torsdag 13. mai 2010

جنبش مقاومت اهل حق (یارسان) از ابتدا تا انحلال

جنبش مقاومت اهل حق (یارسان) از ابتدا تا انحلال
انچه‌ در زیر میخوانید تاریخچه‌ای مختصر در باره‌ی جنبش مقاومت اهل حق(یارسان) است که‌ بدنبال کوچ دسته‌ جمعی مردم یارسان بعد از بمبارانهای وحشیانه‌ی جمهوری اسلامی ، و تغییر و تحولاتی که‌ متعاقبآ در منطقه‌ بوجود آمد، شکل گرفت و بعدها نیز این جنبش منحل و اعضا و فعالین آن دربدر شدند. این متن نگاهی است به‌ تاریخ یک مقاومت مردمی علیه‌ جمهوری اسلامی در دهه‌ی هشتاد میلادی که‌ بر اساس تجربیات و خاطره‌های فردی تهیه‌ شده‌ است. بدین دلیل نمیتواند بیانگر کل زوایای رویدادهای آن تاریخ مشخص قلمداد شود. طبیعی خواهد بود که‌ دیگر فعالین و سازماندهندگان آن مقاومت نطرات دیگری داشته‌ باشند. به‌ این امید که‌ آن عزیزان نیز به‌ نوبه‌ی خود در تدقیق و تدوین آن دوره‌ از مقاومت مردم یارسان تلاش کنند. تاریخ انسانها بدینوسیله‌ توانسته‌ است راهگشای راه ایندگان یک سرزمین بشود، پس جای خود دارد هر کس در حد توان خود در غنی کردن این تاریخ بکوشد. با اراێه‌ی مدارک اسناد و یا عکس و خاطره‌ای که‌ در دسترس دارید همکاری و همدلی خود را عملآ نشان دهید.
با یک توضیح کوتاه پیرامون اینکه‌ بجای یارسان از اهل حق استفاده‌ شده‌ انست که‌ این اسم برای افراد و دیگر جریانات سیاسی آن دوره‌ بیشتر شناخته‌ شده‌تر میباشد، و از این پس برای آسانتر شدن کار تنها از کلمه‌ی جنبش در متن استفاده‌ میشود
زمینه‌های تاریخی شکلگیری جنبش مقاومت اهل حق (یارسان)
اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی اغاز پایان دوره‌ای از رکود و ارامش نسبی در خاور میانه‌ و بویژه‌ در ایران بود. ایران بعد جنگ دوم جهانی بعد از یک سلسله‌ افت و خیزها و نابسامانیها، استقرار یک سیستم سرکوب و دیکتاتوری با کمک و دسیسه‌های امپریالیستی میسر گشته‌ بود. اصلاحات فرمایشی ارضی، دزدی و چپاول ثروتهای ملی، سرکوب جنبشهای ازادیخواهانه‌ مردم کرد وآزری و اختناق سیاسی و اعدام و شکنجه‌ مبارزین و معترصین سیاسی از جمله‌ مختصات آشکار رژیم دیکتاتوری پهلوی بشمار میرفتند.
در همین گیرودار رقابت بلوک شرق و غرب بر سر استیلا و استثمار مردم جهان در منطقه‌ شکل عریانتری بخود گرفته‌ بود که‌ با اشغال افغانستان بوسیله‌ی نیروهای اتحاد جماهیر شوروی سابق، رقابتها و رودرروییها به‌ دخالت آشکار نیروهای جاسوسی امریکا و دیگر دول امپریالیستی منجر شد. هراس از استقرار کمونیسم و کسب سود کلان ناشی از جپاول مواد خام بویژه‌ نفت، امریکا را بر آن داشت تا به‌ استقرار و حاکمیت جمهوری اسلامی به‌ جای متحد دیروزیش یعنی رژیم پادشاهی پهلوی رضایت دهد.
با شروع اعتراضات و تظاهراتهای عمومی در نقاط مختلف ایران، دامنه‌ی آن روز به‌ روز گسترده‌تر میشد و به‌ مناطق محل زندگی مردم یارسان نیز کشیده‌ شد. اما واکنش بخش زیادی از مردم یارسان با بقیه‌ی نقاط مختلف ایران تفاوت داشت. با اینکه‌ مردم یارسان در ایران از محرومترین اقشار و اقلیتهای ایینی در ایران بوده‌ و هستند، از ستم مصاعف ملی و دینی در طول تاریخ رنج برده‌اند، ولی سقوط رژیم پهلوی سبب نگرانی و هراس بیشتری برای این مردم محروم شده‌ بود.
به‌ همین دلیل نیز در بدو تظاهرات خیابانی در شهر سرپل ذهاب، شهر به‌ صحنه‌ی زدوخورد میان تظاهر کننده‌گان طرفدار خمینی و مردم یارسان تبدیل شد. تظاهر کننده‌گان که‌ از مسجد جامع شهر سازمان میافتند به‌ شروع به‌ آتش زدن و جپاول مغازهها و اموال افراد سرشناس پیرو ایین یاری نمودند، و بخشی از مردم یارسان نیز که‌ عمدتآ از روستاهای اطراف برای حمایت از همکیشان خود به‌ شهر امده‌ بودند، با تظاهر کننده‌گان درگیر شدند. در خلال این اوضاع متشنج، طرفداران رژیم پادشاهی بیکار ننشستند و با براه‌ انداختن راهپیمایی متقابل و با شعار جاوید شاه‌ سعی کردند مردم یارسان را که‌ خود از قربانیان اصلی رژیم دیکتاتوری شاه بودند، با خود همراه‌ کنند.
سوءاستفاده‌ از نگرانی و هراس مردم یارسان و شرکت بخشی از آنان بدلیل ناآگهی در راهپیمایی حمایتی از رژیم پهلوی به‌ طرفداران سلطنت کمک چندانی نکرد، و رژیم شاه که‌ از فساد مالی، ظلم و ستم و سرکوب با تکیه‌ به‌ زور و مشت آهنین، حاکمیت خود را به‌ مردم ایران تحمیل کرده‌ بود، بعد از مدت بسیار کوتاهی در اوج ناباوری جهانیان از هم فرو پاشید و جای خود را به‌ جمهوری جهل و جنایت اسلامی داد.
اما مردم یارسان در همان روزهای اولیه‌ دریافتند که‌ ارازل و اوباش اسلامی پیام و رسالتی جزء کشتار و ویرانی برای مردم یارسان ندارند. شهر سرپل ذهاب عملآ به‌ دو بخش طرفداران خمینی و مردم یارسان تقسیم شده‌ بود. مغازه‌ها، اماکن مسکونی مردم یارسان در شهر به‌ آتش کشیده‌ شدند، مردمی که‌ در انسوی رودخانه‌ی الوند که‌ شهر را به‌ دو قسمت ز هم مجزا میکرد، مجبور به‌ ترک خانه‌ و کاشانه‌ی خود شدند. کارگران فصلی از مردم یارسان هنگام‌ بازگشت از دیگر شهرهای ایران ناچار به‌ عبور از بخش دیگر شهر بودند، شناسایی و دستگیر و بطرز فجیعی به‌ قتل رسیدند. رعب و وحشت همه‌ جا را فراگرفته‌ بود. مردم مجبور به‌ کوچ از شهر شدند. پیروزی انقلاب کاملا مسلم و واقعی بود. اما هراس مردم یارسان واقعیت تلخی بود که‌ خود در قاموس بمباران و کشتار بیرحمانه‌ی آنان بدست نیروهای هار جمهری اسلامی نشان داد.
در هیچ کجای ایران نمونه‌ی ستمی که‌ بر مردم یارسان رفت نمیتوان یافت. هنوز خمینی به‌ ایران نرسیده‌ بود که‌ طرافدارانش جنگی نخواسته‌ و نابرابر را به‌ مردم یارسان تحمیل کرده‌ بودند. آنها مردم یارسان را کافر و ملحد قلمداد میکردند، و برای تحمیل مذهب شیعه‌ بر مردم یارسان و یا محو و نابود کردن انها نقشه‌ میکشیدند. این بلایا در حالی بر سر مردم یارسان نازل شد که‌ آنها هنوز آثار شکنجه‌های وحشیانه‌ی مآموران ساواک شاه و دیگر ژاندارمهای مزدور را در جریان خلع سلاح عمومی مردم یارسان بر تن داشنتد. سبعیتی که‌ مآمران رژیم با همکاری تعدادی مزدور محلی علیه‌ مردم بیدفاع و خانواده‌ و اقوام آنها راوا داشتند خارج از تصور است و جای خود دارد که‌ فرصتی دیگر به‌ آن پرداخته‌ شود.
پیامدهای استقرار رژیم اسلامی در ایران
همجنانکه‌ اشاره‌ شد، هراس مردم یارسان یک واقعیت عینی و ملموس بود. شک و تردیدی در به‌ مخاطره‌ افتادن موجودیت آنها وجود نداشت. ثبات نسبیی که‌ در نتیجه‌ی سرکوب و دیکتاتوری رژیم شاه در منطقه‌ برقرار شده‌ بود، با ستقرار جمهوری اسلامی از میان رفت. هرج و مرج و کشمکشهای طایفه‌ای و عشایری بر سر منابع، چراگاهها و دیگر مسائل حل نشده‌ی قبلی در سراسر منطقه‌ مناسبات تازه‌ای را سبب شد، که‌ تنها از طریق استفاده‌ از اسلحه‌ و زور بایستی حل میشد.
اعلام جنگ جمهوری اسلامی از روزهای اغازین، و حتی قبل از پیروزی کامل خمینی، علیرغم اعلام همبستگی رسمی رهبری یارسان آ سید نصرالدین حیدری با انقلاب و نفی رژیم دیکتاتوری سلطنتی، عرصه‌ را بر مردم یارسان تنگتر کرده‌ بود.
در همین گیرودار مردم یارسان از طرف مردم مسلمان سنی مذهب در مناطق ثلاث باباجانی نیز تهدید به‌ جنگ بر سر اختلافات کهنه‌ شدند. آنان با حمایت و پشتیبانی رژیم تازه‌ به‌ دوران رسیده‌ اسلامی در صدد اجرای کاری بودند که‌ جمهوری اسلامی از مدتها پیش شروع کرده‌ بود. دلیل دیگر رژیم اسلامی برای ‌ شعله‌ور ساختن اتش جنگ میان مردم یارسان و مردم ثلاث باباجانی تحت فرمان مصطفی خان باباجانی، ایجاد کانون بحران و کشتار مردم کرد بدست همدیگر بود. چون نیروهای رژیم جمهوری اسلامی در بقیه‌ی مناطق کردستان مشغول بخاک و خون کشیدن جنبش انقلابی مردم کردستان بودند و بدین صورت هم از گسترش جنگ انقلابی علیه‌ رژیم در کردستان جنوبی جلوگیری میشد هم، با تفرقه‌ و کینه‌ افکنی راه اتحاد مردم کرد در مناطق مذبور سد میشد.
در چنین فضای پر هرج و مرجی احتیاج به‌ داشتن اسلحه‌ به‌ نیازی مبرم تبدیل شد، و مردم با فروش دار و ندار خود شروع به‌ خرید سلاح شخصی نمودند. چون دفاع از موجودیت دینی و هویت کردی بدون استفاده‌ از اسلحه‌ امکانپذیر نبود. این امر سبب شد که‌ بازار اسلحه‌ رونق بگیرد، و باندهای قاچاق سلاح از عراق به‌ ایران شکل بگیرند.
مردم یارسان که‌ در فقر و فلاکت مطلق از نظر اقتصادی و اجتماعی بسر میبردند، و در مقابل دوراهی مرگ و زندگی قرار گرفته‌ بودند، برای تآمین هزینه‌ی بسیار بالای خرید اسلحه، بخشی از آنها‌ ناچار به‌ چپاول و غارت دیگر دامداران و عشایر دوردستتر که‌ اکثرآ پیرو مدهب شیعه و از طرفداران رژیم اسلامی بودند روی آوردند.‌
گسترش فشار نیروهای رژیم تازه‌ به‌دوران رسیده‌ی اسلامی علیه‌ مردم یارسان، سبب شده‌ بود تا هراس این مردم نسبت به‌ رژیم هر روز ابعاد گسترده‌تری بخود بگیرد. در چنین وضعیتی بازماندگان رژیم سلطنتی نیز بیکار ننشستند و با سوء استفاده‌ از نارضایتی مردم یارسان و دیگر مناطق کرد نشین، ثلاث باباجانی علیه‌ رژیم اسلامی تحت لوای دفاع از جنبش کردستان، در مناطق مرزی کردستان عراق مستقر شدند و با تماس و تتمیع سران عشایر تلاش کردند جبهه‌ای علیه‌ جمهوری اسلامی بگشایند.
طبیعی بود که‌ جمع زیادی از مردم عشایر منتقه‌ی ثلاث باباجانی، یارسان و مردم دشت ذهاب به‌ همکاری با آنها تن دردهند. چون ادامه‌ی مبارزه‌ علیه‌ جمهوری اسلامی بدون داشتن هیچ کمک تسلیحاتی و اقتصادی نه‌ تنها ممکن نبود، بلکه‌ زندگی کردن و ماندن تحت چنان شرایط بی ثباتی بسیار مخاطره‌انگیز میبود.
جمهوری اسلامی در رویای صدور انقلاب، دولت عراق در فکر بازبپس گیری امتیازاتی که‌ بر اساس قرداد ننگین الجزایر در سال 1975 به‌ ایران داده‌ بود، و دارو دسته‌ی سلطنت طلب نیز در سودای بازپس گیری تاج و تخت از دست رفته‌ و مردم یارسان برای زنده‌ ماندن از خطر جمهوری اسلامی
موقعیت پیچیده‌ای را بوجود آورد، که‌ در نهایت هر کدام با پرداخت بهایی گزاف و بقیمت از دست رفتن جان تعداد زیادی انسان در این جدال و کشمکش نقش بازی کردند.
همراهی بخشی از مردم یارسان و عشایر ثلاث باباجانی و دشت ذهاب و همکاری با سردار جاف از بازمانده‌های رژیم شاه، تا اندازه‌ای تنش میان مردم یارسان و دیگر اکراد سنی را تحت شعاع خود قرار داد و یا لااقل به‌ تآخیر انداخت.
مردم با دریافت اسلحه‌ و مقدار کمی پول و کمکهای خوراکی در موقعیت بهتری برای دفاع از خود برخوردار شدند. دراولین درگیری نیروهای تحت فرمان سردار جاف با نیروهای رژیم اسلامی در زمستان سال 1980 که‌ طی آن با حمله‌ای همزمان به‌ ‌هشت پایگاه‌ مرزی، تعدادی افراد مسلح جان خود را از دست دادند.‌ رژیم با بستن جنازه‌ها به‌ ماشین و کشیدن آنها در خیابانها بقصد ترور روحی مردم، مذبوحانه‌ تلاش کرد شکست نیروهایش را توجیح کند. بعده جنازه‌ کشته‌ شده‌گان در یک گور دسته‌جمعی دفن شدند که با‌ همت اقوام و آشنایان شبانه‌ از گور دسته‌ جمعی بیرون اورده‌ شدند و در گورستانهای عمومی به‌ خاک سپرده‌ شدند.
با اغاز این روند رژیم اسلامی نیز بیکار نماند و با فریفتن بخش دیگر مردم یارسان انها را مسلح نمود، با این امید که‌ از آنان برای ایجاد جنگ داخلی و سرکوب جنبش انقلابی کردستان استفاده‌ کند. ولی از انجا که‌ پیوندهای عشایری هنوز به‌ قوت خود باقی بودند، و به‌ عنوان ضامن صلح و همزیستی طی نسلها به‌ سنتی پایدار تبدیل شده‌ بودند، این رویای شوم رژیم تحقق نیافت، و مردم یارسان با کمترین درگیری به‌ همزیستی مسالمت آمیز با هم ادامه‌ دادند. و حتی حاضر به‌ شرکت در سرکوب و جنگ در دیگر بخشهای کردستان نشدند.
نیروهای درنده‌ی رژیم با تصرف و کنترل زرادخانه‌های به‌ ارث مانده‌ از رژیم پهلوی، تا دندان مسلح شدند ودر کشت و کشتار انسانهای بیگناه از انجام هیچ جنایتی دریغ نکردند. و اتش جنگ خانمانسوز در شکل بمبارانهای وحشیانه‌ و هجوم زمینی به‌ مناطق مسکونی مردم یارسان با شدتی بسیار باور نکردنی بالا گرفت. مزارع و جنگلها به‌ آتش کشیده‌ شدند، در حین بمباران افراد بیگناه‌ وغیر مسلح اسیر میشدند و سپس از فاصله‌ای بالاتر از هلیکوپتر به‌ پایین پرتاب میشدند تا مرگ را هر جه‌ فجیعتر تجربه‌ کنند.
پاسداران انقلاب اسلامی حتی به‌ دامها و کودکان و کهنسالان رحم نکردند و با کشتار انها در هر وضعیتی، چه‌ در مزارع و چه‌ در حین مراسم ایینی و سوگواری سبعیت بیشرمانه‌هی خود را به‌ نماێش گداشتند. برای اثبات این ادعا میتوان به‌ بمباران چادرنشینان روستای قلعه‌بهادری که‌ در حین انجام مراسم نذری بودند، و کشتار و مجروح کردن کلیه‌ی حاضرین در مراسم، از زن و کودک و کهنسالان، و یا دستگیری مرحوم خدامراد از ابادی دنگی و سپس پرتاب او از هلیکوپتر، و یا یورش نیروهای رژیم به‌ روستای سرسبز و زیبای قورچی باشی و کشتار اهالی بیگناه این روستا و به‌ آتش كشیدن روستا و مزارع در منتقه‌ی دالاهو در تابستان 1980 اشاره‌ کرد. لازم به‌ ذکر است که‌ رژیم طی این یورش متحمل تلفات زیادی شد، و با از دست دادن بیش از 90 نفر از پاسداران سرکوبگرش مفتضاحانه‌ عقب نشینی کرد.
رژیم به‌ بهانه‌ی سرکوب اشرار و مزدوران سردارجاف و غیره‌ به‌ حملات خود شدت بیشتری بخشید و با استفاده‌ از هواپیما و هلیکوپتر و توپخانه‌ی سنگین تلاش کرد مقاومت مردم یارسان را در هم بشکند. در همین راستا حتی به‌ همکاران خویش نیز رحم نکرد و با کشتار آنها تلاش کرد ایجاد رعب و وحشت بیشتری بپردازد.
ابعاد و شدت عملیات نظامی رژیم علیه‌ مردم یارسان روزبروز گسترده‌تر میشد، و همزمان محاصره‌ی اقتصادی و دستگیری بیماران، دانش آموزان خردسال و استفاده‌ از انها به‌ عنوان گروگان برای به‌ تسلیم وادار کردن مردم یارسان نیز به‌ سیاست رسمی تبدیل شده‌ بود. تدوام چنین وضعیتی عرصه‌ را بر مردم تنگ کرده‌ بود، و حتی مردم در آستانه‌ی یک جنگ داخلی قرار گرفته‌ بودند. بدین ترتیب قبل از فرا رسیدن فصل زمستان و قبل از شعله‌ورشدن جنگ ایران عراق جمع زیادی از مردم یارسان ناچار به‌ ترک خاک و دار و ندار خود شدند، و شبانه‌ با عبور از کوهستانهای صعب العبور کردستان به‌ عراق گریختند.
در حین چنین سفر پر خطری تعداد زیادی از اطفال و کهنسالان در اثر خستگی و گرسنگی و یا در حین تعقیب نیروهای رژیم و درگیریها جان خود را از دست دادند. هدف از این سفر پر خطر بسوی سرنوشتی کاملآ نامعلوم رساندن خانواده‌های مردم مسلح به‌ محل امنتر، و ادامه‌ی‌ مقاومت و مبارزه‌ علیه‌ رژیم بود. اما شرایط زندگی در اردوگاههای پناهندگی چنان اسف بار بود که‌ با هیچ کدام از معیارهای انسانی قابل مقایسه‌ نبود. دولت عراق به‌ هیچ یک از سازمانهای بین المللی همچون صلیب سرخ، و سازمان ملل و یا دیگر سازمانهای خیریه‌، اجازه‌ ورود نمیداد، و حتی وجود چنین مردمی را در خاک خود انکار میکرد. مردم در بیابانی بدون هیچ گونه‌ امکاناتی به‌ حال خود رها شده‌ بودند، که‌ بعدها توسط نیروی هوایی جمهوری اسلامی نیز بمبباران شدند.
علل همکاری مردم با سردار جاف
همچنانکه‌ در بالا اشاره‌ شد سردار جاف از مهره‌های بازمانده‌ی نظام ساقط شده‌ی پهلوی بود. او در اصل کرد عراق و از مالکین سرشناس عشیره‌ی جاف و داماد زنده‌یاد قاضی محمد رئیس جمهور اولین دولت کرد در کردستان ایران بود. دلیل مهاجرت سردار جاف از عراق به‌ ایران دوستی خانوادگی انها با شاه ایران در خلال کودتای 28 مرداد 1332 میباشد. گویا سردار جاف اجودان مخصوص شاه ایران بوده‌ است. برادر جوانتر سردار جاف سالار جاف نماینده‌ مجلس فرمایشی ایران از طرف اهالی کرد نشین غرب ایران بود، که‌ هنگام پیروزی انقلاب در زندان بود که‌ سپس به‌ وسیله‌ی نیروهای انقلابی در یک محاکمه‌ سرپایی محکوم و اعدام شد.
