ بقیه‌ی مسائل مطروحه‌ در مقاله‌ی احمدی خودداری میکنم. چون ممکن است سخن بدرازا بکشد. اما پیشنهاد من به‌ احمدی و کسانی که‌ در این رابطه‌ مینویسند این است که‌ مواظب قلم خود باشند، تا غذای فکری برای دیگرانی که‌ با نیتی منفی در انتظار ضربه‌ زدن به‌ موقعیت این جامعه‌ و فعالین آن هستند، فراهم نکنند.


نوید 23.06.2007