در ضمن عشیره‌ی جاف از قدیمیترین عشایر کرد در دو سوی مرز ایران و عراق میباشند، که‌ در کردستان ایران نیز بخش زیادی از آنها زندگی میکنند. با توجه‌ به‌ مسائل فوق و مجموعه‌ فاکتورهای دیگر از جمله‌ وحشت و هراس مردم از حاکمیت جمهوری اسلامی، جنگ در کردستان، و زمزمه‌ی جنگ ایران و عراق زمینه‌ای فراهم شد تا مردم ناچار به‌ قبول همکاری با سردار جاف و گرفتار شدن در چنگال حکومت فاشیست بعث در عراق بشوند. برای آن بخش از مردم یارسان که‌ در مبارزات و مقاومت علیه‌ رژیم اسلامی ایران شرکت داشته‌ بودند، سرنوشت دیگری بجزء اعدام در صورت ماندن در ایران، در انتظار آنان نمیبود. سنت کار سیاسی و حزبی در منطقه‌ امری ناشناخته‌، و احزاب سیاسی کرد نیز در منطقه‌ هیج نفوذ و رابطه‌ای با مردم نداشتند.
از طرف دیگر فقر و بیسوادی مطلق و هراس از تحمیل اجباری مذهب شیعه‌ فاکتورهای دیگری بودند که‌ مردم را به‌ دامن سردار جاف سوق دادند. از طرفی سردار جاف نیز ادعا داشت که‌ او برای دفاع از حقوق سیاسی مردم کرد دست به‌ انجام این کار زده‌است.
دیگر احزاب ایرانی و کرد هم با دولت عراق ارتباط برقرار کرده‌ و کمک مالی و تسلیحاتی از دولت عراق دریافت میکردند. در واقع کردهای بخشهای مختلف کردستان برای ادامه‌ی مبارزه‌ و مقاومت خود علیه‌ رژیمهای سرکوبگر از دولتهای همسایه‌ کمک میگرفته‌اند و دارای رابطه‌ دیرنه‌ در این زمینه‌ هستند.
آن بخش از مردم یارسان که‌ به‌ عراق پناهنده‌ شده‌ بودند از طریق سردار جاف مسلح شده‌ بودند، و تا حدی خانواده‌های انان در امنیت قرار داشتند، و امکانات زندگی تا اندازه‌ای برایشان بتدریج فراهم شده‌ بود. اما از داشتن مدرسه‌ و امکانات اموزشی محروم بودند و هیج سازمان بین المللی نیز از وجود آنها خبر نداشت.
مردان مسلح در گروههای کوچک و بزرگ برای انجام عملیات نظامی ازطریق راههای کوهستانی به‌ منطقه‌ی محل سکونت سابق خود به‌ داخل ایران اعزام میشدند، و ضمن وارد کردن ضربه‌ی نظامی به‌ رژیم با اقوام هم تجدید دیدار میکردند.
با شروع جنگ ایران و عراق مناطق مرزی غرب ایران توسط نیروهای عراقی تصرف شد، و این امر باعث شد، که‌ مردم یارسان در یک منطقه‌ی کاملآ میلیتاریزه‌ شده‌ اسیر شوند، و محل سکونت آنها به‌ میدان جنگ مابین نیروهای عراقی از یک سو و نیروهای ایرانی از سوی دیگر تبدیل شود. همین امر سبب کشته‌ شدن تعداد زیادی از کودکان، کهنسالان و تلف شدن دامها، و به‌ اتش کشیده‌ شدن مزارع و جنگلها بشود. در چند مورد نیز مورد بمباران شیمیایی قرار گرفتند، که‌ هنوز اثار شوم آن سر منطقه‌ بویژه‌ در روستای زرده‌ در جوار یکی از اصلیترین پرستشگاههای مردم یارسان باقی مانده‌ است.
وضعیت نابسمان و ترس از کشته‌ شدن باعث شد بخش بیشتری وادار به تن دادن به‌‌ آوارگی و پیوستن به‌ دیگر همکیشان خود در عراق بشوند که‌ توسط سردار جاف مسلح، و در حال نبرد با نیروهای نظامی سرکوبگر ایرانی در جاهای مختلف بودند.
از اهداف واقعی سردار جاف از ایجاد و گسترش چنین نیرویی اطلاعات دقیقی در دست نیست، ولی خیلیها صحبت از همکاری تنگاتنگ سردار جاف با نظامیان و ژنرالهای فراری وابسته‌ به‌ رژیم پهلوی میکردند، حتی ادعا میشد که‌ ولیعهد رضا پهلوی در جمع اولیه‌ افرادیکه‌ وارد عراق شده‌ بودند حضور یافته‌ است. ولی یک امر روشن بود که‌ دولت عراق با در اختیار گذاشتن چنان امکاناتی در صدد ایجاد ناآرامی در منطقه‌ی کرمانشاه‌ بوده‌ تا بدین وسیله ایران را‌ از استفاده‌ از بخش زیادی از مرزها استراتژیک و کوهستانی محروم کند، و جنگ را به‌ سود خود بپیش ببرد.
سردار جاف نیز مهره‌ی مناسبی بود چون هم مناسبات حاکم در منطقه‌ را میشناخت هم داماد زنده‌ یاد قاضی محمد بود. از طرفی نیز سردار جاف امکان میافت تا بخونخواهی از برادر معدوم مرحوم سالار جاف بپردازد. خلاصه‌ علت هر جه‌ بوده‌ است، نتیجه‌اش اوارگی بخش زیادی از مردم یارسان و دیگر عشایر منطقه‌ شد که‌ طی نزدیک به‌ سه‌ دهه‌ هنوز در گوشه‌ و کنار دنیا سرگردان میباشند، و تعداد زیادی نیز تلف شدند.
انتقال به‌ اردوگاه‌ ناحیه‌ی قوره‌توو دوره‌
بعد از شروع جنگ ایران و عراق، و همزمان با اشغال بخش وسیعی از مناطق دشت ذهاب و دیگر مناطق یارسان نشین، منطقه‌ به‌ میدان جنگ و توپباران طرفین درگیر در جنگ تبدیل شد و تلفات جانی و مالی سنگینی به‌ مردم ساکن این مناطق وارد شد. آن بخش از مردم یارسان که‌ مناطق مسکونیشان به‌ میدان جنگ تبدیل شده‌ بود، در مقابل یک دو راهی قرار گرفتند و هر دوی آن عبارت بود از ترک خانه‌ و کاشانه‌ و تن دادن به‌ آوارگی.
در چنین گیروداری، بخش دیگری از مردم یارسان مجبور شدند گریز به‌ خاک عراق را بر آوارگی تحت سلطه‌ی نظام جمهوری اسلامی ترجیح دهند و بدین صورت به‌ دیگر همکیشان خود که‌ قبلآ به‌ عراق امده‌ بودند، بپیوندند. دولت عراق نیز با در اختیار گذاشتن چند شهرک از پیش تخلیه‌ شده‌ نزدیک مرز ایران و عراق، مردم را ناچار به‌ اسکان در این شهرکها نمودند. شرایط زیستی در این به‌ اصطلاح شهرکها چنان نابسامان بود که‌ زندگی را بر همه‌ی ساکنان تازه‌ وارد بشدت تلخ نمود. مجموع مردمی که‌ تا آن هنگام به‌ عراق گریخته‌ بودند بیش 45000 نفر بود، که‌ ترکیب جمعیتی بسیار ناهمگون و غیر عادی را سبب شده‌ بود.
بخش زیادی نیز از اسکان در شهرکها خودداری کردند و با زندگی چادرنشینی به‌ دامداری ادامه‌ دادند. اردوگاه‌ ناحیه‌ی قوره‌تو که‌ مقر اصلی سردار جاف و دارو دسته‌اش نیز درآنجا مستقرشده‌ بود، به‌ محل سکونت بخشی ازمردم یارسان مبدل شد. اردوگاه‌ دوره‌ که‌ پیشتر دیگر آوارگان اولیه‌ را در خود جای داده‌ بود، بصورت مختلط جمع زیادی از مردم سنی مذهب دشت ذهاب و بخش دیگر مردم یارسان در آن زندگی میکردند. به‌ علت کمبود جا و مکان بخشی از ساکنان با استفاده‌ از خشت خام و گل برای خود سر پناه ساخته‌ بودند، و در حاشیه‌ی شهرک زندگی رقتباری را میگذراندند.
اختلاط و نزدیکی مردم، که‌ تحت شرایط تحمیلی ناگزیر به‌ زندگی با هم شده‌ بودند، باعث درگیری و تنشهای زیادی شده‌ بودند. بطوریکه‌ بارها خطبه‌های امام مسجد مردم مسلمان در اردوگاه دوره‌ سبب سوءتفاهماتی شد که‌ بعضآ از سوءتعبیر و کمبود آشنایی به‌ لهجه‌ێ کردی سورانی ناشی میشد. اما این گونه‌ مسائل به‌ برخوردی جدی و حل ناشدنی تبدیل نشد، و مردم کماکان به‌ زندگی در کنار هم ادامه‌ دادند، وزندگی در اردوگاه‌ به‌ ایجاد پیوندهای دوستی و رفاقت انجامید.
علیرغم شرایط سخت و مشکلاتی که‌ مردم آواره‌ با آن روبرو بودند، دولت عراق نیز کمترین توجهی به‌ وضعیت آنها ابراز نمیداشت. و هر آنچه‌ نیز از طرف دولت قرار بود به‌ این مردم برسد، از کانال سردار جاف ارائه‌ میشد، که‌ او نیز هیچگاه یک دینار آن را برای رفع احتیاجات مردم نه‌ تنها خرج نمیکرد بلکه‌ باندهایی رشوه‌خوار را نیز در اطراف خود بوجود آورده‌ بود تا از مردم برای حل اختلافاتشان اخاذی کنند.
با تمام این اوضاع و احوال مردمی که‌ مسلح شده‌ بودند، در گروههای چندصد نفری برای انجام ماموریتهای نظامی به‌ بخشهای مختلف از جبهه‌های جنگ ایران و عراق اعزام میشدند، و در هر نوبت تعدادی از این مردم که‌ بدون هر گونه‌‌ آموزش نظامی و آمادگی رزمی مسلح شده‌ بودند در درگیری با نیروهای نظامی ایران تلف میشدند.
ترکیب و سازماندهی مردم مسلح به‌ شکل کاملآ بدوی و با سرپرستی رییس قبیله‌ و یا کدخدا همان عشیره‌ یا قبیله‌ اداره‌ میشد. که‌ او را سرگروه‌ یا آمرمفرزه‌ مینامیدند. سرگروه‌ با مقر سردار جاف در ارتباط میبود و از طریق سرگروهها محل مآموریت و تعداد نفرات برای مآموریت مشخص میشد.
این روش از همکاری و فرمانبرداری از سردار جاف تا مدتی بدون مشکل زیادی ادامه‌ داشت، اما اندک اندک وضع تغییر جدی پیدا کرد بطوریکه‌ بخش زیادی از مردم یارسان خود را در رویارویی با سردار جاف یافتند.
علل بروز اختلاف با سردار جاف
زندگی در اردوگاه‌ باعث شد که‌ مردم و جوانان از قبایل مختلف با هم آشنا شوند، و از طرق گوناگون با هم رابطه‌ی دوستی برقرار نمایند. از طرف دیگر وضعیت سیاسی در ایران و جنگ در کردستان هر روز وارد فاز تازه‌ای میشد.
نیروهای اشغالگر عراق در بسیاری از جبهه‌ها زمینگر شده‌ بودند. و رژیم نیز با پیشروی و ایجاد پایگاههای نظامی به‌ استخدام تعداد زیادی از مردم بومی بعنوان نیروهای بسیجی دررویای تکمیل سیطره‌ی خود بر منطقه‌ بود.
در همین اثنا و احوال بخش زیادی از مبارزین یارسان که‌ در ارتباط با جنبشهای سراسری و مبارزه‌ علیه‌ جمهوری اسلامی، با احزاب و جریانات سیاسی مخالف رژیم قرار گرفته‌ بودند. و با اندوختن تجارب سیاسی و تشکیلاتی توانسته‌ بودند شبکه‌ای از همفکری را سازمان بدهند و برای سازمان دادن مردم یارسان علیه‌ رژیم اسلامی به‌ تلاش بپردازند.
با حادتر شدن سیر تحولات سیاسی در ایران،رژیم برآمده‌ از انقلاب بسیار سریع و در میان بهت و ناباوری مردمی که‌ در انقلاب شرکت کرده‌ بودند، بسوی یک سرکوب تمام عیار و استقرار دیکتاتوری ولایت فقیه‌ ادمه‌ می یافت. همین سبب شده‌ بود که‌ نیروهای سیاسی سراسری که‌ هنوز توهم داشتند که‌ جمهوری اسلامی به‌ آنها رحم خواهد کرد، هدف دستگیری و سرکوب قرار گرفتند. ارتباط فعالین یارسان با این گروهها و احزاب نیز طبیعتا انها را در مقابل یک واقعیت تلخ و عریان قرار داده‌ بود. زیرا جمهوری اسلامی از مدتها پیش خصومت خود را در عمل و در شکل کشت و کشتار علیه‌ مردم یارسان به‌ اجرا گذاشته‌ بود. بنا براین این فعالین با درک وضعیت موجود تصمیم میگیرند تا تشکلی مستقل را برای دفاع از حقوق سیاسی و موجودیت مردم خود ایجاد کنند. زیرا با کوچ اجباری بخشی از مردم یارسان به‌ عراق موقعیت مناسبی بوجود آمده‌ بود تا با سازماندهی مردم یارسان در هر دو سوی مرز و متشکل کردن آنها در یک تشکل خودی، قادر شوند به‌ مبارزات ازدیخواهانه‌ بخشهای دیگر کردستان بپیوندند، و از طرف دیگر از سوءاستفاده‌ی بیشتر مردم بوسیله‌ی عوامل مزدوری چون سردار جاف جلوگیری کنند.
برای رسیدن به‌ چنین اهدافی فعالین سیاسی یارسان تصمیم میگیرند همچون دیگر نیروهای دیگر اپوزیسیون نماینده‌ای به‌ عراق اعزام دارند. آنها طی مذاکرات متعدد با دولت عراق تصمیم گرفته‌ بودند با اعزام نماینده هم کمک نظامی و لجستیکی را از عراق دریافت کنند و هم بتوانند از انرژی مردمی که‌ آواره‌ شده‌ بودند و به‌ منبع درامد هنگفتی برای سردار جاف و دارودسته‌اش تبدیل شده‌ بودند، در خدمت انقلاب و مبارزه‌ علیه‌ ظلم و ستم رژیم اسلامی ایران استفاده‌ کنند.
با اشاعه‌ی خبر ورود نماینده‌ی جنبش مقاومت اهل حق (یارسان) مردم گروه گروه حمایت خود را به‌ نمایندگان نیروی مقاومت در عراق اعلام میکردند. و این امر باعث شد که‌ جوانان یارسان نیز که‌ در اردوگاههای دوره‌ و ناحیه‌ی قوره‌تو زندگی میکردند با گرفتن جلسات بحث و گفتگو بطور سری، به‌ بنیانگذاری سازمان جوانان اهل حق(یارسان) اقدام نمایند.
آنها با پخش یک اعلامیه‌ی کوتاه اعلام موجودیت خود را در سطع اردوگاه ناحیه‌ی قوره‌تو به‌ گوش مردم اردوگاه رساندند، و بدینوسیله‌ موجی از گمانه‌زنی و بحث در میان مردم دامن زده‌ شد. اعضای این گروه‌ فاقد هر گونه‌ تجربه‌ی کار تشکیلاتی و سیاسی بودند، انگیزه‌ی اصلی آنها در واقع پایان دادن به‌ شرایط سخت زندگی نابرابر در اردوگاه و پیوستن به‌ صف مبارزه‌ علیه‌ جمهوری اسلامی بود. اما کار سیاسی تحت مناسبات بسیار عقب مانده‌ی عشایری خالی از مشکل و درد سر نبود. جمعی که‌ با سردار جاف همکیسه‌ و همدست بودند به‌ مخالفان جنبش نوپای یارسان مبدل شدند، و با گزاش دهی و همکاری با نیروهای استخبارات عراقی سبب شدند که‌ تعدادی از مردم یارسان بجرم ایجاد تشکل غیر قانونی دستگیر و روانه‌ی زندان بشوند.
اما این اعمال جوانان را از ادامه‌ی کارشان نا امید نساخت، و آنها با تماس با نمایندگان جنبش مقاومت اهل حق(یارسان) اعلام آمادگی خود را برای مبارزه‌ و پیوستن به‌ صفوف مبارزات به‌ کار خود ادامه‌ دادند. در همین زمان نیز بخش زیادی از سرگروه‌های یارسان که‌ با سردار جاف همکاری میکردند به‌ صفوف جنبش مقاومت پیوستند.
دولت عراق نیز با در اختیار گذاشتن مقادیر زیادی سلاح و مهمات، اختیار مردم مسلح تحت فرمان سردار جاف را نیز به‌ نمایندگان جنبش مقاومت اهل حق واگذار نمود. مدت زیادی طول نکشید که‌ مردم برای یک حمله‌ی وسیع به‌ پایگاههای رژیم در منطقه‌ی دالهو آماده‌ شدند. با همآهنگی نیروهای داخل که‌ بخش زیادی به‌ اجبار به‌ عنوان بسیچ از طرف رژیم مسلح شده‌ بودند در زمستان سال 1981 در یک حمله‌ی سریع و هماهنگ شده‌ تمامی پایگاههای رژیم در منطقه‌ بوسیله‌ی نیروهای مردمی برچیده‌ شد. بخش زیادی از نیروهای رژیم در درگیریها به‌ اسارت در آمدند، و یا با پیوستن به‌ صفوف مردم مبارز از کشته‌ شدن رهایی یافتند.
مدت زمان این حمله‌ زیاد طول نکشید چون نیروهای رژیم اساسآ توان مقاومت در برابر مردم را نداشتند. از طرف دیگر قرار بود همزمان با حمله‌ی مردم یارسان به‌ نیروهای رژیم از اقصا نقاط ایران نیز مردم و نیروهای اپوزیسیون با حملات علیه‌ دارو دسته‌ی حاکم موجبات سقوت این رژیم را فراهم کنند. اما چنین کاری صورت نگرفت، دلیل هر چه‌ بوده‌ باشد از چون و چرای آن خبری در دست نیست.
اما نیروهای رژیم با دریافت اخبار از طریق جاسوسان و فرار مجددنیروهایی که‌ اجبارا به‌ صفوف حمله‌کنندگان پیوسته‌ بودند، و با توجه‌ به‌ عدم سازماندهی ونبود کنترل کافی بر نیروهای مسلح و ندانمکاریهای بیموقع، مثل آزاد کردن اسرا قبل از تثبیت اوضاع، دست به‌ بمباران شدید منطقه‌ زد. از طرف دیگر قرار بود که نیروهای عراق به‌ وسیله‌ی هواپیما و توپخانه‌ی سنگین از مردم یارسان در برابر رژیم حمایت و پشتیبانی کند، این امر ابدا صورت نگرفت، سلاح و تجهیزاتی نیز که‌ برای جنبش فرستاده‌ شده‌ بود به‌ علت عدم آشنایی مردم با کاربرد آنها عملآ بدون استفاده‌ باقی ماندند.
نیروهای رژیم با استفاده‌ از انوع سلاحهای سنگین، توپخانه‌ و هلیکوپتر دوباره‌ به‌ پیشروی و بازپسگیری مناطق دالهو پرداختند، و کشتار بسیاری از مردمی که‌ بنحوی با مبارزین جنبش مردمی یارسان همکاری کرده‌ بودند، بار دیگر وحشیگری خود را در ابعادی باور نکردنی به‌ نماێس گذاشتند. در این راستا حتی به‌ همکاران سابق خود نیز رحم نکردند و با اعدام صحرایی تعدادی از انها به‌ زهر چشم گرفتن از مردم یارسان پرداختند.
مردم مسلحی که‌ از عراق وارد منطقه‌ شده‌ بودند با جنگ و گریز دوباره‌ به‌ عراق عقب نشینی کردند، و مجددا به‌ اردوگاههای خود بازگشتند. در خلال این تهاجم که‌ به‌ هجوم مله‌ سرانه‌ معروف شد، تعداد زیادی کشته‌ و زخمی شدند. با بازگشت به‌ اردوگاه، دولت عراق نسبت به‌ مردم یارسان مخصوصا نمایندگان جنبش در عراق بدبین شدند، چون نیروهای مردمی یارسان‌ اسرای جنگی راخودسرانه‌ آزاد کرده‌ بودند بدون آنکه‌ در این باره‌ با مقامات عراقی مشورتی کرده‌ باشند. دولت عراق با پس گرفتن تمامی کمکهای تسلیحاتی خود دوباره‌ مردم را به‌ حال خود رها کرد و آنها رادوباره‌ به‌ دست سردار جاف سپرد.
طبیعی بود که‌ شکست حمله‌ی مله‌سرانه‌ میتوانست عواقب ناگواری را برای مردم یارسان در هر دوسوی مرز بوجود آورد. از طرفی نیروهای هار رژیم ایران به‌ قتل و عام مردم پرداختند از طرف دیگر اختلافات مردم یارسان در طرفداری و مخالفت با سردار جاف بالا گرفت. در چنین شرایطی که‌ همه‌ی مردم مسلح بودند، هر آن امکان جنگ و درگیری مسلحانه‌ وکشتار مردم بدست همدیگر وجود داشت. تنها عاملی که‌ از بروز چنین درگیریهایی جلوگیری کرد همان بافت عشایری بود که‌ هنوز بقوت خود باقی مانده‌ بود.
اما اختلافات با سردار جاف عمیق و عمیقتر شد، بطوریکه‌ وقتێ سردار جاف با یکی از سرگروهای قدیمی خود که‌ از همکاری با سردار جاف رویگردانده‌ بود، روبرو میشود با کوفتن دسته‌ی تپانچه‌ی کمریش به‌ صورت سرگروه‌ مذکور سبب مجروح شدن او میشود. با پیچیدن این خبر در اردوگاه مردم یارسان نیز بر سر راه مقر اصلی سردار جاف کمین کردند، و به‌ محض ورود او به‌ اردوگاه او را به‌ رگبار گلوله‌ بستند، اما او بطرز عجیبی از این حادثه‌ جان سالم بدر برد، و دیگر به‌ مقرش در اردوگاه‌ باز نگشت. اما تلاش زیادی کرد تااز راههای گوناگون مقاومت مردم یارسان بر علیه‌ خود در هم بشکند.
بهمین دلیل با استفاده‌ از نفوذ خود در دستگاه دولتی عراق حکم تبعید 8 تن از سر گروهها که‌ در عین حال سران عشایر نیز محسوب میشدند و‌ به‌ صفوف جنبش پیوسته‌ بودند فراهم ساخت، که‌ موجب براه افتادن یک تظاهرات عمومی مردم یارسان در دو اردوگاه دوره‌ و قوره‌تو به‌ سوی خانقین که‌ مقر نمایندگی جنبش اهل حق در آنجا مستقر بود، شد. مقامات محلی عراق از ابعاد و وسعت تظاهرات مردم یارسان که‌ جاده‌ی خانقین در‌ مناطق شرقی کشور را در بر گرفته‌ بود، به‌ وحشت افتاده‌، و با مذاکره‌ و پا درمیانی شخصیتهای محلی و نماینده‌ی جنبش در خانقین قول دادند که‌ حکم تبعید 8 نفر مذکور را در ظرف همان روز لغو کنند.
مردم نیز با قبول میانجیگری و منتظر شدند تا حکم رسما لغو شود که‌ شب هنگام خبر رسید که‌ حکم لغو شده‌ است. این نتیجه‌ی یک حرکت منظم و مردمی بود که‌ به‌ شکلی مسالمت آمیز پایان یافت. ولی این پایان ماجرا نبود، و مردم یارسان انتظار سرنوشت بسیار شومتری را میکشیدند بدون آنکه‌ از ابعاد و نتاێج آن خبری داشته‌ باشند.
در همین اوضاع و احوال بخشی از مردم یارسان که‌ رسمآ به‌ جنبش پیوسته‌ بودند، با تحویل دادن سلاحهایشان به‌ مقر سردار جاف عملآ با او قطع رابطه‌ نمودند. و همین عمل سبب شد که‌ موجودیت سردار جاف نیز بعنوان رهبر و فرمانده‌ چند هزار مرد مسلح به‌ پایان برسد. این حوادث همزمان بود با طرح عقب نشینی نیروهای عراق به‌ مواضع سابق و در بعضی جاها تا عمق خاک عراق، و بدین صورت اردوگاه‌ محل زیست مردم یارسان در اردوگاه‌ قوره‌تو در تیررس نیروهای ایران قرار میگرفت.
دولت عراق از قبل طرح اسکان تمامی کردهای اواره‌ی ایرانی را ریخته‌ بود بدون انکه‌ کسی از چند و چون آن خبر داشته‌ باشد. در ابتدا قرار بود تمام مردم کرد ایران که‌ به‌ عراق پناهنده‌ شده‌اند در اردوگاه سنگر که‌ در شمال و چند کیلومتری اردوگاه‌ قوره‌تو قرار داشت مسکن داده‌ شوند. به‌ همین منظور نیز هزاران خانواده‌ را در چادر جا داده‌ بودند. اما با اجرای طرح عقبنشینی از مناطق اشغالی غرب ایران، دولت عراق از کنترل هزاران کردی که‌ به‌ عراق امده‌ بودند مطمئن نبود. چون ساکنان سابق این مناطق که‌ کرد عراق بودند بعد شکست جنبش کرد در سالهای 1975 به‌ زور از منطقه‌ کوجانده‌ شده‌ بودند، اما جنبش کردی در حال احیاء و پیشروی بود و بیم همکاری کردهای عراق و ایران کاملآ محتمل بود.
بنابر این دولت عراق تصمیم خود را مبنی بر انتقال کردهای ایرانی منجمله‌ مردم یارسان به‌ صحراهای جنوب در استان رمادی (الانبار) از قبل گرفته‌ بود. عملیات انتقال به‌ اردوگاه التاش در جنوب غرب عراق در تابستان سال 1982 همزمان با عقب نشینی نیروهای عراقی از مناطق اشغالی غرب ایران شروع شد. این کوچ اجباری داستانهای غم انگیزی را برای مردم یارسان و کلیه‌ی کسانیکه‌ به‌ آن اردوگاه‌، منتقل شدند، سبب شد.
اردوگاه التاش و مردم یارسان
آن دسته‌ از مردم یارسان که‌ سلاحهای خود را تحویل داده‌ بودند، بوسیله‌ی اداره‌ی مخابرات که‌ مسئول روابط و امور اتباع بیگانه بود، ثبت نام شدند و آماده‌ انتقال به‌ اردوگاه‌ التاش شدند. گروه دیگر مردم یارسان و دیگر اکراد ایرانی که‌ هنوز مسلح مانده‌ بودند به‌ اردوگاه دوره‌ منتقل شدند، و تحت امر اداره‌ ااستخبارات یا همان سازمان امنیت ارتش بودند قرار گرفتند.
در تابستان بسیار گرم عراق، مردم پیر و جوان با آنچه‌ که‌ با خود داشتند بر ماشینهای ارتشی بارگیری شدن، و پس از ساعتها راننده‌گی و با عبور از شهرهای مختلف عراق بسوی التاش در قلب بیابانی بی اب و علف در مرزهای عربستان و اردن براه‌ افتادند. این همان بیابانی است که‌ بعدها کردهای عراقی در جریان انفال در آنجا قتل عام و در گورهای دسته‌جمعی مدفون شدند.
در اوج ناباوری مردم در یک صحرا که شنهای روان و بادهای شدید و گرد و خاک تنها هدیه‌ی طبیعت این سرزمین نفرین شده‌ است، همراه با وسایل و زن و بچه‌ بدون هیچ امکانی حتی آب آشامیدنی رها شدند.
قبل از رسیدن اولین کاروان مردم یارسان به‌ اردوگاه‌ التاش، بخش زیادی از دیگر کردهای ایران از مناطق ثلاث باباجانی و دشت ذهاب در همین بیابان رها شده‌ بودند، که‌ انسان از دیدن آنها در آن حالت پریشانی و نابسامانی، تحت آن شرایط غیر انسانی وحشت میکرد. در چهره‌ی آنها امکان آغاز یک تراژدی کاملآ قابل خواندن بود.
با لبهای خشک و ترکیده‌، سر وصورت خاکی، بچه‌های مریض را بر سینه‌ فشرده‌ بودند، و منتظر دریافت دارویی از بهداری اردوگاه‌ که‌ در یک کانتن آهنی مستقر بود، بایستی ضرب شلاقهای بیرحمانه‌ی ژاندارمهای عرب را نیز به‌ جان میخریدند. مردم زیادی برای دریافت چادر صف کشیده‌ بودند، و تانکرهای آب با گرد و خاک فراوان صحنه‌ را بیش از پیش ناهنجارتر میکرد.
در چنین وضعیتی که‌ توصیف آن جزء ناممکنهاست، مردم یارسان که‌ به‌ قصد و رویای رستن از ظلم و ستم جمهوری اسلامی و حداقل زنده‌ ماندن، ناچار از ترک دیار شده‌ بودند به‌ اردوگاه‌ التاش رسیدند. درظرف چند ماهی بخش زیادی از مردم به‌ اردوگاه رسیدند.
سفر و انتقال در عراق از مکانی به‌ مکان دیگر شبیه‌ به‌ سفر مرگ، و قدم گذاشتن به‌ جهنم بود. چون هیچ کس حق نداشت از شهری به‌ شهر دیگر بدون ورقه‌ی عدمتعرض برود. در اردوگاه‌ التاش هم هنوز مردم در حالتی شوک مانند بسر میبردند. طولانیترین سفر تنها به‌ شهر رمادی که‌ مرکز استان الانبار بود امکان پذیر بود، آنهم بقیمت تحمل شلاق شرطه‌های عرب که‌ از بد جنسترین جانوارانی بودند که‌ هر انسان میتواند، اوج بیمروتی آنها را تصور کند.
در چنین اوضاعی مقامات عراق تنها از طریق مختارها یا همان سران عشایر حاضر بودند لیست مردم را برای دریافت چادر بررسی کنند، فعالین جنبش در میان سران مردم یارسان تلاش کردند که‌ بصورتی متشکل تر و منظمتر با مقامات عراقی تماس بگیرند، بصورتیکه‌ راه را بر توهین و سوءاستفاده‌ی مقامات عراقی سد کنند. برای رسیدن به‌ این هدف پس از یک جلسه‌ی وسیع با شرکت ریش سفیدان و سران عشایر یارسان و فعالین جنبش نمایندگانی انتخاب شدند، تا با تماس با مقامات عراقی ، برای مردم یارسان که‌ به‌ اردوگاه‌ رسیده‌ بودند چادر و آب آشامیدنی فراهم کنند. این امر تا حدی توانست در روزهای اولیه‌ به‌ وضع مردم سر و سامانی بدهند. و بدین ترتیب شرایطی فراهم شد تا تازه‌واردان نیز به‌ کمک مردم از قبل رسیده‌ بطور موقت اسکان یابند.
تا زمانی که‌ هنوز مردم یارسان توانسته‌ بودند خود بر تهیه‌ و تقسیم آب آشامیدنی و مواد خوراکی کنترل داشته‌ باشند، وضع قابل تحملتر و سازمانیافته‌تر بود. اما این وضع زیاد طول نکشید که‌ با گزارش دهی و همکاری مقامات اردوگاه‌ با ملاها و دیگر جاسوسان خود گماشته‌، پروسه‌ی رشوه‌گیری و رشوه‌دهی برای دریافت چادر، آب آشامیدنی و دیگر مایحتاج عمومی به‌ امری عادی و روزمره‌ تبدیل شد. بطوریکه‌ اندک اندک مردم یارسان و نمایندگان آنها نیز کنار زده‌ شدند و اعتراض آنها نیز نه‌ تنها به‌ جایی نرسید، بلکه‌ موجب دردسر بیشتر آنها میشد.
تهیه‌ی آب آشامیدنی به‌ کابوسی برای مردم یارسان تبدیل شد. تمامی رانندگان تانکرهای آب به‌ دیگر عشایر کرد سنی مذهب تعلق گرفت. چون آنها هم مسلمان و هم در رشوه‌دادن و همکاری با مقامات امنیتی اردوگاه‌ مورد اعتماد بیشتری قرار داشتند. مدت زیادی طول نکشید که‌ رانندگان تانکرهای آب در همکاری با مقامات اردگاه‌ شروع به‌ فروش آب آشامیدنی کردند، که‌ در واقع از طرف دولت عراق برای مردم اردوگاه‌ از رودخانه‌ی فرات بدون هیچ گونه‌ تصفیه‌ای مستقیما به‌ تانکرها پمپاژ میشد. رانندگان مسلمان تانکرها با فروش آب به‌ مردم یارسان بسنده‌ نکردند، و خود را در تانکرهای آب قبل از توزیع شستشو میدادند، و در بعضی موارد هم به‌ اعتراف خودشان در تانکر آب میشاشیدند تا بقول خودشان یارسانیان کافر، در همین دنیا نیز زندگی جهنمیتری را تجربه‌ کنند. از اینها نیز گذشته‌، هنگام توزیع آب به‌ شیوه‌ای تحقیر آمیز و تجاوزکارانه‌ با زنان و دخترانی که‌ برای دریافت آب مجبور بودند با راننده‌ روبرو بشوند، رفتار میکردند. اگر کسی هم اعتراض میکرد نه‌ تنها از دریافت آب محروم بود بلکه‌ حتما در اداره‌ استخبارات اردگاه‌ کتک مفصلی نوش جان میکرد، و به‌ عنوان جاسوس اسرائیل پرونده‌ی قطوری برایش تشکیل میشد.
در چنین گیروداری آن بخش از فعالین جنبش که‌ هنوز در شمال عراق باقی مانده‌ بودند، با فعالین اردوگاه تماس گرفتند، و از وضع همدیگر اطلاع حاصل نمودند. نامه‌ و مکاتبات بشکل کاملآ سری و مخفیانه‌ صورت میگرفت. چون خطر کنترل و تفتیش در هر نقطه‌ی امنیتی وجود داشت نامه‌ها بر روی جلد داخلی پاکت سیگار نوشته‌ می شد، و سپس دوباره‌ به‌ همان صورت اولی چسبانده‌ میشد تا شک و تردید مقامات امنیتی را ایجاد ننماید. دلیل این کار آن بود که‌ رابطین اکثرآ با ریسک کردن بدون ورقه‌ با پوشیدن لباس عربی به‌ اردوگاه‌ به‌ شکل مخفیانه‌ وارد و خارج میشدند.
همزمان با کوچاندن مردم یارسان و دیگر اکراد ایرانی پناهنده‌ به‌ اردوگاه‌ آلتاش، نماینده‌ی جنبش اهل حق(یارسان) که‌ در شهر خانقین بود ابتدا به‌ کرکوک و سپس به‌ سلیمانیه‌ منقل شده‌ بود. مدت چند ماهی از ورود مردم به‌ اردوگاه التاش نگذشته‌ بود، که‌ از طریق اداره‌ی اردوگاه اسامی چهار نفر از اهالی اردوگاه‌ را از بلندگو اعلام کردند، و از نامبردگان درخواست شد تا هر چه‌ زودتر خود را به‌ اداره‌ مخابرات معرفی کنند.
پس از رسیدن به‌ اداره‌ی مخابرات به‌ آنان اعلام شد که‌ خود را آماده‌ کنند، تا برای ملاقات با نماینده‌ی جنبش به‌ سلیمانیه‌ برده‌ شوند. اما آنها گفتند که‌ از هیچ جیز دیگری خبر ندارند. چهار نفر مذکور که‌ بایستی یکی از آنها مرحوم کریم عباسی میبود، اما متآسفانه‌ در یک حادثه‌ی ناگوار در چادر محل اقامتش جند روز قبل جانش را از دست داده‌ بود، که‌ فقدان او برای فعالی جنبش بسیار سخت و قابل لمس بود.
در هر حال چهار نفر بعد یک مدت کوتاه اماده‌ شدند تا به‌ دیدار نماینده‌ی جنبش بروند. پس از رسیدن به‌ سلیمانیه‌ و دیدار با نماینده‌ جنبش از جزئیات طرحی که‌ نماینده‌ با مقامات عراقی بر سر ان توافق نموده‌ بودند، مطلع شدند. بر اساس این طرح و توافق که‌ ‌ مبنی بر آن بایستی تعداد 200 نفر از جوانان یارسان، با گذراندن یک سری دوره‌های آموزس نظامی، به‌ عنوان شاخه‌ی نظامی جنبش مقاومت یارسان در یکی از مناطق مرزی مستقر شوند و از آنجا فعالیتهای نظامی و سیاسی خود علیه‌ رژیم جمهوری اسلامی شروع کنند. همچنین بتدریج بقیه‌ی مردم یارسان نیز که‌ به‌ این نیروها ملحق میشوند خانواده‌های آنها نیز بایستی به‌ اردوگاهی در شمال عراق انتقال مییافت که‌ شرایط زندگی بمراتب بهتر میبود.
پس از بحث و جدلهای زیاد در مورد چگونگی اجرای طرح، و شرایط و اوضاع منطقه‌، نماینده‌گان با پیشنهاد نماینده‌ به‌ اردوگاه‌ برگشتند. برای انتخاب 200 نفر مذکور شرایط بسیار سختی در پیش بود، چون انتخاب تنها 200 نفر از میان چند هزار نفر، به‌ صورتیکه‌ هیچکس خود را نادیده‌ گرفته‌ شده‌، احساس نکند کار آسانی نبود. به‌ هر حال روحیه‌ی همکاری مردم در ان دوره‌ بیش از اندازه‌ بالا بود بصورتیکه‌، در کوتاهترین مدت لیست افراد حاضر شد، و به‌ نمایندگی جنبش تحویل داده‌ شد.
این اقدام باعث شد که‌ مردم امید بیشتری به‌ نجات از جهنم و زندگی در اردوگاه‌ التاش پیدا کنند. ولی بعدها دولت عراق برای عملی کردن طرح توافق شده‌، شرایط دیگر مطرح کرد مبنی بر اینکه‌ تعدادی از افراد جنبش برای اثبات توانایی رزمی خود بایستی به‌ داخل منطقه‌ رسوخ کرده‌ و با منفجر ساختن چند دکل برق و پل استراتژیک ضرباتی به‌ حضور رژیم در منطقه‌ وارد کنند.
اما پس از بحثهای زیادی جنبش مقاومت از قبول این درخواست تفره‌ رفت، و از اجرای آن خودداری کرد. بدینصورت نیز دولت عراق از اجرای طرح توافق شده‌ خودداری کرد. ولی امر نه‌ تنها باعث نشد که‌ جنبش از تلاش خود دست بردارد، بلکه‌ فعالین و رهبری جنبش متقاعد شدند که‌ برای ادامه‌ی مبارزه‌ به‌ حزب دمکرات کردستان ایران که‌ از قبل قرارداد همکاری با هم امضاء کرده‌ بودند، روی بیاورد.
اولین مقر جنبش مقاومت اهل حق(یارسان) در بمو
در پاییز 1982 گروهی از سران عشایر، و افراد ناراضی یارسان که‌ عرصه‌ی زندگی بر انها تنگ شده‌ بود، و امنیت جانی خود را از دست داده‌ بودند، بطور معجزه‌آسایی با عبور از میدانهای مینگذاری شده‌ی مرزهای ایران و عراق خودرا به‌ مقرات حزب دمکرات کردستان ایران در بمو میرسانند. آنها خواستار دیدار با نماینده‌ی جنبش مقاومت اهال حق میشوند. نماینده‌ی جنبش پس از دریافت این خبر چند نفر از فعالین را که‌ در سلیمانیه‌ حضور داشتند، به‌ کمک تشکیلات حزب دمکرات در بمو، بدیدار آنها فرستاد.
در این اثنا دولت عراق نیز از ورود این افراد با خبر شده‌ بود و خواهان دیدار با آنها شدند، تا از اوضاع منطقه‌ مطلع شوند.
نماینده‌ی جنبش پس از مشورت با دیگر اعضا تصمیم گرفت که‌ این کار را انجام ندهد. در عوض تصمیم بر این شد که‌ با استقرار یک مقر دائم در منطقه‌ی بمو در مناطق تحت کنترل حزب دمکرات کردستان ایران، محلی را برای گردآوری نیرو بوجود آورد.
لازم به‌ یادآوری است که‌ نماینده‌ی جنبش از قبل با کمیته‌ی شهرستان هورامان حدکا قرارداد همکاری امضاء کرده‌ بود و به‌ همین جهت نیازی به‌ تسلیم خواسته‌ها دلت عراق نمیدید. این قرار داد از بدو ورود نماینده‌ی جنبش و پس از حماسه‌‌ی مله‌سرانه‌ و طی ملاقاتهای مکرر حدکا و نماینده‌ جنبش در عراق بر سر مفاد آن توافق حاصل شده‌ بود، و مدتی قبل از کوچ دسته‌ جمعی مردم یارسان به‌ اردوگاه التاش رسما قرارداد فیمابین جنبش و حدکا در کمیته‌ی شهرستان حدکا در منطقه‌ی هورامان به‌ امضاء رسیده‌ بود. از متن و محتوای این قرارداد تنها نماینده‌ی جنبش و زنده‌یاد کریم عباسی و فرد دیگری که‌ همراه‌ او بود، اطلاع داشتند. این قرارداد هشت ماده‌ای که‌ براساس آن حدکا جنبش را بعنوان یک نیروی همپیمان علیه‌ جمهوری اسلامی به‌ رسمیت شناخته‌ بود، و بر همین پایه‌ نیز قرار بود در صورت تصمیم جنبش به‌ ایجاد مقر نظامی حدکا ملزومات و زمینه‌ی کار را برای پیشمرگان و اعضای جنبش فراهم کند، و از نظر تسلیحات، تبلیغات و تدارکات نیز تا زمانیکه‌ جنبش خودکفا بشود حدکا در حد توان کمک بنماید.
اما از آنجا که‌ قرارداد تنها فیمابین کمیته‌ی شهرستان هورامان و نماینده‌ی جنبش امضاء شده‌ بود، نمیشد زیاد به‌ آن متکی شد. بهمین دلیل تلاش گردید از طرق دیگر چنین قراردادی با دفتر سیاسی حزب و شخص دبیرکل حزب در آنزمان، مرحوم دکتر قاسملو امضاء شود. اما مقامات عراقی با مانع تراشی تلاش میکردند که‌ ازملاقات نماینده‌ی جنبش با شخصیتهای کردی از جمله‌ دبیرکل حدکا، جلوگیری کنند. این تلاشها بارها هم از جانب رهبری حدکا صورت گرفته‌ بود و هم از جانب جنبش. اما هر بار مقامات عراقی اظهار کرده‌ بودند که‌ نماینده‌ی جنبش در سفر هست یا قابل دسترس نیست. در عوض آنها تلاش میکردند که‌ جنبش را به‌ مجاهدین نزدیکتر کنند، و از ترتیب داد هر نوع ملاقاتی با مجاهدین استقبال میکردند. در یکی از ملاقاتهای نماینده‌ی جنبش با مجاهدین در کرکوک مدتی قبل از آمدن به‌ سلیمانیه‌، نماینده‌ی جنبش صراحتا از کرد بودن مردم یارسان دفاع کرده‌ بود، و به‌ این دلیل نیز مجاهدین زیاد راضی بنظر نمیرسیدند، و از توافق و قبول کردن جنبش به‌ عنوان عضو مستقل شورای ملی مقاومت تفره‌ میرفتند. اما هنوز بروشنی اعلام موضع نکرده‌ بودند.
با تمام موانعی که‌ دولت عراق برای نماینده‌ی جنبش ایجاد میکرد، تماس فیمابین جنبش و دفتر سیاسی حدکا بویژه‌ شخص دبیرکل از کانال زنده‌ یاد دکتر حسین دهکردی، که‌ ما او را به‌اسم دکتر حسین احمدی میشناختیم، ادامه‌ داشت. مرحوم دکتر حسین از اعضای رهبری شورای متحد چپ، و انسانی مبارز، دانا و دلسوزی بود. با تمام وجود و خلوص نیت با ما بود. او در تدوین برنامه‌ و اساسنامه‌ی جنبش نقش بسزایی داشت، و صادقانه‌ تلاش میکرد که‌ در صحنه‌ی سیاسی آن دوران جنبش به‌ عنوان یک عضو مستقل شورا مطرح و جایگاه‌ خود را بیابد. ایشان اهل سیاست، بسیار با تجربه‌ و اهل مدارا و از دوستان نزدیک مرحوم دکتر قاسملو بود.
دکتر دهکردی در جریان ترور رستوران میکونوس در المان توسط تروریستهای جمهوری اسلامی به‌ همراه‌ دبیرکل حزب دمکرات کردستان ایران زنده‌ یاد دکتر صادق شرفکندی و همراهان جان باخت. اما جای خود دارد که مردم یارسان‌ از زحمات و دلسوزی و همکاری مرحوم دکتر حسین دهکردی، این انسان مبارز و مدافع حقوق انسان اگاه شوند، و دوستان واقعی خود را در روزهای سخت مبارزه‌ بشناسند.
و در خلال مدتی که‌ عراق از کمک به‌ جنبش خودداری کرده‌ بود، نماینده‌ی جنبش توانسته‌ بود با تغییر قیافه‌ به‌ دعوت مرحوم دکتر قاسملو به‌ دفتر سیاسی حدکا برود و با حضور و پا درمیانی مرحوم دهکردی قرارداد همکاری جدیدی امضاء کند. این قرارداد و ملاقات نیز با وساطت و همکاری زنده‌ یاد دهکردی امکانپذیر شد. زیرا او میدانست که‌ مجاهدین در صدد نیستند که‌ جنبش را رسما به‌ شورا راه بدهند.
مبنی بر این قرارداد حدکا قرار بود تا کمکهای تسلیحاتی، تدارکاتی و تبلیغی را به‌ جنبش تا زمانیکه‌ جنبش بتواند خود کفا گردد، بگذارد. و در عوض جنبش با همکاری حدکا جبهه‌ای دیگر در منطقه‌ی دالهو و کرمانشاه‌ علیه‌ رژیم بگشاید، و به‌ پیشمرگان حدکا کمک کند تا در منطقه‌ی یارسان نشین به‌ فعالیت بپردازند.
حدکا برای هماهنگ کردن این همکاری، فرد مشخصی نیز به‌ منطقه‌ فرستاده‌ بود تابر انجام همکاری نظارت و به‌ دفتر سیاسی حکا گزارس کند. این فرد نیز انسانی سیاسی و مبارز اهل کرمانشاه‌ بود، و از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بود، که‌ بدنبال انشعابات پی در پی چریکها از آنها جدا شده‌ و به‌ حدک پیوسته‌ بود. او مسئول وهماهنگ کننده‌ی روابط جنبش و حدکا بود. و در مقر جنبش مستقر بود.
همین موضوع باعث شد که‌ رهبری جنش تصمیم به‌ ایجاد مقر در بمو بگیرد. برای این انجام این منظور به‌ من مآموریت داده‌ شد که‌ خودم را به‌ بمو برسانم و ضمن رفتن به‌ مقرهای حدکا، مسئله‌ی ایجاد مقر را بررسی کنم. من هم بدون داشتن هیچ گونه‌ آشنایی با منطقه‌ صبح زود یک روز بارانی پاییزی که‌ کمتر مسافرین را کنترل میکردند از سلیمانیه‌ به‌ شهر دربندیخان رفتم، در انجا بطور تصادفی به‌ تعداد دیگری از پیشمرگان حدکا و شخص رابط ما و حدکا برخورد کردم. و همراه‌ انها به‌ بمو رسیدم، و بعد از عبور از سیم خاردار و میدان مینهای ارتش عراق به‌ مقرات حدکا رسیدیم.
بعد از رفع خستگی به‌ من یک تفنگ برنو داده‌ شد و سپس به‌ یکی از مقرهای نظامی که‌ نقش حفاضت از بخش جنوبی منطقه‌ را داشت اعزام شدم. در ان مقر 2 نفر دیگر از مردم یارسان بعنوان پیشمرگ حدکا مشغول خدمت بودند. یکی از این 2 نفر زنده‌ یاد امین محمدی بود، که‌ از فعالین خستگی ناپذیر جنبش در اردوگاه‌ ناحیه‌ی قوره‌تو و ازبنیانگذاران سازمان جوانان یارسان در اردوگاه‌ بود، که‌ پس از کوچانده‌ شدن مردم یارسان به‌ حدکا پیوسته‌ بود. شهید امین انسانی شجاع و بسیار صمیمی و دلسوز بود. ما همدیگر را از اردوگاه‌ و هنگام کار مشترک در اردوگاه‌ قوره‌تو میشناختیم. بعد از اینکه‌ طرح ایجاد مقر را با او در میان گذاشتم، از طرح استقبال کرد و مرا در شناسایی جایی مناسب برای مقر کمک نمود.
چند روزی طول کشید تا من توانستم به‌ دیگر مقرها سری بزنم و با موقعیت منطقه‌ آشنایی پیدا کنم. از آنجا تعداد دیگری از فعالین جنبش از سلیمانیه‌ برای دیدار با دیگر فعالین که از مناطق تحت کنترل رژیم رسیده‌ بودند در مقرات حزب بودند، هر روز بحث و جدل بر سر چگونگی استقرار مقر و ماندن یا نماندن در بمو در جریان بود. بعد از چند روز تمامی کسانی که‌ از عراق امدده‌ بودند به‌ عراق باز گشتند، و چند نفر از تازه‌ رسییده‌ها را نیز با خود به‌ عراق بردند. من ماندم با رابط ما با حدکا.
در نوعی سرگردانی داشتم به‌ زندگی در منطقه‌ی نظامی با امکانات بسیار ناچیز و چهره‌های تازه‌ی مردمان دیگر عادت میکردم. هنوز نمیدانستم بلاخره‌ چه‌ پیش خواهد آمد. در این اوضاع و احوال نفر دوم از فعالین جنبش به‌ کمک حدکا به‌ بمو رسید.
قبل از رسیدن او من تمام مقرات و منطقه‌ را گشته‌ بودم، و تصمیم گرفته‌ بودم که‌ یکی از مقرهای نیمه‌ تمام حدکا را که‌ مابین مقر تشکیلات و مقر دالهو که‌ مقر نظامی و روبرو نزدیکترین پایگاه‌ قرار داشت، برای ایجاد اولین مقر جنبش در نظر بگیرم تا پس از‌ اتمام و در آنجا مستقر شویم.
بعد از استراحت با هم مشورت کردیم پس از دیدن مقر، از مسئولین حدکا خواستیم که‌ اجازه‌ی تکمیل مقر را به‌ ما بدهند. آنها نیز از اینکه‌ سنگر دیگری به‌ جمع سنگرهایشان اضافه‌ میشد خوشحال بودند و اجازه بازسازی مقر به‌ ما دو نفر دادند. اما کار طااقت فرسا و تنها بوسیله‌ ما دو نفر، پروسه‌ی تکمیل مقر را کمی طولانیتر کرد. ولی بلاخره‌ بعد از چند روز مقر موقتآ تکمیل، و همراه رابط ما با حدکا به‌ مقر خود نقل مکان کردیم. برای نگهبانی مجبور شدیم هر نفر 6 ساعت نگهبانی بدهیم. در حالیکه‌ در دیگر مقرات حکا مدت نگهبانی حدود یک ساعت بود. به‌ هر حال با پخش خبر احداث مقر بطو روزانه‌ مردم یارسان از عراق و ایران از پیر و جوان خود را به‌ ما رساندند. و روز به‌ روز به‌ تعداد ما افزوده‌ میشد.
با خبر تشکیل و ایجاد مقر نظامی جنبش در بمو، دولت عراق بسیار ناخرسند شده‌ بود، و به‌ نحوی تلاش در مانع تراشی کرد. خیلی تلاش کردند که‌ از منابع مالی و تدارکاتی ما سر در بیاورند، واز طرفی نیز از همکاری و نزدیکی ما با جریانات سیاسی بویژه‌ کردی زیاد خشنود نبودند.
از آنجا که‌ نماینده‌ی جنبش از دریافت هر نوع کمکی از دولت عراق خودداری میکرد، و مخارچ مقر‌ نمایندگی را با فروش اموال و طلا و جواهرات شخصی میپرداخت، این مسئله‌ سبب شد تا دولت عراق به‌ او مشکوک شوند. چون تمامی گروههای اپوزیسییون دارای دفتر نمایندگی در شهرهای مختلف عراق بویژه‌ کرکوک، بغداد و سلیمانیه‌ بودند، و کمکهای مال، تدارکاتی و غیره‌ دریافت میکردند. و عدم دریافت کمک نماینده‌ی جنش برایشان غیر عادی مینمود. به‌ این دلیل او را تحت فشار قرار دادند تا از منبع درآمد او با خبر شوند.
مناسبات جنبش مقاومت اهل حق با دیگر جریانات سیاسی ایرانی
ایجاد مقر در بمو سبب گردید که‌ نام جنبش در سطح وسیعتری در میان جریانات سیاسی دیگر که‌ بر علیه‌ جمهوری اسلامی در حال جنگ بودند، به‌ نامی آشنا مبدل شود. با حضور و همراهی نیروی پیشمرگه‌ی یارسان در تسخیر پایگاههای رژیم و دفاع از منطقه‌ی آزاد در همکاری با نیروهای حزب دمکرات، و پخش اخبار این نبردها از طریق رادیوی صدای کردستان متعلق به‌ حدکا، موقعیت جنبش در حال تثبیت شدن بود. موجودیت و موقعیت جنبش به‌ یک واقعیت مشخص و مقاومت مردم یارسان به‌ نقطه‌ای برگشت ناپذیر این بار بشکلی سازمانیافته‌تر و در صفوف اپوزیسیون کردستانی، رسیده‌ بود. این امر سبب شد که‌ نیروهای سیاسی دیگر از چپ و راست به‌ نماینده‌ی جنبش در پاریس و عراق مراجعه‌ کنند، و درخوست کمک و همکاری بنمایند.
دلیل این امر کاملآ روشن بود، چون در این دوران جمهوری اسلامی با تهاجم وحشیانه‌ به‌ کردستان و تلاش برای باز پس گیری مناطق آزاد تحت کنترل نیروهای پیشمرگ در کردستان شمالی به‌ پیشرفتهایی دست یافته‌ بود، پس بدین صورت باز کردن جبهه‌ای دیگر علیه‌ رژیم در منطقه‌ی استراتژیک کرمانشاه‌ به‌ یک نیاز مبرم تبدیل شده‌ بود. از طرف دیگر وجود مبارزات سیاسی در این مناطق بسیار تازه‌ وحساس بود. چون بدون داشتن اطلاعات کافی و همکاری جنبش حضور در منطقه میتوانست بسیار پر خطر باشد.
با تشکیل شورای ملی مقاومت در فرانسه‌، جمع زیادی از نیروهای سیاسی اپوزیسیون به‌ این شورا پیوستند، به‌ همین دلیل جنبش مقاومت یارسان نیز تلاش میکرد تا به‌ عضویت این شورا در آید، چون روابط بعضی از بنیانگذاران جنبش با افراد و شخصیت های تشکیل دهنده‌ی شورا روابطی قدیمیتر بود و از طرف دیگر در هماهنگی با شورا قرار بود جنبش از کمکهای مالی و تسلیحاتی بهتری برخوردار شود.
در همین رابطه‌ بعد از استقرار جنبش در بمو و با هماهنگی با نماینده‌ی جنبش در فرانسه‌ ، تیم دو نفره‌ از سازمان مجاهدین برای بررسی امکان همکاری و استقرار در منطقه‌ به‌ مقر جنبش در بمو آمدند. آنها پس از بحث و بررسی امکان همکاری و گشودن یک مقر ارتباطی در جوار مقرهای حدکا و جنبش بعد از اتمام ماموریتشان از منطقه‌ رفتند. در جریان بحثها آنها متوجه‌ شدند که‌ جنبش دارای یک سیستم فکری واحد نیست، و افراد تشکیل دهنده‌ی جنبش دارای افکار و عقاید گوناگونی هستند. این واقعیت برای کسانی که‌ به‌ یک تشکیلات با دیسیپلین، و ایدئولوژی واحدی
تعلق داشتند، قابل هضم نباشد، زیرا تصور اینکه‌‌ مردمی با این همه‌ تفاوت چگونه‌ میتوانند با هم زیر یک سقف بخوابند، یا در یک سنگر نگهبانی بدهند با هیچ یک از استانداردها سنتهای تشکیلاتی خوانایی نداشت . در هر صورت این یک واقعیت قابل درک بود که‌ مردم یارسان به‌ عنوان اعضای یک جامعه‌ محروم از تمام حقوق انسانی خود بر اساس اصول، 12 و 13 قانون اساسی جمهوری اسلامی، ناگزیر از همزیستی با هم بودند. و ازطرف دیگر پیوندهای عاطفی عمیقی در جریان زندگی آوارگی، مبارزات و همدردیهای متقابل،‌ بهنگام کوچ دسته‌ جمعی، زبان آداب و سنن مشترک و پیوندهای خویشاوندی بوجود امده‌ بود.
و از طرف دیگر اکثر اعضای یارسان که‌ در ارتباط روزانه‌ با پیشمرگان حزب دمکرات کردستان ایران بودند، و حتی با هم روابط دوستی و خویشاوندی داشتند، طبیحی بود که‌ به‌ مسئله‌ی ملی بیشتر اهمیت میدادند تا مسائل و ایدئولوژیهای دیگر. ولی با این وصف بعد از مدتی دوباره‌ واحدی از نیروهای سازمان مجاهدین خلق ایران به‌ بمو رسیدند، و با کمک پیشمرگان جنبش به‌ ایجاد پایگاه‌ اقدام کردند. وجود مجاهدین در منطقه‌ی بمو باعث شد که‌ رقابتی بر سر نزدیکی با جنبش فیمابین آنها و حزب دمکرات بوجود بیاید.
جنبش همچنان از نظر تدارکاتی به‌ کمکهای حدکا وابسته‌ بود. برای نگهبانی و گشتهای نظامی همکاری بسیار نزدیکی فیمابین جنبش و حدکا بوجود آمده‌ بود، و از رمز شب مشترک استفاده‌ میشد. در عملیاتهای نظامی نیز دوش بدوس همدیگر بر علیه‌ رژیم با هماهنگی کامل همکاری میشد. با حضور یک واحد کمکی نظامی از نیروی هورامان حکا در بمو، رابطهای بسیار نزدیکتری بوجود امد. چون پیشمرگان نیروی شاهو روشنفکرتر و بدور از تنش و اصطکاکات مذهبی بودند بدین صورت مشکل زیادی پیش نمیامد. آنها با پیشمرگان جنبش همسفره‌ میشدند و در پخت و پز خوکهای وحشی نیز در مقر جنبش شرکت میکردند، در حالیکه‌ پیشمرگان منطقه‌ی ثلاث باباجانی و دشت ذهاب اکثرا از خوردن گوشت خوک دوری میکردند، و زیاد هم از کار پیشمرگان جنبش راضی بنظر نمیرسیدند. لازم به‌ گفتن است که‌ شکار خوکهای وحشی جنبش را از دریافت سهمیه‌ی گوشت از حدکا بینیاز کرده‌ بود.
اما مشکل عمده‌ای که‌ وجود داشت مرزبندی بین جنبش و حدکا هنوز بروشنی تعریف نشده‌ بود، افراد و اعضای جنبش خود را نیروی مستقل میدانستند که‌ از حدکا بر اساس یک قرارداد همکاری کمک تدارکاتی و تسلیلحاتی و غیره‌ دریافت میکنند، اما تشکیلات ثلاث باباجانی حزب به‌ علل ناشناخته‌ای از قبول این اصل تفره‌ میرفت، و در امور جنبش بعضا دخالت میکردند. البته‌ ناگفته‌ نماند که‌ تعداد زیادی از اعضای جنبش به‌ سیاستهات حدکا احساس نزدیکی میکردند و حتی خود را عضو حزب قلمداد میکردند. و ازطرف دیگر شخص رابط که‌ خود عضو حدکا بود، و در ارتباط مستقیم با دفتر سیاسی کار میکرد در مقر جنبش مستقر بود. و نقشه‌ی واقعی حدکا در واقع حل جنبش در درون حدکا بود، و جنبش نیز با آگاهی از محدودیتها و وابستگیهایی که‌ داشت مجبور به‌ تقبل چنین شرایطی شده‌ بود.
با این وصف همکاری در سطح وسیعی ادامه‌ داشت، برای اولین بار چند واحد از پیشمرگان حدکا و نیروهای مجاهدین بکمک پیشمرگان جنبش به‌ منطقه‌ی دالهو رفتند، و از نزدیک با مردم منطقه‌ آشنا شدند، و هر کس دنبال ماموریتهای تشکیلاتی خود رفتند. این اولین بار بود که‌ نیروهای سیاسی از جمله‌ حدکا به‌ منطقه‌ی محل سکونت مردم یارسان وارد میشد، و بشکل علنی در منطقه‌ به‌ گشت زنی میپرداخت. استقبال و مهماننوازی و همکاری مردم و امنیتی که‌ پیشمرگان حدکا احساس میکردند برایشان تازه‌ و گیر قابل تصور بود. مردم یارسان که‌ بعضا بخاطر شرایط بسیار ناهنجار مالی، و موقعیت امنیتی اجبارا به‌ عنوان بسیج با رژیم همکاری میکردند، با استفاده‌ از امکاناتی که‌ در اختیار داشتند نه‌ تنها مزاحمتی برای نیروهای سیاسی که‌ همراه‌ پیشمرگان جنبش به‌ منطقه‌ رفته‌ بودند، ایجاد نمیکردند بلکه‌ در جابجایی پیشمرگان از منطقه‌ای به‌ منطقه‌ای دیگر با استفاده‌ از ماشین سپاه‌ پاسداران به‌ آنها کمک میکردند. چنین شرایطی در دیگر جاهای کردستان بی نمونه‌ بود. مردم از هر گروهی در کنار هم و با هم زندگی مسالمت آمیزی داشتند. رژیم که‌ از حضور حدکا، جنبش و مجاهدین در منطقه‌ به‌ هراس افتاده‌ بود تلاش بسیار کرد تا مردم را در مقابل نیروهای سیاسی قرار دهد. و با ایجاد گشتهای نظامی به‌ تعقیب نیروهای پیشمرگه‌ میپرداخت. اما اگر مردم بومی به‌ گشت فرستاده‌ میشدند، از قبل با پیشمرگان هماهنگ میکردند، و کاری میکرند تا مسیر گشت روزانه‌ی آنها با محل اختفای پیشمرگان فاصله‌ داشته‌ باشد. در صورتی همراه‌ آنها پاسدار یا بسیج غیر بومی نمیبود بسیجیان و پیشمرگان با هم دیدار میکردند و اکثر اوقات با هم غذای روزانه‌ را صرف میکردند. ایجاد چنین مناسباتی تنها با حضور پیشمرگان جنبش مقاومت یارسان میسر شده‌ بود. چون همه‌ی پیشمرگان جنبش بومی و اهل همان مناطق بودند، آنها نه‌ تنها به‌ منطقه‌ از نظر جغرافیایی آشنایی داشتند بلکه‌ مردم منطقه‌ را تقریبا میشناختند، و یا با همدیگر روابط خویشاوندی داشتند. همین روابط و مناسبات نیز بشکل بسیار پایداری از مدتها قبل بوجود آمده‌ بود، و با ستم و تبعیضات رژیم اسلامی چه‌ در جریان بمبارانها و چه‌ هنگام رفتار تحقیر امیز روزانه‌ی آنها علیه‌ مردم یارسان، مستحکتر شده‌ بود.
تلاش رژیم برای تحمیل ویا تطمیع مردم یارسان و ایجاد دودستگی و اختلاف با شکست روبرو شده‌ بود، چون هیچگاه‌ مردم یارسان به‌ افرادی ایدئولوژیک برای خدمت به‌ رژیم تبدیل نمیشدند و روز بروز فاصله‌ی میان آنها و رژیم بیشتر میشد. حضور پیشمرگان جنبش و دیگر نیروهای سیاسی نوعی امید را در دل مردم زنده‌ کرده‌ بود. با کوچ دستجمعی مردم یارسان چند سال جلوتر بیم و هراس رژیم از تکرار قیام و اعتراض مردم بیشتر شده‌ بود، و اکنون با بازگشت بخشی از همان مردم اینبار تحت رهبری جنبش مقاومت و برای دفاع از موجودیت جامعه‌ی یارسان و تجدید پیوندهای از هم گسیخته‌ شده‌، موقعیت رژیم اسلامی در منطقه‌ را به‌ زیر علام سئوال برده‌ بود.
ادامه‌ وضع موجود مستلزم درک وضعیت و شرایطی بود که‌ مردم منطقه‌ با آن روبرو بودند. جنبش این مناسبات را میشناخت و به‌ تعهدات خود مبنی بر تقدم منافع مردم بر منافع زودگذر و کوتاه‌ مدت تشکیلاتی، وفادار بود. بهمین دلیل همیشه‌ تلاش میشد که‌ از خط قرمز کشتار یارسان بدست یارسانی تحت هر نامی خودداری شود. زیرا چنینن وضعیتی تنها در خدمت تحقق اهداف رژیم اسلامی بود. برای حفظ وضع موجود و استفاده‌ پشت جبهه‌ای از منطقه بو ورود جریانات و افراد غیر بومی کاری دشوار بنظر میرسید. مجاهدین تقریبا از انجام هرگونه‌ درگیری نظامی در آن موقع پرهیز میکرد، چون آنها نیز مشغول کر خودشان برای تماسگیری با تشکیلات و دیگر کارهای مربوط بخودشان بودند، و از نظر تعداد هم در حدی نبودند که‌ از نظر نظامی وضع موجود را بهم بزنند. حدکا نیز در دوره‌های اولیه‌ ورود به‌ منطقه‌ تا حدودی از نظرات جنبش پیروی میکرد، اما بتدریج تغییر رویه‌ دادند، و با جذب تعدادی کادر و چهره‌ی نظامی ‌در صدد انجام عملیات نظامی در منطقه‌ بودند که‌ با مخالفت مردم منطقه‌ روبرو شدند.
عملیات نظامی میتوانست به‌ آسانی دست رژیم را برای ویران کردن چند باره‌ منطقه‌ باز بگذارد، و مردم در شرایطی قرار گیرند که‌ جانب یکی از دو طرف درگیر را بگیرند. انتخاب هر کدام نیز برای مردم منطقه‌ میتوانست سبب درگیر شدن با طرف دیگر بود. طبیعی بود اگر مردم در یک موقعیت آزاد قرار بود موضع بگیرند، علیه‌ حضور رژیم در منطقه‌ موضع گیری میکردند، چون وجود رژیم و نیروهای سرکوبگرش تنها تداعی کننده‌ کشتار و سرکوبی بود که‌ از اولین ایام استقرار این رژیم بر علیه‌ مردم یارسان بطور اخص و مردم کردستان بطور اعم اعمال میشد.
درک نگرانیهای مردم کمابیش از طرف حدکا بویژه‌ فرمانده‌ی نیروی شاهوی این حزب کریم خالدار نادیده‌ گرفته‌ میشد. او در فکر عملیات نظامی و شلوغ منطقه‌ بود بدون انکه‌ به‌ عواقب این عملیات در رابطه‌ با زندگی مردم منطقه‌ اندشه‌ای کرده‌ باشد. بهیمن خاطر در یک جلسه‌ی سران عشایر و کریم خالدار، بین او و مرحوم عسکر رستمی مشهور به‌ عسکر گوله‌ درگیری لفظی پیش آمد. کریم خالدار ادعا کرد که‌ کردستان خاک کردان است و هر جا ایشان بخواهند میتوانند عملیات نظامی بکنند. اما مرحوم عسکر گفت تو اجازه‌ عملیات در این منطقه‌ را نداری و اگر بخواهید بخاطر یک عملیات نظامی زندگی مردم را بخطر بیاندازید، جای تو اینجا نخواهد بود. مرحوم عسکر از انسانهای مبارز و مقاوم یارسان بود که‌ تا اخرین روز حیات خود حاضر به‌ تسلیم و همکاری با رژیم نشد، بعد از سالها مقاومت و زندگی سخت در کوهستانهای دالهو بالاخره‌ در اثر خیانت یکی از مزدوران رژیم بشیوه‌ای ناجوانمردانه‌ جان باخت.‌
بحران در رابطه‌ی جنبش و حدکا
همکاری جنبش و حدکا در منطقه‌ سبب شد حدکا با بخش زیادی از مردم مبارز و ناراضی یارسان ارتباط برقرار کند. این افراد که‌ عمدتا انسانهای سر شناس و مبارز بودند، و بعضی از انها با تشکیلاتهای سراسری چون چریکهای فدایی و دیگر احزاب روابط نزدیکی داشته‌ بودند، اکنون امکان خروج از منطقه‌ را یافته‌ بودند. این افراد بهنگام برگشت تیمهای پیشمرگه‌ حدکا و جنبش گروه‌ گروه‌ به‌ بمو رسیدند و بدلیل عدم امکان تسلیح آنان از طرف‌ جنبش به‌ حکا پیوستند.
تا زمانیکه‌ ماموریتهای تشکیلاتی و نظامی با حدکا هماهنگ میشد مشکل یا اصطکاکی بوجود نمی آمد، و این همکاری تا زمانی ادامه‌ داشت که‌مسئولین جنبش در بمو برای انجام یک ماموریت تشکیلاتی مجبور بود تیم دیگری را سریع به‌ منطقه‌ بفرستد. برای هماهنگی با حدکا تماس گرفته‌ شد، و زمان حرکت تیم را به‌ آنها اطلاع داده‌ شد.
ابتدا از علت ماموریت پرسیدند، و سپس خواستند بدانند که‌ ماموریت از طرف چه‌ کسی است. این بر خلاف قراردادی بود که‌ فیمابین جنبش و حدکا منعقد شده‌ بود. چون جنبش خود را یک تشکیل مستقل میدانست و تنها قرار بود که‌ با حدکا هماهنگیهای نظامی داشته‌ باشیم، و در صورت اعزام پیشمرگه‌ همدیگر را در جریان بگذاریم. مسئولین جنبش نیز از دادن توضیح تفره‌ رفتند، و این عمل باعث شد که‌ بحث بدرازا بکشد. چون مسئولین حدکا در تشکیلات ثلاث باباجانی از وجود چنین قراردادی فیمابین جنبش و حدکا اظهار بی اطلاعی کردند. آیا واقعا انها هنوز در جریان قرارداد همکاری قرار نگرفته‌ بودند یا این تنها یک کار شکنی عمدیی بود، اطلاعی در دست نیست. ولی این امر سبب شد که‌ برای حل کردن مسئله‌ با کمیته‌ی شهرستان حزب در هورامان تماس گرفته‌ شود. چون رابط ما و حدکا نیز در منطقه‌ی بمو نبود مشکل نیز قابل حل نبود.
ولی بعد 2 روز هیچ پیامی از هورامان نرسید، و مسئول تیم پیشمرگان جنبش، زنده‌ یاد محمد نظر نوری با دور زدن مقر دالهوی حزب که‌ بر منطقه‌ی خروج و ورود به‌ منطقه‌ی ازاد مشرف بود، از بیراهه‌ مجبور شد، از میدان مینهای رژیم عبور کند و شبانه‌ راهی منطقه‌ی دالهو شد. وقتی مسئولین حدکا با خبر شدند، خیلی ناراحت و عصبانی شدند. بدون مشورت با جنبش به‌ نیروهای خود در داخل منطقه‌، و کسانی از جنبش که‌ با آنها همکاری داشتند ولی در همان حال نیز عضو جنبش بودند دستور داده‌ بودند که‌ تیم اعزامی جنبش را در منطقه‌ پیدا کرده‌ و انها را خلع سلاح کنند.
این امر باعث شد که‌ تیم تحت رهبری زنده‌ یاد محمد نظر و بخشی دیگر از نیروهای جنبش که‌ با حکا همکاری میکردند، با هم درگیری فیزیکی پیدا کنند، و نتیجه‌ کتککاری کردن همکاران حزب از جانب تیم دیگر بشود. این امر خشم فرماندهی نیروهای حزب در دالهو و شاهو را برانگیخت، و تصمیم گرفته‌ شد که‌ بعد از باز گشت تیم محمد نظر او و هر کس را که‌ با او همراهی کند خلع سلاح و از منطقه‌ی تحت کنترل حزب بیرون کنند.
ای تصمیم سبب شد که‌ ان بخش از اعضای جنبش که‌ با عمل محمد نظر موافق نبودند، در برابر یک انتخاب سخت قرار بگیرند. همچنانکه‌ گفته‌ شد بخش زیادی از نیروهای جنبش تحت تاثیر جو موجود در منطقه‌ قرار بگیرند، و داشتن گرایشات ملی و مبارزاتی احساس نزدیکی با حدکا میکردند. چون حدکا تنها نیروی کردئ در منطقه‌ و دارای امکانات بیشتری بود.بنابراین این عده‌ با خلع سلاح زحمات خود را بهدر رفته‌ میدیدند. در همین رابطه‌ با نماینده‌ و رهبری در سلیمانیه‌ مشورت شد، و درخواست گردید که‌ برای حل این موضع چاره‌ای بیابند. برای حل موضوع با کمیته‌ شهرستان هورامان و مسئول کمیته‌ مرحوم حکیم رضایی در شهر سلیمانیه‌ ملاقاتی ترتیب داده‌ شد.
اما از آنجا حدکا از قبل تصمیم خود را گرفته‌ بود، و با اتکا به‌ تعداد افرادی که‌ آن زمان به‌ حزب پیوسته‌ بودند، احساس بینیازی به‌ وجود و همکاری جنبش به‌ انها دست داده‌ بود. آنها تصمیم داشتند تا با استفاده‌ از وضعیت پیش آمده‌ جنبش را از منطقه‌ بیرون کنند، و با قطع کمک و همکاری از شر وجود جنبش خلاص شوند. پس ملاقات در سلیمانیه‌ بدون نتیجه‌ باقی ماند، و همکاری جنبش با مجاهدین نیز به‌ لیست گناهان اضافه‌ شد، و رهبری جنبش به‌ طرفداری از پان ایرانیست متهم شد.
بعد از بازگشت تیم همراه محمد نظر، فرماده‌ی نیروی شاهو حدکا به‌ مقر جنبش آمد و از محمد نظر و کسانیکه‌ می خواستند با او بروند خواست با تسلیم سلاحهایشان از منطقه‌ی تحت کنترل حزب خارج شوند. بقیه‌ی افراد باقی مانده‌ میتوانستند با حفظ سلاحهایشان به‌ عنوان پیشمرگ حزب در مقر بمانند. من هم جزء افرادی بودم که‌ ماندن در حدکا را بر زمین گذاشتن سلاح و رفتن با محمد نظر را ترجیح دادم. دلیل من آن بود که‌ کار محمد نظر را نمیتوانستم تآیید کنم، و از طرف دیگر ادامه‌ی مبارزه‌ را بر بازگشت به‌ عراق ترجیح میدادم. در حین زندگی پیشمرگایتی نیز با مسائل ملی، تاریخ مبارزات حزب و تعداد زیادی انسانهای مبارز آشنا شده‌ بودم، و تحت تآثیر آن وضعیت قرار گرفته‌ بودم.
از آنجا که‌ جزء بنیان گذاران جنبش و مسئول کلیه‌ی امور جنبش در رابطه‌ با حدکا و نماینده‌ی جنبش بودم از عدم موفقیت رهبری جنبش در فراهم کردن امکان و امور لازم برای داشتن یک جنبش مستقل کاملآ ناراضی شده‌ بودم، و از طرف دیگر بینظمی و سرکشی افراد عضو جنبش نیز کاملآ زمینه‌ را فراهم کرده‌ بود تا در انتخاب خود ماندن در صفوف حکا را قابل تحملتر بیابم. در این اثنا نیز مسئولین بالای حدکا در منطقه‌ از جمله‌ رابط ما با حدکا برای ماندن من در صفوف حدکا تلاش زیادی کرده‌ بودند با تشویق و توضیحات مکرر مرا تا حدی قانع کرده‌ بودند. اما من تلاش کردم که‌ رهبری و کل جنبش به‌ صفوف حدکا بپیوندند، و به‌ عنوان نیروی دالهوی حدکا با داشتن یک سری حقوق ویژه‌ به‌ مبارزات خودمان ادامه‌ بدهیم. چون حدکا در آن موقع شبیه‌ به‌ یک جبهه‌ی سیاسی بود تا یک حزب سیاسی یک دست. در صفوف حدکا انواع افکار و آدمها یافت میشد، و این موقعیت خوبی بود که‌ بتوان از امکانات حدکا برای پیشبرد امر مبارزه‌ استفاده‌ کرد. اما رهبری جنبش با این نظریه‌ مخالف بود و بر استقلال جنبش تآکید میکرد آن هم بدون هیچ امکانات مادی، و علیرغم فشار روزافزونی که‌ دولت عراق برای تحت کنترل گرفتن ما وارد میکرد.
پس بسیار طبیعی بود، چالشی که‌ ما در مقابل آن قرار گرفته‌ بودیم چالشی واقعی بود که‌ ادامه‌ کاری ما را در شکل کنونی ناممکن میساخت.
در هر حال با‌ کمک افرادی که‌ باقی مانده‌ بودند و به‌ حزب پیوسته‌ بودند، پل دالهو جایگزین جنبش مقاومت گردید، و افرادی که‌ خود را جنبش میدانستند، با بر داشتن واسائل شخصی خود از منطقه‌ تحت کنترل حزب دمکرات رفتند. داستان غم انگیزی بود اما تعدادی که‌ در پل دالهو باقی مانده‌ بودند، مجبور به‌ چنین انتخاب تلخی شده‌ بودند، از طرفی رفتار تیم محمد نظر را کار درست و قابل دفاعی نمیدانستند، و از طرفی نیز نمیخواستند سنگر مبارزه‌ را ترک کنند و سلاح را به‌ خاطر یک حرکت غیر تشکیلاتی از دست بدهند.
در هر صورت، محمد نظر و همراهان به‌ چشمه‌ی زه‌رگویز که‌ کمی پایننتر از مقرات حکا بود عقبت نشستند، و بدون هیچ امکاناتی در میان درختان و صخره‌ها شب را به‌ صبح رساندند. در هنگام شب نیز نیروهای عراقی آنان زیر اتش میگیرند ولی خوشبختانه‌ کسی اسیب نمیبند.
روزهای بعد از عزیمت اعضاء جنبش از منطقه‌ی تحت کنترل حدکا، سازمان مجاهدین به‌ آنها مقداری کمک خوراکی میرساند، و از طرف دیگر کسانی که‌ در حزب مانده‌ بودند محرمانه‌ تعدادی پتو و مواد خوراکی به‌ انها میرسانند.
به‌ محض رسیدن خبر اینکه‌ جنبش از طرف حدکا خلع سلاح شده‌ و نیروهای جنبش در بمو بدون هیچ امکانی در منطقه‌ زندگی میکنند، مردم یارسان که‌ در سال 1982 در اردوگاه‌ ده‌وره‌ باقی مانده‌ بودند و همراه‌ چند گروه‌ دیگراز اکراد اهل دشت ذهاب و ثلاث باباجانی و دیگر مناطق با ارتش عراق همکاری میکردند، تحت عنوان ماموریت نظامی برای انها خوراک و تعدادی اسلحه‌ و پتو میاورند، و بدین وسیله‌ آنها نیز به‌ ماندن در منطقه‌ بیشتر امیدوار میشوند.
با گذشت چند هفته‌ از این ماجرا، گروه‌ گروه‌ پیشمرگان جنبش که‌ هنوز در منطقه‌ باقی مانده‌ بودند، و مشغول انجام کار و ماموریت بودند برگشتند. همراه‌ یکی ازتیمهای پیشمرگه‌ خانواده‌ی یکی از رهبران جنبش نیز با طی مسافتی طولانی و با قبول خطرات بسیار خود را به‌ مناطق مقر پل دالهو رساندند. آنها در میان ناباوری از واقع رخداده‌ مدتی با پیشمرگان یارسانی که‌ به‌ حزب پیوسته‌ بودند ماندند، و منتظر تکمیل کارشان برای خروج از طریق خاک عراق بودند. سازمان مجاهدین قرار بود کار خروج این خانواده‌ را انجام بدهند، به‌ همین منظور چادری را برای اقامت موقت آنها اختصاص داده‌ بودند، و امنیت چادر نیز به‌عهده‌ی پیشمرگان یارسان در پل تازه‌ تآسیس دالهو بود.
با ورود این خانواده‌ و همراهان انها زمینه‌ی آمد و شد با دیگر افراد جنبش که‌ تحت مسئولیت محمد نظر بودند با دیگر آعضای سابق جنبش که‌ به‌ حزب پیوسته‌ بودند، فراهم شد، و حدکا نیز با درک حساسیتهای موجود تا حدی در تشنج آفرینی خود داری میکرد.
دلیل آن بود که‌ افراد تازه‌ رسیده‌ از مناطق دالهو اکثرآ مردمی کمابیش مذهبی بودند، و در عین حال خلع سلاح افراد جنبش از طرف حدکا برایشان قابل هضم نبود. این روند تا روزی که‌ خانواده‌ رهبری قرار بود بمو را بمقصد پاریس ترک کنند ادامه‌ داشت.
در روز حرکت آنها تشکیلات حدکا از همراهی من با آنها جلوگیری کرد، من تمام مدت با این خانواده‌ همراهی کرده‌ بودم، و حق طبیعی خودم میدانستم که‌ با این خانواده‌ که‌ هم از خانواده‌ی رهبران یارسان بودند، و هم تآمین امنیت آنها تمام مدت به‌عهده‌ی ما بود در لحظات آخر هم همراهی کنم.
در جریان جر و بحثی که‌ مسئول تشکیلات ثلاث باباجانی حدکا مرحوم محمود بیگ و یکی دیگر از اعضا کمیته‌ داشتم از حق خود دفاع کردم، و گفتم دلیل شما را بر خلاف هر اصل دمکراتیک میدانم. در جواب من محمود بیگ گفت تو در هر کاری دخالت میکنی و هر جا که‌خواستی بدون اجازه‌ رفتی، واز امروز اگر تو پیشمرگ حدکا هستی من میگویم نبایستی بروی. گفتم من میروم اگر تو قرار است مسئول حدکا باشید. در جواب من دیگر عضو کمیته‌ی حدکا گفت که‌ تو، هیچگاه‌ به‌ برنامه‌ و اساسنامه‌ی حدکا نه‌ اعتقاد داشتی نه‌ پایبند، چون چند روز پیش اذعان کردی تا هستی چریک فدایی خوهید ماند. گفتم داشتن هر عقیده‌ای جرم نیست و این مسئله‌ ربطی به‌ جریان امروز ما ندارد. و اگر من در این حزب آزادی این را نداسته‌ باشم ودر چنین شرایطی از همراهی خانواده‌ی یکی از رهبران آیینی یارسان محروم شوم، پس من استعفا میدهم. محمود بیگ گفت تو اخراجی استعفاء چی؟؟ گفتم این است اجرای مفاد و اصول اساسنامه‌ در مورد حقوق اعضاء در حزب؟؟ پس حالا که‌ شما دو نفر از پیش تصمیم گرفته‌اید که‌ مرا اخراج کنید، لطف کنید یک ورقه‌ی عبور را برایم بنویسید که‌ من بتوانم از مرز عبور کنم. محمود بیگ بدون درنگ ورقه‌ را در آورد، و مهرو امضا کرد. من هم ورقه‌ را گرفتم و به‌ مقر باز گشتم تا وسائل را جمع کنم و با بدرقه‌ی خانواده‌ی رهبری من هم به‌ سلیمانیه‌ بروم.
در این هنگام یکی از پیشمرگان سابق جنبش که‌ همراه‌ من به‌ حدکا پیوسته‌ بود، از جریان با خبر شد، و او نیز وسائل را جمع کرد و سپس به‌ بقیه‌ی پیشمرگان تازه‌ رسیده‌ که‌ مشغول شستشو لباس بودند خبر داد که‌ من را اخراج کرده‌ و او نیز دارد مقر را به‌ نشانه‌ی اعتراض ترک میکند. آنها نیز با شنیدن چنین خبری وسائل را جمع میکنند، و به‌ نشانه‌ی اعتراض سلاحهایشان را تحویل تشکیلات حدکا میدهند. این کار سبب شگفتی اعضای تشکیلات میشود، و حتی عضوی که‌ حکم اخراج مرا چند لحظه‌ پیش امضاء کرده‌ بود از آنها التماس میکند تا آنها را از تصمیمشان منصرفت کند. ولی موفق نمیشود و مقر سابق جنبش دوباره‌ خالی از سکنه‌ میشود.
با رسیدن این خبر به‌ فرمادهی نیروی شاهو، از عمل انجام شده‌ کاملآ عصبانی میشود، و از طریق بیسیمچی حزب برای من پیغام فرستاد تا برگشتن خودش از ماموریت صبر کنم، و مقر را ترک نکنم، اما من نپذیرفتم و همراه دیگر اعضا پس از بدرقه‌ی خانواده‌ی رهبری به‌ سلیمانیه‌ رفتم. بقیه‌ی افراد نیز به‌ جمع گروه‌ محمد نظر میپیوندند. و با امکانات کمی که‌ در دسترس داشته‌ بودند، به‌ ادامه‌ی مبارزه‌ و مقاومت ادامه‌ میدهند.
من بعد از رسیدن به‌ سلیمانیه‌ به‌ دفتر نمانیندگی جنبش رفتم و ضمن، بحث و تشریح وضعیت تلاش کردم که‌ گزارش جامعی از وضعیت ارائه‌ بدهم و همراه‌ رهبری جنبش راه حلی پیدا کنیم که‌ ادامه‌ کاری جنبش را تضمین کنیم.
سپس به‌ این نتیجه‌ رسیدیم که‌ ما هم برای جمع آوری کمک مالی به‌ مردم یارسان در اردوگاه‌ ده‌وره‌ که‌ با ارتش عراق همکاری میکردند، و منبع درآمد خوبی برای حدکا هم از نظر مالی و هم از نظر خوراکی بودند، مراجع کنیم. رهبری با نوشتن نامه‌ای به‌ سران و افراد مسئول یارسان ضمن تشریح وضعیت، و معرفی من به‌‌ عنوان نماینده‌ی خود برای جمع آوری کمکهای مالی از آنها تقاضای کمک نمود.
من با رسیدن به‌ اردوگاه‌ و ملاقات سران و مسئولین اردوگاه‌ بگرمی از طرف آنها مورد استقبال قرار گرفتم، و با قرائت نامه‌ی رهبری جنبش همه‌ انها یکصدا اعلام کردند که‌ در جمعآوری کمک مالی مرا کمک خواهند کرد. سپس در یک جلسه‌ی عمومی با سران و ریشسفیدان تصمیم گرفته‌ شد، که‌ خود انها با مردم تحت فرمان خود مشورت کنند، و هر کس را که‌ داوطلبانه‌ حاضر شود کمک کند در لیستی ثبت نام شود، و مبلغ جمعآوری شده‌ در نهایت به‌ من تسلیم بشود. در ضرف کمتر از 24 ساعت کمک مالی قابل ملاحضه‌ای جمع اوری شد، و من را با همراهی‌ 2 نفر از افراد مسلح به سلیمانیه‌ فرستادند. در ضمن قرار شد که‌ برای تآمین مواد خوراکی افراد جنبش نیز تلاش کنند، و در سریعترین وقت این امکانات را برای آنها فراهم نمایند.
هنگام بازگشت به‌ بمو، مرحوم محمود بیگ را در پایگاه‌ نظامی ارتش عراق ملاقات کردم، در ابتدا او تلاش کرد تا از خروج من بطرف مقر جنبش جلوگیری کند. او زبان عربی را بخوبی صحبت میکرد ادعا کرد که‌ من پیشمرگ حدکا نیستم و کاری ندارم به‌ منطقه‌ بروم، من هم به‌ افسر عراقی گفتم درست است، اما ما یک نیروی سیاسی دیگر هستیم که‌ در منطقه‌ تازه‌ مقر زدیم، و من ورقه‌ی عبور قانونی در دست دارم. بعد محمود بیگ ادعا کرد که‌ من تحت نام حزب دمکرات در میان مردم اردوگاه‌ ده‌وره‌ کمک مالی جمع کردم، به‌ او گفتم احتیاج نبود برای جمع اوری کمک مالی من از نام حزب استفاده‌ کنم، چون مردم ما را مشناسند، و من فقط از مردم یارسان کمک مالی جمع کرده‌ام. خلاصه‌ به‌ هر حالی شد من توانستم دوباره‌ به‌ بمو باز گردم و به‌ مقر تازه‌ی جنبش باز گردم.
در واقع آن کمکهای مالی در حدی بود که‌ تا اندازه‌ی مشکل مالی جنبش را برای مدتی حل نمود.‌
سازماندهی دوباره‌ جنبش، و توافق با حدکا
پس از بدرقه‌ی خانوده‌ی رهبری، و پیوستن تعداد بیشتری از جوانان و کادرهای جنبش که از‌ جاهای مختلف به‌ بمو امده‌ بودند، جنبش دوباره‌ دست به‌ سازماندهی خود زد، و با تدوین یک سری اصول تشکیلاتی سروسامانی نسبتا منظمتر به‌ صفوف خود بخشید. چهره‌های با تجربه‌تر و مردمیتر وزن سنگینتری به‌ تشکیلات جنبش داده‌بود، و از طرف دیگر واکنش مردم یارسان در مناطق دالهو بر علیه‌ خلع سلاح جنبش از سوی حدکا، زمینه‌ را برای توافق دیگری با حدکا فراهم کرده‌ بود.
حدکا نیز که‌ هنوز تشکیلات محکمی را در منطقه‌ نتوانسته‌ بود بسازد، همکاری با جنبش را بدون فایده‌ نمیدید. پس از مذاکرات مکرر فیمابین جنبش و تشکیلات حدکا، جنبش دوباره‌ امکان یافت که‌ به‌ مناطق تحت کنترل حدکا باز گردد، و با ایجاد مقری نو در منطقه‌ به‌ فعالیت خود ادامه‌ دهند.
همکاری اینبار مقداری روشنتر و شفافتر بود. در این میان سعی میشد تا برای تامین احتیاجات خوراکی به‌ کمکهای مردم یارسان در اردوگاه‌ ده‌وره‌ و سازمان مجاهدین بیشتر تکیه‌ بشود. چون هر اندازه‌ به‌ کمکهای حدکا وابسته‌ بودن به‌ همان اندازه‌ دست آنها در دخالت در امور جنبش میتوانست بازتر باشد. و تنها همکاری فیمابین جنبش و حدکا حول همکاری نظامی در حفظ منطقه‌ی آزاد و گشتهای نظامی و شناسایی میدانهای میگذاری شده‌ رژیم بود.
نوید 31.10.2006
بخش باقیمانده‌ی نیرو همچنان در جنگلها و تپه‌های استراتژیک بشکل سیار در حفظ و کنترل منطقه‌ ایفای نقش میکردند. حدکا نیز تعدادی از مقرات خود را ترک کرده‌ بود. علت آن تعداد کم افراد پیشمرگه‌ وفشار نظامی رژیم در شکل بمباران شدید مواضع حدکا بود. بدینوسیله‌ حفظ و کنترل منطقه‌ای وسیع از عهده‌ی آن تعداد پیشمرگ خارج بود.
با نزدیک شدن فصل سرما، تصمیم گرفته‌ شد منطقه‌ای مناسب برای ایجاد مقری تازه‌ در نظر گرفته‌ شود. بعد از مشورت و بررسی مناطق مختلف، تصمیم گرفته‌ شد مقر دوم جنبش در پناه‌ یکی از تپهای منطقه‌ که‌ کمتر امکان شناسایی از طرف نیروهای رژیم را دارا بود، بنا شود. ایجاد مقر با استفاده‌ از امکاناتی کم و اولیه‌ قابل دسترس کار اسانی نبود. بهمین دلیل اول مجبور شدیم بخش پایه‌ای مقر را در شیب تند تپه‌ حفر کنیم و سپس با استفاده‌ از سنگ دیوارهای مقر را سنگچین کنیم. کار شاقی بود، چون حمل سنگ برای درست کردن دو مقر بزرگ کار آسانی نبود. یکی از پیشمرگان جنبش با بلند کردن و حمل یک سنگ بزرگ برای بنا کردن دیوار، مار سمی خطرناکی را نیز برمیدارد، و با حمل قطعه‌ سنگ مار از طریق یقه‌ی پیراهن وارد لباسهای او میشود، و در حالیکه‌ تلاش میکند راهی برای فرار بیابد، پیشمرگه‌ فریاد کرد کمک. و در همان حال با پیچاندن پیراهن خود سر مار را در میان پنجه‌ی خود میگیرد و با پاره‌ کردن پیراهن مار را همراه قطعه‌ی پاره‌ شده‌ به‌ دور می اندازد، و سپس مار را میکشد. وقتی به‌ قسمت پشت پیشمرگ جنبش نگاه‌ کردیم، جاهایی که‌ مار عبور کرده‌ بود تا راه فراری پید کند بشکل خطی قرمز و ملتهب شده‌ کاملا معلوم بود. با شستن آن مناطق با آب خوشبختانه‌ خطر جدی برای پیشمرگ پیش نیامد.
با تمام مشکلاتی که‌ تجربه‌ کردیم توانستیم بکمک همدیگر با چیدن سنگهای زیادی مقرات جنبش را از نو بنا کنیم. از آنجا دسترسی به‌ آب مشکل عمده‌ای بود، ما ناچار شدیم از پتو برای پوشاندن دیوارها که‌ سوراخهای زیادی داشتند استفاده‌ کنیم.
زندگی پیشمرگایتی علیرغم مشکلاتی که‌ از هر نظر برای همه‌ی افراد مشکلی مشترک بود، ولی ما بعنوان پیشمرگان جنبش مشکل دو چندانی داشتیم. چون هر جریانی امکان تدارکات مستقیم از عراق برایشان میسر بود.
هر تشکیلات برای افراد و اعضای خود وسائل اولیه‌ مثل کفش، لباس و حتی یک کمک مالی مختصر را فراهم میکرد. اما ما تنها به‌ کمکهای خانواده‌ و دوستان و آشنایان متکی بودیم. هنگام مرخصی هر آشنایی برای ما لباس تازه‌ میخرید، و یا با جمعآوری کمک مالی ما را یاری میکردند. اگر چه‌ این کمکها حیاتی بودند، ولی منظم و قابل اطمینان نبودند. چون هر بار مشکل ارتباطی پیش میامد و دولت عراق از ورود افراد ما به‌ اردوگاهها جلوگیری میکرد. بدینترتیب ما به‌ کمکهای تدارکاتی مردمی و این بار سازمان مجاهدین وابسته‌ بودیم. کمکهای مجاهدین مبنی بر همکاری ما بردن نیروهای آنها به‌ منطقه‌ و رساندن این نیروها به‌ حاشیه‌ شهرها بود. گاها این همکاری برای ما مشکل ساز بود. چون هر وقت آنها احتیاج داشتند ما بایستی به‌ آنها کمک کنیم. در غیر اینصورت از کمک خوراکی خبری نبود. از نظر سیاسی نیز مجاهدین هیچگاه‌ روشن و شفاف برخورد نکردند، و تنها بر سر موارد مشخص وارد مذاکره‌ میشدند و درخواست خود را مطرح میکردند. اما انسانهای براستی مقاوم و سخت کوش بودند. در کارشان کاملا جدی و دستورات تشکیلات را بدقت اجرا میکردند.
نظم و کار آنها با دیگر تشکیلاتهای سیاسی تفاوت داشت. همیشه‌ مسغول نوشتن بودند، در مورد هر چیز مینوشتند. آدمها خون گرم و صمیمی بودند، اما در چهارچوب کار تشکیلاتی کاملا مواضب هر گونه‌ حرکتی بودند. در هر صورت همکاری ما همچنان ادامه‌ داشت و ما هم تا اندازه‌ای از نظر تدارکاتی احساس راحتی میکردیم. امکانات خوراکی مجاهدین بسیار فراوان بود، و انواع مواد خوراکی و میوه‌ در انبارشان یافت میشد. ما هم کمی از نظر خوراکی وضعمان بهتر شده‌ بود. تا حدی از دست غذای یکنواخت نان پنیر چای شیرین و سیب زمینی رها شده‌ بودیم. اما این وضع زیاد دوام نیاورد که‌ میانه‌ی ما با مجاهدین نیز بهم خورد.
یکی از افراد مجاهدین در اثر سقوط از یک صخره‌ بشدت اسیب دیده‌ بود، و احتیاج فوری به‌ دارو داشت، انها از ما خواستند که‌ تیم کمکی آنها را به‌ منطقه‌ ببریم. ما هم در واقع در آن زمان با کمبود نیرو روبرو بودیم، چون به‌ تازه‌گی اخرین تیم از پیشمرگان ما به‌ منطقه‌ رفته‌ بودند، و کسی نداشتیم که‌ این کار را انجام بدهد. پس از مذاکرات فراوان توضیحات ما قابل قبول واقع نشد، و ما در وضعیت بدی قرار داشتیم. ولی بالاخره‌ توانستیم یکی از پیشمرگان را که‌ تازه‌ از ماموریت برگشته‌ بود قانع کنیم که‌ ماموریت را بعهده‌ بگیرد، چون بدون انجام این کار هیچ جیز برای خوردن نداشتیم. و از طرف دیگر احساس اینکه‌ ما در یک شرایط ضروری حاضر به‌ کمک به‌ یک مبارز در شرایط غیر نرمال نباشیم میتواند به‌ وجه‌ی ما ضربه‌ بزند. ولی این امر باعث شد که‌ هر دو طرف از همدیگر فاصله‌ بگیرند. این در حالی رخ میداد که‌ نماینده‌ی ما در اروپا هنوز بلاتکلیف مانده‌ بود، و از هیچ کمکی از طرف مجاهدین و شورا که‌ ما انتظارش را میکشیدیم خبری نبود. نزدیکی ما به‌ مجاهدین سبب شده‌ بود که‌ حدکا بیشتر از ما فاصله‌ بگیرد.
در هر حال ما کمک را به‌ منطقه‌ رساندیم و مجاهد اسیب دیده‌ را بکمک تیم کمکی و مردم و هوادارن جنبش به‌ نزدیکترین نقطه‌ی مرزی رساندیم و سپس با خارج کردن او از منطقه‌ موفق شدیم وضیفه‌ی انسانیمان را انجام بدهیم. با فرا رسیدن فصل زمستان تعداد هر چه‌ بیشتری از پیشمرگان جنبش که‌ امکان ماندن در منتقه‌ را نداشتند به‌ بمو برگشتند و بدینصورت با کمبود جا و مواد غذایی وربرو شدیم. که‌ خوشبختانه‌ کمکهای مردمی، مردم یارسان که‌ در اردوگاه‌ ده‌وره‌ بودند تا حدی از فشار موجود را کمتر میکرد. و از نظر تسلیحاتی و مهمات نیز کمکهای شایانی به‌ ما میکردند، بطوریکه‌ صندوقها فشنگ، نارنجک دیگر وسائل را برایمان در مناطق مشخصی جا میگذاشتند، که‌ بعدا انها را به‌ انبار تسلیحاتی حمل میکردیم.
ورود نیروهای کومله‌ به‌ بمو
در اواخر پاییز سال 1383 در یک شب بارانی مقرهای جنبش پذیرای نیروهای تازه‌ واردی بودند، که‌ برای اولین بار در طول جنگ چند ساله‌ی جمهوری اسلامی در کردستان، به‌ بمو رسیده‌ بودند. کومله‌ بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران به‌ نیرویی منسجمتر با فعالتر در صحنه‌ی سیاسی کردستان و ایران تبدیل شده‌ بود. حزب دمکرات با پیوستن به‌ شورای ملی مقاومت، و همکاری با مجاهدین راه‌ دیگری را برای براندازی رژیم در پیش گرفته‌ بود. در این میان یارگیری و ساختن الترناتیو برای جانشینی جمهوری اسلامی به‌ جنبش چپ نیز تکانی داده‌ بود تا در جستجوی همفکرانی صفوف خود را متشکلتر کنند. کومله‌ به‌ عنوان نیرویی چپ از بدو استقرار جمهوری اسلامی رهبری بخش عمده‌ای از مبارزات مردمی را بر علیه‌ جمهوری اسلامی در کردستان بعهده‌ گرفته‌ بود. و بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران با حفظ حقوق ویژه‌ای با نام سازمان کردستان حزب کمونیست ایران (کومله‌) همچنان در تلاش بود که‌ بر روند جنبش کردستان تاثیر گذارد، و با سازمان دادن کارگران و زحمتکشان کردستان مبارزه‌ طبقاتی راهمزمان با جنبش انقلابی کردستان به‌ پیش برد. سنتها تازه‌ای که‌ کومله‌ به‌ جنبش کردستان وارد کرد، سازمان دادن زنان و تسلیح انان در مبارزه‌ علیه‌ جمهوری اسلامی دوش به‌ دوش مردان بود، که‌ تا انزمان در جنبشهای ملی کرد غایب بود.
در هر حال با ورود کومله‌ به‌ منطقه‌ سیمای منطقه‌ نیز در حال تغییر جدی بود. من قبلا نامه‌ی دبیرکل کومله‌ به‌ نماینده‌ی جنبش را خوانده‌ بودم که‌ از نماینده‌ی جنبش برای یک ملاقات دعوت نموده‌ بود. ملاقات در حد پایین صورت گرفته‌ بود، اما هیچ قرارداد یا توافقی صورت نگرفته‌ بود.
سازماندهی دوباره‌ جنبش، و توافق دوباره‌ با حزب دمکرات کردستان ایران در بمو
پس از بدرقه‌ی خانواده‌ی رهبری، و پیوستن تعداد بیشتری از جوانان و کادرهای جنبش که از‌ جاهای مختلف به‌ بمو امده‌ بودند، جنبش دوباره‌ دست به‌ سازماندهی خود زد، و با تدوین یک سری اصول تشکیلاتی سروسامانی نسبتا منظمتر به‌ صفوف خود بخشید. چهره‌های با تجربه‌تر و مردمیتر وزن سنگینتری به‌ تشکیلات جنبش داده‌بود، و از طرف دیگر واکنش مردم یارسان در مناطق دالهو بر علیه‌ خلع سلاح جنبش از سوی حدکا، زمینه‌ را برای توافق دیگری با حدکا فراهم کرده‌ بود.
حدکا نیز که‌ هنوز تشکیلات محکمی را در منطقه‌ نتوانسته‌ بود بسازد، همکاری با جنبش را بدون فایده‌ نمیدید. پس از مذاکرات مکرر فیمابین جنبش و تشکیلات حدکا، جنبش دوباره‌ امکان یافت که‌ به‌ مناطق تحت کنترل حدکا باز گردد، و با ایجاد مقری نو در منطقه‌ به‌ فعالیت خود ادامه‌ دهند.
همکاری اینبار مقداری روشنتر و شفافتر بود. در این میان سعی میشد تا برای تامین احتیاجات خوراکی به‌ کمکهای مردم یارسان در اردوگاه‌ ده‌وره‌ و سازمان مجاهدین بیشتر تکیه‌ بشود. چون هر اندازه‌ به‌ کمکهای حدکا وابسته‌ بودن به‌ همان اندازه‌ دست آنها در دخالت در امور جنبش میتوانست بازتر باشد. و تنها همکاری فیمابین جنبش و حدکا حول همکاری نظامی در حفظ منطقه‌ی آزاد و گشتهای نظامی و شناسایی میدانهای میگذاری شده‌ رژیم بود.
رژیم نیز تحرکات تازه‌ای را در منطقه‌ شروع کرده‌ بود، و شایعه‌ی حمله‌ی نظامی وسیع به‌ منطقه‌ی استراتژیک بمو هر روز قویتر میشد. به‌ این دلیل واحدهای پیشمرگه‌ در فصل تابستان و پاییز در مناطق مختلف بشکل سیار مستقر میشدند. جنبش نیز بایستی از وضعیت تبعیت میکرد، و با کم کردن تعداد نیروها در مقر بمو که‌ از نظر تحرک و تدارکات آسانتر بود برای رویارویی با وضعیت جدید آماده‌ شد. با اعزام بخش زیادی به‌ منطقه‌ تحت اشغال رژیم میتوانست اخبار دقیق نظامی از تحرکات رژم کسب کند، و در صورت حمله‌ی احتمالی از وارد شدن تلفات بیشتر جلوگیری شود. حسن این عمل در آن بود که‌ در منطقه‌ی دالهو امکان تحرک بیشتر از بمو بود. در بمو، اگر احیانآ حمله‌ای صورت میگرفت تنها راه‌ عقب نشینی تنها بسوی نیروهای عراقی وجود داشت، و در آن صورت معلوم نبود که‌ نیروهای عراقی چگونه‌ با موقعیت برخورد خواهند کرد.
بخش باقیمانده‌ی نیرو همچنان در جنگلها و تپه‌های استراتژیک بشکل سیار در حفظ و کنترل منطقه‌ ایفای نقش میکردند. حدکا نیز تعدادی از مقرات خود را ترک کرده‌ بود. علت آن تعداد کم افراد پیشمرگه‌ وفشار نظامی رژیم در شکل بمباران شدید مواضع حدکا بود. بدینوسیله‌ حفظ و کنترل منطقه‌ای وسیع از عهده‌ی آن تعداد پیشمرگ خارج بود.
با نزدیک شدن فصل سرما، تصمیم گرفته‌ شد منطقه‌ای مناسب برای ایجاد مقری تازه‌ در نظر گرفته‌ شود. بعد از مشورت و بررسی مناطق مختلف، تصمیم گرفته‌ شد مقر دوم جنبش در پناه‌ یکی از تپهای منطقه‌ که‌ کمتر امکان شناسایی از طرف نیروهای رژیم را دارا بود، بنا شود. ایجاد مقر با استفاده‌ از امکاناتی کم و اولیه‌ قابل دسترس کار اسانی نبود. بهمین دلیل اول مجبور شدیم بخش پایه‌ای مقر را در شیب تند تپه‌ حفر کنیم و سپس با استفاده‌ از سنگ دیوارهای مقر را سنگچین کنیم. کار شاقی بود، چون حمل سنگ برای درست کردن دو مقر بزرگ کار آسانی نبود. یکی از پیشمرگان جنبش با بلند کردن و حمل یک سنگ بزرگ برای بنا کردن دیوار، مار سمی خطرناکی را نیز برمیدارد، و با حمل قطعه‌ سنگ مار از طریق یقه‌ی پیراهن وارد لباسهای او میشود، و در حالیکه‌ تلاش میکند راهی برای فرار بیابد، پیشمرگ مذبور متوجه‌ی حضور مار در پیراهن خود میشود و با فشردن گردن و سر مار‌ فریاد میزند کمک. و در همان حال با پیچاندن پیراهن خود سر مار را در میان پنجه‌ی خود میگیرد و با پاره‌ کردن پیراهن مار را همراه قطعه‌ی پاره‌ شده‌ به‌ دور می اندازد، و سپس مار را میکشد. وقتی به‌ قسمت پشت پیشمرگ جنبش نگاه‌ کردیم، جاهایی که‌ مار عبور کرده‌ بود تا راه فراری پید کند بشکل خطی قرمز و ملتهب شده‌ کاملا معلوم بود. با شستن آن مناطق با آب خوشبختانه‌ خطر جدی برای پیشمرگ پیش نیامد.
با تمام مشکلاتی که‌ تجربه‌ کردیم توانستیم بکمک همدیگر با چیدن سنگهای زیادی مقرات جنبش را از نو بنا کنیم. از آنجا دسترسی به‌ آب مشکل عمده‌ای بود، ما ناچار شدیم از پتو برای پوشاندن دیوارها که‌ سوراخهای زیادی داشتند استفاده‌ کنیم.
زندگی پیشمرگایتی علیرغم مشکلاتی که‌ از هر نظر برای همه‌ی افراد مشکلی مشترک بود، ولی ما بعنوان پیشمرگان جنبش مشکل دو چندانی داشتیم. چون هر جریانی امکان تدارکات مستقیم از عراق برایشان میسر بود و ما از چنین امکانی محروم بودیم. خانواده‌های ما نیز اکثرآ بی بضاعت و در اردوگاه‌ التاش تحت شرایط بسیار دشواری زندگی میکردند.
هر تشکیلات برای افراد و اعضای خود وسائل اولیه‌ مثل کفش، لباس و حتی یک کمک مالی مختصر را فراهم میکرد. اما ما تنها به‌ کمکهای خانواده‌ و دوستان و آشنایان متکی بودیم. هنگام مرخصی هر آشنایی برای ما لباس تازه‌ میخرید، و یا با جمعآوری کمک مالی ما را یاری میکردند. اگر چه‌ این کمکها حیاتی بودند، ولی منظم و قابل اطمینان نبودند. چون هر بار مشکل ارتباطی پیش میامد و دولت عراق از ورود افراد ما به‌ اردوگاهها جلوگیری میکرد. بدینترتیب ما به‌ کمکهای تدارکاتی مردمی و این بار به‌کمکهای سازمان مجاهدین وابسته‌ بودیم. کمکهای مجاهدین مبنی بر همکاری ما، و بردن نیروهای آنها به‌ منطقه‌ و رساندن این نیروها به‌ حاشیه‌ شهرها بود. گاها این همکاری برای ما مشکل ساز بود. چون هر وقت آنها احتیاج داشتند ما بایستی به‌ آنها کمک کنیم. در غیر اینصورت از کمک خوراکی خبری نبود. از نظر سیاسی نیز مجاهدین هیچگاه‌ روشن و شفاف برخورد نکردند، و تنها بر سر موارد مشخص وارد مذاکره‌ میشدند و درخواست خود را مطرح میکردند. اما انسانهایی براستی مقاوم و سخت کوش بودند. در کارشان کاملا جدی و دستورات تشکیلات را بدقت اجرا میکردند.
نظم و کار آنها با دیگر تشکیلاتهای سیاسی تفاوت داشت. همیشه‌ مسغول نوشتن بودند، در مورد هر چیز مینوشتند. آدمها خون گرم و صمیمی بودند، اما در چهارچوب کار تشکیلاتی کاملا مواظب هر گونه‌ حرکتی بودند. در هر صورت همکاری ما همچنان ادامه‌ داشت و ما هم تا اندازه‌ای از نظر تدارکاتی احساس راحتی میکردیم. امکانات خوراکی مجاهدین بسیار فراوان بود، و انواع مواد خوراکی و میوه‌ در انبارشان یافت میشد. ما هم کمی از نظر خوراکی وضعمان بهتر شده‌ بود. تا حدی از دست غذای یکنواخت نان پنیر چای شیرین و سیب زمینی رها شده‌ بودیم. اما این وضع زیاد دوام نیاورد که‌ میانه‌ی ما با مجاهدین نیز بهم خورد.
یکی از افراد مجاهدین در اثر سقوط از یک صخره‌ بشدت اسیب دیده‌ بود، و احتیاج فوری به‌ دارو داشت، انها از ما خواستند که‌ تیم کمکی آنها را به‌ منطقه‌ ببریم. ما هم در واقع در آن زمان با کمبود نیرو روبرو بودیم، چون به‌ تازه‌گی آخرین تیم از پیشمرگان ما به‌ منطقه‌ رفته‌ بودند، و کسی نداشتیم که‌ این کار را انجام بدهد. پس از مذاکرات فراوان توضیحات ما قابل قبول واقع نشد، و ما در وضعیت بدی قرار داشتیم. ولی بالاخره‌ توانستیم یکی از پیشمرگان را که‌ تازه‌ از ماموریت برگشته‌ بود قانع کنیم که‌ ماموریت را بعهده‌ بگیرد، چون بدون انجام این کار هیچ جیز برای خوردن نداشتیم. و از طرف دیگر احساس اینکه‌ ما در یک شرایط ضروری حاضر به‌ کمک به‌ یک مبارز در شرایط غیر نرمال نباشیم میتواند به‌ وجه‌ی ما ضربه‌ بزند. ولی این امر باعث شد که‌ هر دو طرف از همدیگر فاصله‌ بگیرند. این در حالی رخ میداد که‌ نماینده‌ی ما در اروپا هنوز بلاتکلیف مانده‌ بود، و از هیچ کمکی از طرف مجاهدین و شورا که‌ ما انتظارش را میکشیدیم خبری نبود. نزدیکی ما به‌ مجاهدین سبب شده‌ بود که‌ حدکا بیشتر از ما فاصله‌ بگیرد.
در هر حال ما کمک را به‌ منطقه‌ رساندیم و مجاهد آسیب دیده‌ را بکمک تیم کمکی و مردم و هوادارن جنبش به‌ نزدیکترین نقطه‌ی مرزی رساندیم و سپس با خارج کردن او از منطقه‌ موفق شدیم وضیفه‌ی انسانیمان را انجام بدهیم.
با فرا رسیدن فصل زمستان تعداد هر چه‌ بیشتری از پیشمرگان جنبش که‌ امکان ماندن در منتقه‌ را نداشتند به‌ بمو برگشتند و بدینصورت با کمبود جا و مواد غذایی وربرو شدیم. که‌ خوشبختانه‌ کمکهای مردمی، مردم یارسان که‌ در اردوگاه‌ ده‌وره‌ بودند تا حدی از فشار موجود را کمتر میکرد. و از نظر تسلیحاتی و مهمات نیز کمکهای شایانی به‌ ما میکردند، بطوریکه‌ صندوقها فشنگ، نارنجک دیگر وسائل را برایمان در مناطق مشخصی جا میگذاشتند، که‌ بعدا انها را به‌ انبار تسلیحاتی حمل میکردیم. لازم به‌ توضیح است که‌ افراد کرد ایرانی که‌ در اردوگاه‌ ده‌وره‌ با اداره‌ استخبارات همکاری داشتند، هیچگاه‌ حاضر نشدند علیه‌ نیروهای مقاومت عراقی با دولت عراق همکاری کنند، و یا با نیروهای پیشمرگ کرد عراقی حاضر به‌ درگیری بشوند. طبق اخباری که‌ از طرف سرگروههای این مردم میرسید، بارها دولت عراق از آنها خواسته‌ بودند که‌ بر علیه‌ نیروهای ضد رژیم به‌ دولت عراق کمک کنند، اما آنها با رد این درخواست گفته‌ بودند، که‌ ما در عراق مهمان هستیم، و بخود اجازه‌ نمیدهیم که‌ بر علیه‌ هیچ عراقی بجنگیم. تنها دلیل همکاری ما با شما وجود دشمن مشترک یعنی جمهوری اسلامی ایران است و بس. و حتی بسیاری از همین افراد مسلح با نیروهای پیشمرگه‌ی کرد همکاری داشتند، و با کمک به‌ نیروهای پیشمرگه‌ از طرق گوناگون و بصورت مخفیانه‌ در ارتباط مداوم با آنها بودند، و به‌ هنگام آزاد سازی عراق نیز دوش بدوش نیروی پیشمرگه‌ در بیرون راندن نیروهای عراقی از شهرهای خانقین و کلار همکاری کردند.
ورود نیروهای کومله‌ به‌ بمو
در اواخر پاییز سال 1383 در یک شب بارانی مقرهای جنبش پذیرای نیروهای تازه‌ واردی بودند، که‌ برای اولین بار در طول جنگ چند ساله‌ی جمهوری اسلامی در کردستان، به‌ بمو رسیده‌ بودند. کومله‌ بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران به‌ نیرویی منسجم و فعال در صحنه‌ی سیاسی کردستان و ایران تبدیل شده‌ بود. حزب دمکرات با پیوستن به‌ شورای ملی مقاومت، و همکاری با مجاهدین راه‌ دیگری را برای براندازی رژیم در پیش گرفته‌ بود. در این میان یارگیری و ساختن الترناتیو برای جانشینی جمهوری اسلامی به‌ جنبش چپ نیز تکانی داده‌ بود تا در جستجوی همفکرانی صفوف خود را متشکلتر کنند. کومله‌ به‌ عنوان نیرویی چپ از بدو استقرار جمهوری اسلامی رهبری بخش عمده‌ای از مبارزات مردمی را بر علیه‌ جمهوری اسلامی در کردستان بعهده‌ گرفته‌ بود. و بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران با حفظ حقوق ویژه‌ای با نام سازمان کردستان حزب کمونیست ایران (کومله‌) همچنان در تلاش بود که‌ بر روند جنبش کردستان تاثیر گذارد، و با سازمان دادن کارگران و زحمتکشان کردستان مبارزه‌ طبقاتی را همزمان با جنبش انقلابی کردستان به‌ پیش برد. سنتهای تازه‌ای که‌ کومله‌ به‌ جنبش کردستان وارد کرد، سازمان دادن زنان و تسلیح آنان در مبارزه‌ علیه‌ جمهوری اسلامی دوش به‌ دوش مردان بود، که‌ تا آنزمان در جنبشهای ملی کرد غایب بود.
در هر حال با ورود کومله‌ به‌ منطقه‌ سیمای منطقه‌ نیز در حال تغییر جدی بود. من قبلا نامه‌ی دبیرکل کومله‌ به‌ نماینده‌ی جنبش را خوانده‌ بودم که‌ از نماینده‌ی جنبش برای یک ملاقات دعوت نموده‌ بود. اولین ملاقات فیمابین کومله‌ و نماینده‌ی جنبش توسط زنده‌ یاد صدیق کمانگر به‌ عنوان نماینده‌ی کومله‌ صورت گرفته‌ بود، اما هیچ قرارداد یا توافق کتبی صورت نگرفته‌ بود. نماینده‌ی جنبش در جواب درخواست کومله‌ مبنی بر همکاری با نیروهای کومله‌ اظهار کرده‌ بود که‌ ما با‌ هر نیرویی که‌ بر علیه‌ رژیم اسلامی مبارزه‌ کند آماده‌ همکاری هستیم. بعد از این ملاقات کومله‌ گردان دالهو را‌ تحت سرپرستی زنده‌ یاد صدیق کمانگر سازمان داده‌ و به‌ بمو اعزام نموده‌ بود، کاک صدیق‌ انسانی مبارز مهربان و خوش صحبت بود. آنها با ورود به‌ مقرهای جنبش، بزودی با پیشمرگان جنبش روابط دوستی برقرار کردند، و خیلی صمیمانه‌ تلاش کردند با جنبش همکاری کنند. برخوردشان با جنبش به‌ عنوان یک نیروی سیاسی مستقل، باعث شد که‌ حدکا و مجاهدین نیز کمی حساب شده‌تر برخورد کنند.
همکاری با کومله‌ در حد تبادل افکار و توضیحات در رابطه‌ با وضعیت منطقه‌ و مردم یارسان به‌ عنوان یک اقلیت دینی غیر اسلامی ادامه‌ یافت، و ملاقات و نشستهای زیادی انجام میگرفت. مسئولین کومله‌ بر آن بودند که‌ بیشترین اطلاعات را از بافت اجتماعی و سیاسی مردم یارسان بدست بیاورند، تا در ادامه‌ی کارشان از آن استفاده‌ کنند.
جنبش در تلاش بود که‌ کومله‌ در صورت ورود به‌ منطقه‌ ویژه‌گیهای منطقه‌ را مد نظر داشته‌ باشد، و حتی المکان از انجام عملیات نظامی در منطقه‌ خودداری کند. چون در واقع مردم یارسان نه‌ تنها از جنگ ایران و عراق بشدت لطمه‌ دیده‌ بودند بلکه‌، هر گونه‌ درگیری نظامی بهانه‌ی رژیم را برای استقرار نیروی نظامی غیر بومی و سرکوب شدیدتر بر آورده‌ میساخت.
دیری نپایید که‌ همکاریها بصورت گشتهای مشترک و شناسایی میدانهای مین نیروهای جمهوری اسلامی ارتقاء پیدا کرد. در جریان پاکسازی میدانهای مین دو تن از پیشمرگان کومله‌ جان باختند. روز بعد نیز به هنگام ادامه‌ کار پاکسازی میدانهای مین، یکی از فرماندهان نظامی جنبش نیز در اثر انفجار مین بشدت زخمی و یک پای خود را از دست. اما با همکاری و تلاش پزشکیاران کومله‌ و مجاهدین و رهنمایی دکترهای متخصص مجاهدین که‌ از طریق تماس مستقیم` بیسیم با پزشکیاران در مقر جنبش در بمو، از مرگ نجات یافت، و یک شب تمام با کمترین امکانات ممکن و خونریزیهای فراوان درد را تحمل، و سپس با همکاری کومله‌ به‌ بیمارستانی در عراق منتقل شد.
از آنجا که‌ جنبش از امکان کافی برای مداوا و خروج مجروحین برخوردار نبود کومله‌ در این امر جنبش را یاری نمود، و با اعزام فرمانده‌ی مجروح به‌ بیمارستان مرکزی خود ادامه‌ی معالجه‌ را بعهده‌ گرفت، و سپس از طریق خاک عراق بعنوان پیشمرگ کومله‌ او را به‌ اروپا اعزام نمود.
روابط کومله‌ و جنبش رو به‌ گسترش بود، چون‌ کومله‌ برای ورود به‌ منطقه‌ به‌ همکاری جنبش نیازمند بود و از طرف دیگر با دیگر احزاب سیاسی در رقابت برای گسترش نفوذ خود در منطقه‌ بود. با حضور کومله‌ در دامنه‌ی کوه بمو، حالا تعداد احزاب سیاسی در منطقه‌ بیشتر شده‌ بود. در این گیرودار، دولت عراق نیز از حضور ما در بمو خشمگین بود، چون ما نه‌ حاضر به‌ همکاری بودیم و نه‌ کمکی از آنها دریافت میکردیم. برای تحت فشار قرار دادن ما، نماینده‌ی جنبش در سلیمانیه‌ را به‌ بغداد فراخواندند، و با تهدید او و خانواده‌اش به‌ تبعید به‌ اردوگاه‌ رمادی در جنوب سعی کرده‌ بودند تا خواستهای خود را به‌ او دیکته‌ کنند.
در چنین روزهایی بود که‌ من هم ‌ برای یک سری کارهای تشکیلاتی و تدارکاتی در سلیمانیه‌ بودم. در آنجا منتظر شدم تا نماینده‌ی ما از بغداد باز گشت، و ماجرا را باز گو نمود. او نیز در جواب گفته‌ بود که‌ بایستی به‌ او 2 هفته‌ مهلت بدهند تا با افراد جنبش در مورد خواسته‌های دولت عراق مبنی بر همکاری با عراق و عوامل آن که‌ گاه‌ و بیگاه به‌ بمو اعزام میشدند، مشورت نماید. دلیل او برای طرح چنین ضرب العجلی آن بود که‌ طی این مدت راه‌ حلی مناسب پیدا کند، تا بشکلی که‌ خاک عراق را ترک کند.
پس از یک بحث طولانی، تصمیم بر این شد، که‌ نماینده‌ی جنبش و خانواده‌اش از عراق بطور قاچاق خارج شده‌ و به‌ مناطق آزاد که‌ تحت کنترل اتحادیه‌ میهنی کردستان (یه‌کیه‌تی نیشتمانی) که‌ دیگر احزاب کرد و ایرانی هم حضور داشتند بروند.
برای انجام اینکار با تشکیلات مخفی شهر سلیمانیه‌ی یه‌کیه‌تی نیشتمانی تماس گرفته‌ شد و از آنها برای خروج از شهر و رسیدن به‌ مناطق آزاد درخوست کمک گردید. آنها نیز پذیرفتند و قرار شد در اسرع وقت کار انتقال خانواده‌ی نماینده‌ی جنبش را سازمان بدهند. این یک ریسک بسیار بزرگ بود، چون تمام راههای ورود و خروج شهر سلیمانیه‌ تحت کنترل نیروهای امنیتی عراق بود، و خروج از شهر کار آسانی نبود.
برای خروج خود نماینده‌ی جنبش نیز تصمیم بر آن شد که‌ ابتدا از طریق حدکا اقدام شود، چون نماینده‌ی حدکا در سلیمانیه‌ قول انتقال نماینده‌ی جنبش را داده‌ بود، ولی در موعد مقرر نه‌ تنها حاضر به‌ انجام این کار نشد بلکه‌ خود را پنهان کرده‌ بود و از تماس با نماینده‌ی جنبش نیز خودداری میکرد. اما خوشبختانه‌ نماینده‌ی جنبش سریعا از طریق کومله‌ و با تغییر قیافه‌ بعنوان پیشمرگ کومله‌ از شهر خارج شده‌ و به‌ مقر مرکزی کومله‌ در دره‌ای به‌ اسم گلاله‌ در مناطق آزاد تحت کنترل نیروهای ی.ن.ک منتقل شود. قبل از حرکت نماینده‌ و خانواده‌اش من هم بایستی به‌ مقر در بمو بازگردم و منتظر دریافت خبر خروج آنها بشوم.
بعد از بازگشت از سلیمانیه‌، خودم را به‌ مقر جنبش رساندم، و با تماس با واحدهای پیشمرگ که‌ در منطقه‌ی دالهو مشغول انجام ماموریت بودند از تصمیم رژیم برای یک حمله‌ی سراسری به‌ بمو با خبر شدم. ما نیز با مینگذاری مناطق استراتژیکی اطراف مقرات، خود را برای یک عملیات دفاعی در صورت حمله‌ی رژیم آماده‌ میساختیم. با همکاری حدکا، کومله‌ و مجاهدین طرح چگونگی روبرو شدن با حمله‌ی احتمالی رژیم را آماد کردیم. به‌ نیروهای جنبش در داخل نیز توصیه‌ شد که‌ در منطقه‌ بمانند و با گزارش روزانه‌ و تحت مراقبت قرار دادن نقل و انتقالات نیروهای رژیم، ما را از حجم وتجهیزات نظامی رژیم آگاه‌ سازند.
رژیم نیز با نقل و انتقالات نظامی زیادی در منطقه‌ عمدا یک جنگ روانی را به‌ راه‌ انداخته‌ بود، تا با منحرف کردن اذهان عمومی زمینه‌ی حمله‌ای بزرگ را در جنوب علیه‌ نیروهای عراقی فراهم کند. اما ما نیز با سازماندهی خود در مناطق و ایجاد سنگرهای محکمتر، شبانه‌ خارج از مقرات در کمین می ماندیم. اما خوشبختانه‌ حمله‌ای صورت نگرفت و با سرد شدن هوا و شروع فصل باران نیروهای جنبش ناچار به‌ باز گشت به‌ بمو که‌ مقرهای ثابت و زمستانی در آنجا قرار داشت، شدند. و فقط تعداد کمی نیرو که‌ قادر بودند در میان مردم بومی خود را پنهان کنند، در منطقه‌ باقی ماندند.
در این هنگام تعداد بیشتری از مردم ناراضی منطقه‌‌ نیز که‌ آنها را یاغی مینامیدند، با تشدید حضور نیروهای رژیم در منطقه‌ مجبور شده‌ بودند که‌ با پیشمرگان جنبش به‌ بمو بیایند، و این در حالی بود که‌ ما برای تدارکات خوراک و پوشاک و حتی سلاح و پتو برای خود پیشمرگان جنبش در مضیقه‌ی کامل بودیم. ولی در هر صورت مجبور بودیم که‌ آنچه‌ را داشتیم با آنها تقسیم کنیم.
با ورود افراد تازه‌وارد، نظم مقرات جنبش دگرگون شد. در میان فراریان اسرای جنگی حدکا، فراریانی از لرستان و دیگر نواحی دالهو وجود داشتند. از افراد فراری لر در مقر میتوانم از عبدالله‌ تاراج نام ببرم، که‌ انسانی بسیار شجاع، دوست داشتنی و دلسوز مردم یارسان بود. او بعد از بازگشت به‌ لرستان طی یک درگیری نابرابر با سرکوبگر رژیم اسلامی جان خود را از دست داد. تاراج نامی آشنا و چهره‌ای بیاد ماندنی برای پیشمرگان جنبش و مردم یارسان در اردوگاه‌ التاش است، که‌ بنحوی با او آشنایی داشته‌اند.
رسیدن نماینده‌ی جنبش و خانواده‌اش به‌ مناطق آزاد
بعد از حدود 10 روز از بازگشت به‌ بمو، در یک روز بارانی پیغامی از طرف بیسیمچی کومله‌ بدستم رسید، که‌ از من خواسته‌ بود که‌ ساعت 6 بعد از ظهر به‌ چادر بیسیم کومله‌ بروم، چون کسی قرار است با من صحبت کند. بعد از رسیدن به‌ چادر نیم ساعتی منتظر ماندم تا تماس برقرار شد. تماس با مقر مرکزی کومله‌ از بمو تنها از طریق شبکه‌ی بیسیم کومله‌ امکان پذیر بود که‌ بسیار مجهز و دارای فرستنده‌های قوی رادیویی بودند.
بعد از برقراری تماس من صدای نماینده‌ی جنبش را شنیدم که‌ بسیار نگران سلامتی او بودم، و هر لحظه‌ نیز انتظارش را می کشیدم، بدون آنکه‌ این خبر را با کسی درمیان گذاشته‌ باشم. با صحبت کردن با نماینده‌ی جنبش متوجه‌ شدم که‌ او خودش تنها به‌ منطقه‌ی آزاد رسیده‌ و هنوز از همسر و تنها فرزندش بیخبر بود. او از من پرسید که‌ چه‌ خبری از شخصی که‌ قرار بود همسر و بچه‌اش را به‌ تشکیلات مخفی ی.ن،ک برساند دارم. من هم گفتم که‌ شنیده‌ام که‌ شخص مذبور در اردوگاه‌ ده‌وره‌ دیده‌ شده‌، ولی از او خبر دیگری ندارم. وضعیت بسیار نگران کننده‌ای بود، اما او به‌ من گفت که‌ همچنان قضیه‌ را سری نگه‌دارم، و منتظر تماسهای بعدی باشم، ولی در حین صحبتهایش مرا متوجه‌ ساخت که‌ در حال تلاش برای پیدا کردن راهی است که‌ امکاناتی را از یکی از جریانات کردستانی تهیه‌ کند، تا کار مارا در بمو در امر انجام ماموریتهایمان آسانتر کند.
بعد از باز گشت به‌ مقر با تهیه‌ی یک جدول رمز، 2 نفر از اعضای جنبش را بکمک کومله‌ به‌ نزد نماینده‌ی جنبش در دره‌ی گلاله‌ که‌ به‌ دره‌ی احزاب هم معروف شده‌ بود اعزام کردیم، تا در امر کارها او را کمک کنند. نماینده‌ی جنبش در عین اینکه‌ منتظر رسیدن خبری از خانواده‌اش بود، با احزاب کردی و ایرانی در سطح رهبری در تماس و گفتگو بود تاامکان ایجاد یک جبهه‌ی کردستانی را با شرکت جنبش مقاومت جامعه‌ی یارسان (اهل حق) حداقل در سطح منطقه‌ی کرماشان بوجود آورد. و با کمک آنها نیز جنبش بتواند به‌ مبارزات و فعالیتهایش علیه‌ رژیم جمهوری اسلامی ادامه‌ دهد. بر اساس اطلاعاتی که‌ بعدها از جانب نماینده‌ی جنبش در گلاله‌ به‌ من رسید، او طی مدت 27 روز 9 بار با مرحوم دکتر قاسملو و دیگر سران حدکا و کومله‌ در باره‌ی تشکیل جبهه‌ی کردستانی نشست و مذاکره‌ کرده‌ بود اما او در انجام این کار موفق نشده‌ بود، چون کومه‌له‌ و حدکا هر کدام تنها خواهان همکاری با جنبش بدون وجود و حضور دیگری بودند.
در هر حال بعد از حدود 40 روز انتظار و دلهره‌ بلاخره‌ خانواده‌ی نماینده‌ی جنبش به‌ کمک یه‌کیه‌تی نیشتمانی به‌ دره‌ی گلاله‌ رسیدند، و با‌ کمک کومه‌له‌ در کنار دیگر احزاب ایرانی و کردی در همان دره‌ اقدام به‌ ایجاد مقر نمودند.
در دره‌ی گلاله‌ بترتیب از شمال به‌ جنوب، مجاهدین، چریکهای فدایی اقلیت، سازمان کارگران انقلابی (راه‌ کارگر)، بازار احزاب، کمی پایینتر مقر ماموستا شیخ عزالدین حسینی، مقر جنبش مقاومت جامعه‌ی اهل حق، مقر مرکزی کومله‌ و مقر مرکزی حزب دمکرات کردستان ایران قرار داشتند.
مخارج مقر جنبش از طریق کمکهای بلاعوض کومه‌له‌ تامین میشد. امکانات زندگی بسیار ناچیز و در عین حال ناکافی بود. مردم زیادی از هر گروه‌ و دسته‌ای در این دره‌ تجمع کرده‌ بودند. جنبش کردستان در حال یک عقب نشینی به‌ عمق خاک کردستان عراق بود. همین اوضاع نا بسامان سبب شده‌ بود که‌ انشعابات زیادی در احزاب و جریانهای سیاسی ایرانی اتفاق بیفتد، و طیف زیادی از انسانهای مبارز مجبور به‌ ترک مبارزه‌ یا ترک جریانی که‌ زمانی برای دفاع از سیاستهایش مبارزه‌ کرده‌، بودند، شدند. در برخی موارد جداییها همراه‌ با خشونت بود که‌ درگیری چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) و طیف انشعابی موسوم به‌ شورای عالی یکی از نمونه‌های آن بود. در این درگیری یکی از اعضا یارسانی چریکهای فدایی اقلیت که‌ در مقر رادیوی سازمان در آبادی گاپیلون در مناط` آزاد کردستان عراق کار میکرد، درحین حمله‌ انشعابیون برای تسخیر مسلحانه‌ی رادیو مقاومت کرده‌ بود، جان خود را از دست داد.
بعد از استقرار مقر جنبش در گلاله‌، و بازگشت افرادی که‌ قبلا برای کمک به‌ نماینده‌ی جنبش اعزام شده‌ بودند، من و یکی دیگر از اعضای رهبری جنبش عازم گلاله‌ شدیم. ما به‌ کمک کومله‌ و همراه‌ با یک تیم از پیشمرگان آنها به‌ مقرسلیمانیه آنها رسیدیم و در روز بعد همراه‌ یک کاروان به‌ گلاله‌ در مناطق آزاد وارد شدیم.
بعد از رسیدن به‌ مقر جنبش، وضعیت را مورد بحث و بررسی قرار دادیم، و پس از بررسیهای زیاد تصمیم گرفتیم با یه‌کیه‌تی نیشتمانی که‌ در حال مذاکره‌ با دولت عراق بود تماس بگیریم و تقاضای کمک بکنیم. رهبری یه‌کیتی نیشتمانی و شخص مام جلال، به‌ نماینده و هیئت همراه‌ قول همکاری و کمک در صورت توفیق در مذاکرات با دولت عراق داده‌ بودند، که‌ موجب دلگرمی ما نیز شده‌ بود. ولی ما همچنان از کومله‌ برای ادامه‌ی کار و امور روزانه‌ کمک دریافت میکردیم.
مقر جنبش در گلاله‌ با آنکه‌ از امکانات بسیار کمی برخوردار بود ولی محل ملاقات و آمد و شد بسیاری از شخصیتهای سیاسی آن دوره‌ از جمله‌ ماموستا شیخ عزالدین حسینی بود. ایشان با ملاقاتهای مکرر، ما را در جریان مسائل مهمی میگذاشت. یکی از اطلاعاتی که‌ برای ما بسیار مهم بود، و از طریق ماموستا با نماینده‌ی جنبش در میان گذاشته‌ بود حکایت از طرح و نقشه‌ی دولت عراق برای فشار بر جریانات سیاسی ایرانی و عراقی بمنظور تحویل نماینده‌ی جنبش به‌ دولت عراق بود. ایشان تاکید کرده‌ بودند که‌ هیچ نیرویی حاضر به‌ انجام این کار نشده‌ اما امکان یک نوع خرابکاری یا توطئه‌ وجود دارد و ما بایستی بیشتر مواظب میبودیم.
از جانب دیگر ما روابط دوستانه‌ای با تمام جریانات سیاسی داشتیم، و تنها جریان سیاسی در دره‌ی احزاب بودیم که‌ در چادرهایمان بروی همه‌ باز بود و از روبرو شدن با هیچ جریانی که‌ بر علیه‌ رژیم موضعی قاطع میداشت، رویگردان نبودیم.
در دره‌ی گلاله‌ ما در حال تهیه‌ی پوستر تبلیغی و آماده‌سازی انتشار یک نشریه‌ی ماهانه‌ بکمک انتشارات کومله‌ بودیم، و از طریق سیستم مخابراتی کومله‌ با مقرات بمو در تماس روزانه‌ قرار داشتیم. تماسها بصورت رمز نوشته‌ میشدند و به‌ همان صورت نیز تحویل ما داده‌ میشد، که‌ بعدا با استفاده‌ از جدول رمز ترجمه‌ میشد. در یکی از پیامها به‌ ما خبر رسید که‌ دولت عراق با اعزام یکی از هواداران معروف و معتبر جنبش که‌ در اردوگاه‌ التاش زندگی میکرد، به‌ مقر جنبش در بمو خواستار مذاکره‌ مجدد با ماست و میخواهند با یافتن مکانیسم مناسبی به‌ ما نیز همچون دیگر نیروهای اپوزیسیون ایرانی کمک کنند.
ما بعد از تشکیل یک جلسه‌ی اظطراری، تصمیم گرفتیم که‌ به‌ یکی از اعضای رهبری مسئولیت پیشبرد مذاکرات را بدهیم. شخص مذبور بعد از 2 روز بکمک کومله‌ به‌ بمو رسید. و بعد از چند روز انتظار برای دریافت نتایچ مذاکرات، در یک روز زمستانی شخص مذاکره‌ کننده‌ بطور ناگهانی به‌ گلاله‌ باز گشت.
‌همه‌ دور او جمع شدیم تا از نتایج مذاکرات با خبر شویم، اما او در یک جمله‌ی کوتاه‌ همراه‌ با لبخند تلخی گفت: جنبش تمام. خبری ناگوار که‌ هنوز از کم و کیف آن خبر بیشتری در دست نبود. همه‌ فکر کردیم که‌ او شوخی میکند، چون خیلی شوخ طبع بود، و همه‌ را بشیوه‌هایی اذیت میکرد، و بقول خودش موتورسواری میداد.
بر اثر اصرار جدی نماینده‌ی جنبش او مجبور شد، که‌ بحث را از اول برایمان شرح دهد. در جریان مذاکرات با دولت عراق اینبار بجای نماینده‌ی مخابرات که‌ در واقع مسئول امور کمک و هماهنگی با نیروی اپوزیسیون ایرانی در عراق بود، اینبار نماینده‌ استخبارات حاضر شده‌ بود. و اعلام کرده‌ بود که‌ دولت عراق حاضر است که‌ کمک تسلیحاتی و تدارکاتی و حقوق کافی را در اختیار پیشمرگان جنبش قرار بدهند، بشرطیکه‌ جنبش حاضر با همکاری با عوامل عراق که‌ عمدتا برای تخریب و جاسوسی به‌ ایران اعزام میشدند، بشود. در عین حال جنبش در مقرهای خود در بمو بمانند، و در صورت مخالفت حدکا و دیگر نیروهای ایرانی دولت عراق به‌ آنها تحمیل خواهد کرد که‌ در کار جنبش دخالت نکنند. و در صورت لزوم نیز جنبش میتواند مقر خود را در مناطق تحت کنترل عراق بنا کند.
اما نماینده‌ی مذاکره‌ کننده‌ی جنبش، با رد تمام پیشنهادهای دولت عراق، با پیشمرگان مستقر در مقر بموی جنبش به‌ مشورت میپردازد، و آنها در جریان تمام مذاکرات و اوضاع و احوال قرار میدهد، و سپس از آنها میخواهد که‌ تصمیم خود را بگیرند.
بعد از جر و بحثهای زیادی در اوج یاس و ناامیدی، اکثرآ اشکریزان به‌ انحلال جنبش رای میدهند. بخشی از پیشمرگان که‌ دارای گرایشات ملی بودند همراه‌ با مردم فراری که‌ در مقر جنبش بودند به‌ حدکا میپوندند تا بعد از بازگشت در فصل بهار به‌ خانواده‌هایشان ملحق شوند. عده‌ای نیز به‌ کومله‌ و تعدادی هم به‌ اردوگاه‌ التاش در عراق باز میگردند.
بازگو کردن انحلال جنبش مقاومت اهل حق(یارسان) به‌ عنوان یکی از تلخترین تجربیات جامعه‌ی یارسان کاری آسان نخواهدبود. چون این جنبش حاصل یکدنیا کار شبانه‌ روزی دهها انسان مبارز در هر دو سوی مرزهای ایران و عراق بود. جنبش اولین حرکت سیاسی مردمی بود که‌ از محرومترین مردمان خاورمیانه‌اند. این مردم نه‌ تنها با تعلق به‌ ملت تحت ستم کرد، از ستم ملی رنج میبرند، بلکه‌ بخاطر داشتن آیینی غیر اسلامی از تمامی حقوق سیاسی، اجتماعی فرهنگی و انسانی بر اساس فصل 12 و 13 قانوان اساسی جمهوری اسلامی محرومند، و حتی اجرای فرایض دینی آنها میتواند مسببات مجازات و پیگرد آنان را توسط ماموران آدمکش رژیم جمهوری اسلامی فراهم آورد.
جنبش با ایجاد اولین مقر علنی و مستقل خود، در جوار مقرهای حزب دمکرات کردستان ایران در بمو در 1982، نام مردم یارسان را در صحنه‌ی سیاسی ایران مطرح ساخت، و سبب شد که‌ دیگر بخشهای مردم کردستان نیز از وجود چنین مردمی در جامعه‌ی خویش آگاه‌ شوند. مردمی که‌ وارث اصیل ترین اداب و فرهنگ و زبان کردی اند، اما هیچگاه‌ کسی از محرومیت آنها بعنوان یک جامعه‌ی تحت ستم در هیچ سند رسمی و برنامه‌ای نامی نبرده‌ است.
خشم و نفرت چند صد ساله‌ی مردم یارسان با استقرار رژیم اسلامی به‌ اوج خود رسید، و کاسه‌ی صبر اینمردم صلح دوست لبریز شد، تا اینکه‌ علیرغم تمام محرومیتها، فرزندان این مردم سلاح بدست گرفتند، و مبارزات حقطلبانه‌ی خود را با شلیک اولین گلوله‌ بر علیه‌ نظام جمهوری اسلامی همدوش با پیشمرگان حزب دمکرات کردستان ایران،آغاز و با جنبش سراسر مردم کرد پیوند دادند.
تک تک اعضای جنبش، هواداران و رهبری آن به‌ هر دری زدند، و برای ادامه‌ی مبارزه‌ی خود به‌ سوی هر جریان و هر دولتی دست دراز کردند، ولی هیچگاه‌ حاضر نشدند استقلال سیاسی خود را قربانی کنند. علیرغم بیتجربگی، و عدم امکانات از حقوق مردم یارسان در تمامی صحنه‌ها در حد توان دفاع کردند، و باجانفشانی و تحمل دشوارترین لحظه‌هااز گرسنگی گرفته‌ تا به‌ لرزیدن از سرما در سنگر مبارزه‌ و دفاع وابتلاء به‌ بیماریهای بسیار روحی و جسمی..... نشان دادند که‌ اگر نیمی از امکانات دیگران را در اختیار داشته‌ باشند حاضرند بمانند و بجنگند.
اما با تصمیم به‌ انحلال جنبش اعضا و فعالین جنبش یکی از دشوارترین تصمیمات تلخ زندگی خود را گرفتند، و با سوزاندن مدارک، کارت شناسایی و دیگر اسنادی که‌ ممکن بود به‌ دست دشمن بیفتاد، ادامه‌ مبارزه‌ علیه‌ جهل و جنایت سپاهیان جمهوری اسلامی را به‌ شرایطی دیگر موکول کردند.
همکاری با نیروهای سیاسی مطرح در اپوزیسیون جمهوری اسلامی با تمام خلوص نیت، و دعوت اعضاء و نیروهای این احزاب بر سر سفره‌ی از قبل تهی مردم یارسان در منطقه‌ی دالهو، و جنگیدن علیه‌ نیروهای رژیم در سنگرهای مختلف در تاریخ آن دوره‌ از مبارزات و خیزشهای عمومی ثبت شده‌، و راهگشا و راهنمای نسلها بعد مردم یارسان در دفاع از حقوق هرگزتحقق نیافته‌شان خواهد بود.
تجارب گرانبهای مبارزات و شیوه‌ی شکل گیری جنبش گویای این واقعیت است که‌ هر گاه‌ انسان بخواهد امکان مبارزه‌ هست. و مردم یارسان نیز مردمی هستند که‌ همواره‌ اهل مبارزه‌ بوده‌ و هستند. با تمام بیتجربه‌گیها و محرومیتها باز هم در کنار هم در شرایط دشوار خواهند ایستاد.
با تشکیل جنبش مردم یارسان، با احزاب سیاسی ایرانی و کردی آشنا شدند، و از طرف دیگر احزاب سیاسی کردی و ایرانی فرصت یافتند تا سیاستها و محبوبیت خود را در میان مردم یارسان بسنجند. اگر چه‌ بعضی بی توجهی های افراد وابسته‌ به‌ جریانات سیاسی سبب شد، تا مناسبات متعادل و حاکم بر منطقه‌ برای مدتی دستخوش تشنج و سبب اختلافات عشایری گردد، اما امید است که‌ اینبار مردم یارسان به‌ فرزندان خود اجازه‌ی کشاندن مردم به‌ جنگ داخلی علیه‌ همدیگر را ندهند.
یکی از مهمترین درسهایی که‌ از تشکیل و انحلال جنبش فرا گرفته‌ شد، آن است که‌ راه‌ احقاق حقوق مردم یارسان تنها و تنها از طریق دیالوگ و مبارزه‌ بدور از خشونت و عدم استفاده‌ از اسلحه‌ در هر دوره‌ای است. با تمام کمبود و اشکالاتی که‌ جنبش داشت، خوشبختانه‌ هیچ یارسانی بدست یارسانی متشکل در جنبش یا بر عکس قربانی نشد. و همه‌ با هر عقیده‌ و مرامی که‌ داشتند، و یا تحت شرایطی با این یا آن رژیم یا گروهی‌ همکای میکردند، بجای شلیک کردن بروی همدیگر، با هم همکاری و همدردی با هم روی آوردند. به‌ عنوان یک جامعه‌ی صلح دوست و عاشق آزادی با آغوش باز از مخالفین فکری و دینی خود نیز استقبال کردند، و به‌ جای همکاری با رژیم به‌ همدردی با انقلاب و مبارزان راه‌ ازادی پرداختند.
در هر صورت، انحلال جنبش برای هیچ کس آسان نبود، ولی این ناگوارترین خبری بود که‌ نماینده‌ی جنبش شاید در تمام عمر خود شنیده‌ بود، چنانکه‌ اثر عمیق و کشنده‌ی این خبر در چهره‌اش برای روزها نمایان بود. او اولین کسی بود که‌ تصمیم گرفته‌ بود تا با قمار با زندگی خود و خانواده‌اش برای اولین بار در تاریخ یارسان برای یک تشکل یارسانی خود را بمخاطره‌ بیاندازد، و با رد هر گونه‌ پست و مقامی از جانب هر حزب و سازمانی تنها برای ادامه‌ کار و موجودیت جنبش زندگی کند. علیرغم انحلال جنبش هنوز امیدهایش را از دست نداده‌ بود. بعد از چند روز دوباره‌ تصمیم گرفت یکبار دیگر به‌ ی.ن.ک و شخص مام جلال به‌ امید کسب کمک و احیای جنبش به‌ سه‌رکردایه‌تی ی.ن.ک برود. اما اینبار مام جلال به‌ او گفته‌ بود که‌ در مذاکراتشان با عراق، دولت عراق خواهان استرداد او به‌ دولت عراق شده‌است و از این نظر آنها تحت فشار زیادی قرار گرفته‌اند. و بایستی هر چه‌ زودتر خودش را آماده‌ کند تا همراه خانواده‌اش توسط خود ی.ن.ک به‌ ترکیه‌ فرستاده‌ شده‌ و از آنجا به‌ یک کشور اروپایی مهاجرت کند. در غیر اینصورت ماندن او در کردستان در شرایط فعلی بنفع هیچکدام نیست. بعد از بازگشت از سرکردایتی ینک و دیدار با مام جلال تصمیم بر آن شد به‌ روستای چوخماخ کوچ کنیم، و در آنجا بعد از سفر خانواده‌ی نمایندگی، بقیه‌ نیز ناچار بایستی هر کدام راه خود را انتخاب میکردیم.
در روستای چوخماخ، در مدرسه‌ی روستا مستقر شدیم و این بار برای گذران زندگی به‌ کمکهای خوراکی حزب رنجبران ایران متکی شدیم. بعد از مدتی هر کدام بطرفئ رفتیم. و خانواده‌ی نمایندگی نیز با حمایت ی.نک از طریق راه‌ زمینی به‌ مرز زاخو در کردستان عراق و سپس به‌ ترکیه‌ منتقل شدند.
رژیم نیز تحرکات تازه‌ای را در منطقه‌ شروع کرده‌ بود، و شایعه‌ی حمله‌ی نظامی وسیع به‌ منطقه‌ی استراتژیک بمو هر روز قویتر میشد. به‌ این دلیل واحدهای پیشمرگه‌ در فصل تابستان و پاییز در مناطق مختلف بشکل سیار مستقر میشدند. جنبش نیز بایستی از وضعیت تبعیت میکرد، و با کم کردن تعداد نیروها که‌ هم از نظر تحرک و تدارکات آسانتر بود، هم با اعزام بخش زیادی به‌ منطقه‌ تحت اشغال رژیم میتوانست اخبار دقیق نظامی از تحرکات رژم کسب کند.